| ◄ نگاهی به مقوله زیبایی از منظر دینی | |||
شخص عارف می تواند روح و ضمیر خود را چنان سامان دهد كه از هیچ چیز تأثیر زشتی نیابد. در واقع یكی از اكتشافات مهم عارفان همین بود كه می توان همه جهان را یكسره زیبا دید. هنگامی كه این چشم زیبابین در دل انسان گشوده شود، نسبت آدمی با جهان یكسره متفاوت خواهد شد. | |||
| |||
|
ماهیت زیبایی از جمله مسایلی است كه همواره ذهن متفكران و هنرمندان را به خود مشغول داشته، ماهیت زیبایی است. زیبایی، صفتی است كه در اشیاء مشاهده می شود و منجر به ایجاد سرور (ابتهاج) و خرسندی در درون انسان می شود. زیبایی از صفات چیزی است كه مربوط و متعلق به رضایت و لطف است و یكی از مفاهیم سه گانه ای است كه احكام ارزشی به آنها منسوب است. این مفاهیم عبارتند از: زیبایی، خیر و حقیقت. زیبایی؛ یك امر روحانی است كه همراه با تمثل حقایق ملكوتی به عالم محسوس اعطا می شود و در آن جلوه گری می كند. اگر نگوییم زیبایی عین هنر است بی شك می توان گفت كه از اركان ركین هنر بشمار می رود. هر چند در دوران قدیم تفكیك این دو غیر ممكن بنظر می رسد. در قرآن، "جمال و جمیل" به معنی عام آمده است: وَلَكُمْ فِيهَا جَمَالٌ حِينَ تُرِيحُونَ وَ حِينَ تَسْرَحُونَ در چند آیه برای صبر، صفت جمیل ذكر شده است: وَجَآؤُوا عَلَى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَاللّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ و در دیگر تركیبات، جمیل با هجرت و سراح (طلاق) و سروح (چرابردن) و صفح (عفو و گذشت) آمده است: وَاصْبِرْ عَلَى مَا يَقُولُونَ وَاهْجُرْهُمْ هَجْرًا جَمِيلًا و همچنین است: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا نَكَحْتُمُ الْمُؤْمِنَاتِ ثُمَّ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِن قَبْلِ أَن تَمَسُّوهُنَّ فَمَا لَكُمْ عَلَيْهِنَّ مِنْ عِدَّةٍ تَعْتَدُّونَهَا فَمَتِّعُوهُنَّ وَسَرِّحُوهُنَّ سَرَاحًا جَمِيلًا ونیز: يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ إِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا وَ زِينَتَهَا فَتَعَالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَأُسَرِّحْكُنَّ سَرَاحًا جَمِيلًا راغب اصفهانی در"مفردات"، جمال را به حُسن كثیر یعنی نیكویی بسیار معنی كرده است. طبرسی در مجمع البیان و علامه طباطبایی در المیزان و دیگر مفسران، جمال را به خوش منظری و زینت شرح كرده اند كه با آیات فوق مناسبت دارد و اختصاص به زیبایی هنری پیدا نمی كند. متفكران یونانی چون افلاطون و ارسطو نیز هیچ گاه بر مفهوم زیبایی هنری تأكید نداشتند؛ بلكه زیبایی صوری و معنوی را كه در علم، هنر، اخلاق و غیره متحقق می شود اخص از مفهوم زیبایی عام و كلی می گرفتند كه صد البته جامع تر و كلی تر از خیر است. [علت این مهم آن بوده است كه از نظر اینان] زیبایی، شامل همه امور ثابت و لایتغیر بوده است و عقیده داشتند كه زیبایی عبارت است از هماهنگی، نظم، اندازه و تناسب. البته منظوراز تناسب proportion نسبت میان اجزا و میان هریك از اجزا با كل است. اصل وحدت در یك اثر هنری ایجاب می كند كه نسبت های متنوع در قیاس با یكدیگر یك نسبت ثابت را نشان دهند. مارتین هیدگر زیبایی در كار هنری را یكی از راههایی می داند كه امر ناپیدا و نامحسوس، یعنی وجود، با آن به پیدایی می آید؛ و در هنر اصل همان ابداع است و تجلی وجود. متفكران اسلامی نیز حُسن و جمال هنری را (به عنوان مظهر یكی از صفات كلی الهی) به همین معنی تعبیر می كرده اند. اما اصل و ذات هنر را در حسن و جمال هنری منحصر نمی