تبليغاتX
مثبت من - رفتارگرايي(3)

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"


منبع: سایت - باشگاه اندیشه - به نقل از نقل فرهنگ تاریخ اندیشه ها، جلد دوم، چاپ اول 1385

   ● نويسنده: ر. س. - پيترز

مترجم: عليرضا - غفوري

 
 

سه- اشكال گوناگون رفتارگرايي(53)

همواره بحثهايي مطرح بوده است مبني بر اينكه رفتارگرايي اصولاً جنبشي روش شناختي در روان شناسي بوده است كه محدوديتهايي در داده هاي اوليه اي كه علم بر پاية آنها استوار است، ايجاد كرده است. مطابق نظريه جي. بي. واتسون(54) كه باني نظرية رفتارگرايي محسوب مي شود، اصول مركزي و بنيادين رفتارگرايي با نگرشي استقرايي بر روش علمي حيات مي شد كه اين روش علمي به منزله يك نظرية روان شناختي كه با اصول متافيزيكيي از مادي گرايي و تداعي گرايي پيرامون گرا يا با قوانيني از نظرية محرك- پاسخ فراهم آمده بود. تعداد كمي از رفتارگرايان بعدي در اين فرضيه اتفاق نظر داشتند. بنابراين در نظرسنجيهاي مربوط به اصول اوليه اين فرضيات بيشتر به حمايت يا مخالفت آنان نسبت به اصول اوليه و ساير فرضيات واتسون پرداخته مي شود كه پيوستگي نزديكي با رفتارگرايي دارد.

 

1. ماده گرايي نخستين(55)

بعضي از هم عصران واتسون به مراتب از حاميان بعدي اش با عقايد بي پروايانه و گستاخانة او دربارة متافيزيك هم عقيده بودند. براي نمونه آلبرت. پي. وايس(56) كتابي با نام اصول نظري رفتار انساني(57) در سال 1925 منتشر كرد كه در آن آگاهي و درون نگري در روان شناسي را مردود دانست و ادعا كرد كه تمام رفتارها را مي توان بصورت فرآيندهاي فيزيكوشيميايي معني كرد. گذشته از اين، او مدعي بود وجه تمايز نسان از ساير موجودات، اجتماعي بودن محيط زندگي اوست. بنابراين روان شناسي علمي است زيست- اجتماعي كه بطور مشخص با تأثير محيط اجتماعي بر يك ارگانيسم زيست شناختي سروكار دارد. وايس بويژه بر روند رشد يادگيري كودكان علاقه مند بود. اما هرگز به مشكلات مفهومي كه در واگشت گرايي058) با آن مواجه بود و اينكه چطور خصايص محيط اجتماعي نظير دستورات، وعده ها و اندرزهاي اخلاقي مي توانند به صورت اصطلاحات فيزيكي صرف، تحليل شوند، نپرداخت.

يكي ديگر از رفتارگرايان كه سادگي هم ارز را در محيط نشان داد دبليو. اس. هانتر(59) بود. او بر اين بود كه عبارات آگاهي يا تجربه براي يك روان شناس تنها يك نام هستند كه او به آنچه سايرين «محيط» مي نامند، اطلاق مي كند. اين پيشنهاد بي تجربگي معرفت شناختي اغلب رفتارگرايان پيشين را بطور خلاصه بررسي مي كند، چيزي كه كافكا(60) بشدت با آن مقابله مي كرد. با اين حال هانتر به شيوة ديگري خود را از ديگران متمايز كرد. به تصور وي نگرش تازة روان شناسي شايستگي دريافت نام جديدي داشت، اما تلاش وي براي جايگزين كردن «رفتارشناسي»(61) به جاي روان شناسي ناكام ماند. او هم چنين نخستين كسي بود كه براي مطالعة يادگيري حركتي از مارپيچ زمان مند(62) بهره گرفت.

يكي از نظريه پردازان بسيار خلاق و جالب توجه در رفتارگرايي آغازين ايي. بي. هولت(63) بود. او يكي از نخستين كساني بود كه سعي كرد در چهارچوب رفتارگرايي به پديده هاي فرويدي بپردازد و اثر وي به نام ميل فرويدي و جايگاه آن در علم اخلاق(64) كه در سال 1915 چاپ شد، يك نمونه اعلي نسبت به افكار زمخت و خام پيشين به شمار مي رود كه بعدها اُ. اچ. مارور(65) و جي. دالرد(66) و ان. اِي. مايلر(67) نيز از آن پيروي كردند. هولت نظر واتسون را كه انديشه را گفتار غيرصوتي ناميده بود، بسط داد ونظرياتي در خصوص روابط بين زبان و شرطي شدگي نيز ارائه كرد و بعدها با بلندپروازي بيشتر وتلاشهاي اگرچه ناموفق، سعي كرد زبان را نظامي از واكنش هاي شرطي معرفي كند.