كردند؛ بلكه ابداع و محاكات و صورت خیالی و قوه و مورد ابداع را در طرح هنر به معنی خاص، اساسی می دانستند. در نظر ایشان در حقیقت همین محاكات و ابداع است كه حتی زشتی را زیبا نمایش می دهد، نه آنكه از زشتی، فی نفسه، بی تعلق به محاكات و ابداع، زیبایی ابداع شود. از اینجا، زیبایی با صورت هنر سروكار پیدا می كند نه با معنی و باطن هنر … لطف و جمال مطلق الهی است كه در صورتهای جمیل، ظاهر می گردد و دلربایی و تصرف و جذب قلوب می نماید. همه آنچه كه در عالم تحقق می یابد به مشیت مطلقه خداوند باز می گردد، بالذات یا بالعرض؛ زیبایی ها بالذات و زشتی ها بالعرض. ولكن كار هنری از آن جا كه به وساطت صفت خلاقیت روح خدایی انسان انجام می گیرد، عین حسن و بهاء حضرت حق است و براین اساس می تواند در نظام احسن عالم جذب شود و بالذات به خلاقیت خدایی منتسب گردد. روشن است كه این مطلب تحقق نمی یابد مگر با فناء هنرمند در خدا. هنرمند باید آیینگی بداند … كه آینه از خود هیچ ندارد و هرچه هست آن وجود حقیقی است كه خود را در آینه می نگرد. " ذات اقدس باری، خاستگاه زیبایی و جمال است و باید جلوه جمال مطلق در قلمرو طبیعت را در حد رسولان عقل كل دانست: تابش خورشید بر دیوار تافت تابش عاریتی دیوار یافت "شرط لازم و اولیه برای تحقق زیبایی، رعایت مبنای عدل است و آنچه از مسیر عدل و قسط بیرون باشد قطعا در معیارهای شناخت زیبایی در هنر موعود، جایگاهی نخواهد داشت. آن زیبایی كه بر مبنای عدل استوار نباشد، هر چند عواطف و احساسات انسانی را تحت تأثیر قرار دهد، همان زیبانمایی و تزیین شیطانی است كه نفس آدمی را متأثر و منفعل نموده است و انسان، لذت و خوشی نفسانی را ناشی از نوعی ادراك زیبایی می داند؛ كه در حقیقت چیزی جز تحریف زیبایی نیست. " زیبایی و تفكر تلقی از زیبایی و نحوه مواجهه با امر زیبا خود شانی از تفكر است كه به طور مستقیم با پیدایش آثار هنری مرتبط است. آن چه در غرب و خصوصا دوره جدید و سده هجدهم تحت عنوان "استتیک" aesthetic به منصه بروز رسیده در عالم بی سابقه است. آنها در خصوص زیبایی بیشتر به مدرکات حسی بشر نظر دارند که در نوشته هایشان مستتر است. این نحوه نگرش ریشه در مبانی تفكر غربی دارد كه از رنسانس آغاز و در قرن هیجدهم و نوزدهم به تمامیت رسیده است. در این دوره زیبایی كه در قدیم نحوی از انكشاف حقیقت بود، تبدیل به امری سوبژكتیو و حاصل انفعالات و احساسات و ذوق و نبوغ شخصی شده كه خود موجب ظهور و بسط نظریات زیباشناسی و پیدایش سبكهای مختلف هنری گردیده است. این طرز تفكر مبتنی بر استتیك جدید موجب این توهم شده است كه تمدنهای دیگر فاقد یك تئوری خاص در مورد هنر و زیبایی هستند در حالیكه ملل دیگر به نحوی متفاوت به زیبای و حسن نظر می كنند و انواع هنرها كه در این تمدنها به ظهور رسیده خود موید این امر است. در متون عرفا و حكما به مسئله زیبایی و حسن توجه بسیار شده است، كه البته با موازین استتیك غربی متفاوت و بیشتر متناسب با بسط حقیقت اسلام است. وجود زیبایی و موجود زیبا مردم نوعأ اعتقاد به نسبی بودن زیبایی دارند اما آیا براستی زیبایی، نسبی است یا ادراک زیبایی؟ معمولا ـ نسبی ـ به معنای گزاف و بی ضابطه تلقی می شود. یعنی گمان می رود كه منظور از حكم نسبی، حكم دلخواه و گزاف است، و هركس بسته به میل و تشخیص خود حق دارد حكمی بدهد و رأیی صادر كند. به بیان دیگر از حكم نسبی، حكمی وابسته به میل و هوس را درك می كنند. اما مفهوم دقیق نسبی به هیچ وجه چنان معانی را افاده نمی كند. حكم نسبی به معنای حكمی است كه با تفاوت شخص مُدرِك عوض شود. اما مقتضای این معنا آن نیست شخص مُدرِك به گزاف و بی ضابطه و از سر هوی و هوس حكم صادر می كند و یا هركس هرچه بگوید درست است. بلكه اینگونه احكام نیز مبدا و منشا واقعی دارند. موجودات خارجی در روح انسان و دستگاه ادراكی وی تأثیرات متفاوتی بر جای می گذارند، و به علت آنكه دستگاه های ادراكی، پیشینه های متفاوتی دارند، زشت و زیبا نیز در آنها تفاوت می یابند. اگر پیشینه های تمام اذهان یكی شود و اگر ساختار ذهنی ـ روانی آدمیان كاملا یكسان باشد، در آن صورت دیگر در حكم به زشتی و زیبایی، تفاوتی پدیدار نخواهد شد. یعنی همگان شیی واحد را زشت یا زیبا خواهند یافت. بنابراین تفاوت در حكم به زشتی و زیبایی، به تفاوت در ساختمان روانی و پیشینه های ذهنی آدمیان برمی گردد. این تفاوت، واقعی است و لذا آن حكم های متفاوت در خصوص زشتی و زیبایی هم واقعی خواهند بود. درست شبیه آنكه قطعه سنگی را با انرژی یكسانی به سوی شیشه ای و سپس حیوانی و سپس زمین گل آلودی پرتاب كنیم. در هر مورد اثری خواهیم دید. یك جا شكستگی و پدید آمدن خطوط بسیار بر چهره شیشه، جای دیگر دریدن پوست و فوران خون و جای دیگر پراكنده شدن قطعات خاك و گل به اطراف. پس تأثیر سنگ، نسبی است. این درست است و معنایش این است كه نسبت به محلی كه سنگ به آن اصابت می كند آثارش فرق می كند. اما نسبی هم نیست: به این معنا كه هم سنگ واقعی است و هم آثاری كه پدید می آورد و هم تفاوت آثار سنگ در محل های متفاوت. اگر همیشه سنگ به گل بخورد، همیشه آثاری یكسان خواهد داشت. چنین است وضع ادراك زشتی و زیبایی. حاصل آنكه نسبی بودن زشتی و زیبایی مطلقا به معنی گزافه بودن و یا هوسناكانه بودنشان نیست. در ادراك زشتی و زیبایی و حكم نسبت به آنها دست كم سه امر واقعی وجوددارد كه این سه بر روی هم یك حكم نسبی را پدید می آورد: نخست آنكه موجودات جهان خارج از جهاتی مشابه و از جهاتی متفاوتند و این تفاوت و تشابه و اقعی است نه نسبی. دوم آنكه این موجودات در دستگاه ادراكی و روانی آدمیان آثاری بر جای می گذارند كه این آثار هم واقعی هستند. سوم آنكه ارواح انسان ها و پیشینه ذهنی آنها متفاوتند و لذا از شیی واحد، آثار متفاوت می پذیرند. این امر هم واقعی و غیر نسبی است. مجموعه این سه مقدمه واقعی در كنار یكدیگر نتیجه ای می دهند كه آن نتیجه نسبی خوانده می شود. یعنی حاصل آن مقدمات این است كه شیی واحد در نظر یك شخص، زیبا و در نظر شخص دیگر، زشت جلوه كند. همین طور است سود وزیان كه آنها هم نسبی اند. یعنی یك عنصر گاه برای كسی مفید است و برای كس دیگر مضر. اینكه مولوی می گوید "بد به نسبت" است به همین دلیل است. بد در اینجا مضر و زشت، نه بد اخلاقی: پس بد مطلق نباشد در جهان بد به نسبت باشد این را هم بدان در زمانه هیچ زهر و قند نیست كه یكی را پا، دگر را بند نیست مر یكی را پا، دگر را پای بند مر یكی را زهر و بر دیگر چو قند منگر از چشم خودت آن خوب را بین به چشم طالبان مطلوب را چشم خودبربند زان خوش چشم، تو عاریت كن چشم از عشاق او بنابراین نسبی بودن احكام، به تفاوت واقعی كه در ساختمان روانی موجودات است برمی گردد. روح ها به علت تفاوتی كه با یكدیگر دارند از شیی واحد، تأثیر متفاوت می پذیرند و البته هر روحی از تأثر خود پرده بر می دارد و لذا حكم دیگری می كند. اینها همه مربوط می شود به تأثرات روانی كه در آنجا روح، نه آینه بلكه هدف اصابت پیكانهایی است كه از خارج می آید. اما وقتی نفس، آینه واقع می شود و فقط شأن نمایانندگی و حكایت دارد، وضع فرق می كند. برای مثال، وقتی حكم می شود كه طول شیی ده متر است، در اینجا شخص از تأثرات شخصی خود سخن نمی گوید، بلكه درباره