كارل. اس. لشلي(68) يكي از شاگردان واتسون، سهم فراواني در تدوين فيزيولوژي عصبي ايفا كرد. اما اين مانع از اظهار عقيده دربارة موضوع موردبحث روان شناسي و روش هاي آن نگرديد. براي مثال «درون نگري، نمونه اي از آسيب شناسي روش علمي است» (لشلي، 1923). اما يافته هاي فيزيولوژيكي وي همانگونه كه در كتاب مكانيسم مغز و هوش(69) (1929) آمده است، نظريات ديگر واتسون در ساير زمينه ها را تأييد نمي كند. اصول مسلم همتواني(70) كه او ارائه كرد، مبني بر اينكه هر بخش قشر مخ از نظر ظرفيت يادگيري و عمل كلي با بخشهاي ديگر مشابه است- كه يادگيري نتيجة عملكرد تودة يك بافت است- مورد توجه نظرية مركزگرايي (centeralist) در زمينة يادگيري به جاي نظرية پيرامون گرايي (peripheralist) واتسون شد. او نسبت به نظريات محرك- پاسخ (S-R) ايرادات زيادي داشت كه اصول آن ارتباط ساده بين محرك و پاسخ بود. نقش فرآيندهاي مغزي مياني را ناديده مي گرفت. در نتيجه تغيير سادة كاركردهاي مغز كه واتسون به پيروي از دكارت به آن باور داشت، مردود گرديد.

با اين حال، لشلي هرگز از نظريات مادي گرا واتسون رهايي نيافت. او مانند وايس و هانتر معتقد بود كه رفتار را مي توان در مفاهيم مكانيكي و شيمياي توصيف و خلاصه كرد. لازم به يادآوري است كه كليه رفتارگرايان نخستين از يك ديد استنتاجي مشترك در روشهاي علمي برخوردار بودند. آنان به علوم مختلف به منزلة موضوعات قابل بحث و تحقيق گوناگون مي نگريستند كه مي توان از آن اطلاعات قابل اعتمادي استخراج كرد. در اين زمينه آنها نه تنها از اصول روش شناختي واتسون پيروي مي كردند كه از ديد علميي كه اين اصول از آنها نشئت مي گرفت، نيز بهره مي جستند.

 

2. اِي. سي. تولمن(71)

يكي از تازه گرويدگان بسيار متنفذ و پرقدرت رفتارگرايي، اِي. سي. تولمن بود، چرا كه خود را يك رفتارگراي غايت نگر و مصمم اوايل 1920 مي دانست. هرچند كه اثر روشنگر او به نام رفتار هدفمند در حيوانات و انسان(72) تا سال 1930 منتشر نشد. او خود را پيرو رفتارگرايان مي دانست چرا كه به نظرية محوري روش شناختي آنان در باب اصولي كه روش شناسي علمي بر پايه آن استوار بود، اعتقاد داشت. او نيز همانند واتسون و وايس تسليم ادعاهاي متافيزيكي دربارة انواع هستيهاي موجود در جهان نشد. اما پذيرفت كه در سطح عقل سليم و عرف، بشر درون نگر است و در مواجهه با اصطلاحات ذهن گرايانه به خوبي از عهده بر مي آيد. اما آنچه بدان شك داشت، درستي به كارگيري اين اصطلاحات براي مقاصد علمي بود از نظر علمي «احساسات خام» بي استفاده اند و اصطلاحات ذهني را مي توان به زبانهاي رفتاري قابل مشاهده اي ترجمه كرد. به عبارت بهتر، تولمن بيشتر از آنكه مادي گرا باشد، يك رفتارگراي مفهوم يا يك رفتارگرا در روش شناختي عيانش محسوب مي شد.

تولمن در حوزة مفهومي دست كم سه مقوله را مطرح كرد كه دو مورد از آنها از اهميت خاصي برخوردار است، نخست آنكه او خود را يك رفتارگراي غايت نگر ناميد، چرا كه او بر اين بود مفهوم «قصد» قابل چشم پوشي نيست. همان  طور كه در قسمتهاي 1و 2 اشاره شد، او ميان سطوح مولكولي و يكپارچة جرمي رفتار كه تركيب آنها بخشهاي مختلف فرآيند رفتاري را ايجاد مي كند و منجر به حركت و اطاعت اعضاء مي شود، تمايز قايل بود. وي مدعي بود كه واتسون بطور مشخص تمايز ميان سطوح مولكولي و يكپارچه را تعيين نكرده است و در تقابل با نظريه هال ادعا كردكه رفتار در سطح يكپارچه «غيرمترقبه اي» است كه ويژگيهاي توصيفي معين خود را داراست. اين تعاريف را نمي توان از بررسيهاي سطح مولكولي حذف يا دور كرد.

دوم آنكه، تولمن كوششهاي باورنكردني به خرج داد تا مفاهيم ذهني را به گونه اي كه در سطح يكپارچه به كار گرفته مي شوند در قالب اصطلاحات رفتارگرايانه ترجمه كند. آگاهي يا هوشياري تبديل به عملكرد يك «نمونه گيري» شد و يا رفتار به عبارت «دور پس و پيش» ترجمه شد. او حتي بر اين باور بود كه مي توان فرضيه مكانيسمهاي شخصيتي فرويدي (Freudian personality mechanisms) را نيز در قالب همين اصطلاحات ترجمه كرد.