وصف واقعی آن شیی حكم می كند. اما حكم به زشتی و زیبایی، به احوال روحی شخص مدرك باز می گرددنه به اوصاف واقعی در شیی خارجی. مطابق این تحلیل می توانیم معنای این سخن عارفان را بخوبی بفهمیم كه: انسان می تواند به مقامی برسد كه همه چیز عالم را زیبا ببیند. شخص عارف می تواند روح و ضمیر خود را چنان سامان دهد كه از هیچ چیز تأثیر زشتی نیابد. در واقع یكی از اكتشافات مهم عارفان همین بود كه می توان همه جهان را یكسره زیبا دید. هنگامی كه این چشم زیبابین در دل انسان گشوده شود، نسبت آدمی با جهان یكسره متفاوت خواهد شد: بعد از این ما دیده خواهیم از تو بس تا نپوشد بحر را خاشاك و خس آدمی دید است و باقی پوست است دید ِآن است آن كه دید ِدوست است انسان؛ چیزی به جز چشم نیست. بقیه اندام ها و شئون وی ابزار و حواشی محسوب می شوند. اگر این چشم ها از خس و خاشاك پیراسته گردند همه چیز را زیبا خواهند دید: غسل در اشك زدم كاهل طریقت گویند پاك شو اول و پس دیده بر آن پاك انداز یا رب آن زاهد خود بین كه به جز عیب ندید بود آهیش در آیینه ادراك ادراك انداز به بیان حافظ، زاهد خودبین فقط عیب را می بیند چرا كه دیدگانش عیبناك و ناپاك است. حافظ هم او را به تیرگی بیشتر آینه ادراكش نفرین می كند. و خود برای آنكه پاكی ها را ببیند، دیدگان خود را پاكیزه می نماید. این بیت حافظ، ترجمه ای از این شعر مجنون است: و كیف تری لیلی بعین تری بها سویها و ما طهرتها بالمدامع و تلتذمنها بالحدیث و قد سری حدیث سویها فی خروق المسامع یعنی: به من گفتند كه تو چگونه می خواهی با چشمی كه دیگران را نگریستی و هنوز به آب اشك تطهیرش نكرده ای، به لیلا بنگری؟ چگونه می خواهی با او همسخن شوی و از سخن او لذت ببری در حالی كه سخنان دیگری در گوش توست؟ از همه اینها جامع تر و بالاتر كلام ژرف مولانا است كه: تا بدانی كآسمانهای سمی هست عكس مُدركات آدمی و: باده از ما مست شد نی ما از او قالب از ما هست شد نی ما از او این تحلیل از زشتی و زیبایی عینا بر رفتارهای آدمی هم قابل اطلاق است. مطابق این تحلیل رفتارهای انسان هم بر دو نوع زشت و زیبا تقسیم می شوند. از گذشته فی المثل گفته اند كه عدالت و یا احسان زیباست، آنچنان كه یك منظره یا یك اثر هنری زیبا و دلرباست. و از سوی دیگر برای مثال انسان در مواجهه با حق كشی یا اجحاف، احساس می كند كه با صحنه زشتی روبه رو شده است. (صرف نظر از داوری اخلاقی) بنابراین رفتار آدمیان به این معنا، زشت یا زیبا هستند. البته این زشتی و زیبایی هم مطابق توضیح یاد شده به طور نسبی درك می شوند. یعنی اگر تمام انسانها از تربیت و پیشینه ذهنی واحد برخوردار باشند، همگی برخی از افعال را زیبا و برخی دیگر را زشت خواهند یافت و هرچه به اصول اساسی رفتار آدمیان نزدیكتر شویم وحدت نظر در زشت یافتن یا زیبا یافتن آن اصول بیشتر خواهد شد و هرچه به سوی فروع و انشعابات آن اصول برویم این وحدت نظر كم رنگ تر و اختلاف رای پررنگ تر خواهد گردید. اسلام بیش از معرفت عقلانی به معرفت عرفانی و شهودی بها می دهد و روش كشف و شهود را كاملتر و مهمتر از برهان می داند؛ به این معنا كه می توان به وسیله آن "نادیدنی" ها را دید و به حقایق اشیا پی برد، ولی با عقل، تنها می توان یقین مفهومی حاصل كرد و خدا را از دور مورد ندا قرار داد. به قول علامه "حسن زاده آملی" از راه عقل می توان "خدا جوی" شد و از عرفان "خدای خوی "؛ آن یكی انسان را به خدا می كشاند و این یكی انسان را به خدا می رساند، آن یكی راه است و این مقصد، آن یكی نور است و این نار، آن شجر است و این ثمر، آن كجا و این كجا. ادامه دارد ...
|