سوم آنكه تولمن مفهوم «متغيرهاي مياني ورابط» را به نظرية روان شناختي وارد كرد. اصطلاحاتي نظير «غريزه» (instinct)، پيش از اين از سوي افرادي نظير مك دوگال به كار گرفته شده بود، نه تنها بديهي فرض شد، بلكه باعث شد تا الگوهاي رفتاري معين و هدف دار نيز به فراموشي سپرده شوند در عين حال كه باعث شد نگرشي متافيزيكي به عقايدي نظير «جوهر وجود» يا «تحقيقاي ارسطويي» يا عقيدة «ذرات رواني پويا» (dynamic mental Atons) كه رفتار را فعال مي كنند، پيدا كنند. تولمن مدعي بود كه يك رفتارگرا كاملاً محق است از اصطلاحاتي نظير «سائق» يا «ميل» بهره گيرد كه به پديده اي غيرقابل مشاهده دلالت ندارد بلكه نشانه اي است به اختصار براي ابراز همبستگي ميان روابط و شرايط پيشيني نظير نياز فقر غذايي و گوناگوني در رفتاري مانند غذا خوردن.

اين طبقه بندي مفهومي به دسته بنديهاي روان شناسي كمك مي كند تا بدون واهمه از متافيزيك گراها از نظريه پردازي رها شوند. اين مسئله منجر به كاربرد ساختارهاي فرضيه اي شد كه نظريه پردازان دربارة نامشهودات فرض گرفته شده از يك گونه فيزيولوژيكي، پذيرفته بودند (براي مطالعه بيشتر دربارة اين تمايزات به آثار مك كورديل(73) و مييل(74) 1948 مراجعه كنيد). تولمن همچنين روان شناسي اسطوره اي استقراءگرا را كه با رفتارگرايان نخستين مشترك بود، مورد مداقه قرار دارد كه براساس آن دانشمندان هرگز نبايد از مشاهداتشان فراتر بروند اما درواقع اين يقين نامشهود است كه مشاهدات را تبيين مي كند و همواره هم از مهمترين منابع پيشرفتهاي علمي بوده است.

تولمن در جئزايت فرضيه روان شناختي خود فردي التقاطي بود. او بر اهميت متغيرهاي خواستي(75) و شناختي (Congnitive) در رفتار، تأكيد داشت و سعي مي كرد دقيقاً پيش فرضهايي نظير آنچه كه مك دوگال در نظرية خود دربارة غرايز آميخته بود، را بيان كند. پيش فرضهايي نظير تمايلات دروني براي توجه به چيزي خاص و يا بروز يك رفتار خاص در مواجهه با يك موضوع خاص.

تولمن در بررسي متغيرهاي خواستي، تمايلات مرتبة اول (first-order) را كه با موقعيتهاي پيشين فيزيولوژيك و موفقيتهاي پسين آرامش فيزيولوژيك، نظير نيازهاي غذايي و جنسي، وابسته بودند، از تمايلات مرتبة دوم (second-ordr) نظير كنجكاوي و سودمندي كه به وضوح با اين مولودها ارتباط مستقيمي ندارند، را متمايز كرد. اين تمايز كه بعدها ميان تمايلات زيستي و اكتسابي ثابت شد، در تاريخ رفتارگرايي از اهميت ويژه اي برخوردار شد. تولمن از جنبة شناختي «آمادگي وسيله هدف را» براي «موضوعات ابزاري» (means-objects) بديهي فرض كرد كه اگرچه كاملاً دروني اند اما وابسته به موفقيت ارگانيسم در رسیدن به هدف خود هستند. هم چنين در بررسي حمايتهاي رفتاري (behavior supports) سعي كرد از نظرية «ذره گرايي حسي» (Secnsory Atomism) وابسته به روان شناسي محرك- پاسخ فاصله بگيرد. او همچنين مفهوم «انتظار علامت گشتالت» (sign-Gestal expectation) را براي دستيابي به يافته هاي روان شناسي گشتالت در باب پيش فرض هايي دربارة زمينه هاي ادراكي ارگانيسم، گسترش داد.

اگرچه تولمن بر اميال و بيزاريهاي دروني در رفتار تأكيد داشت، از اهميت يادگيري و نقش متغيرهاي شناختي نيز غافل نبود و نيز بر اين بود كه شواهد يادگيري پنهان با قانون اثر ثورانديك در تضاد است. در فراگيري از راه آزمون و خطا، نوعي پالايش در علامتهاي گشتالت صورت مي پذيرد. در هنگام انتخابهاي مختلف يك نوع طرح و شناختي، اجرا مي گردد. البته متغيرهاي انگيزشي نقش مهمي در يادگيري دارند كه توسط آنها تعيين مي گردد، در هر موقعيت خاص چه زوايايي بايد مورد تأكيد قرار گيرد. اما يادگيري اصولاً به احتمال دستيابي به هدف و تأييد اين احتمالات توسط متغيرهاي انگيزشي بستگي دارد. انسانها و حيوانات در يادگيري از پيش بيني ها و نقشه هايي استفاده مي كنند كه در تجربيات بعدي بيشتر و بيشتر تكامل مي يابند و تأييد يا رد مي شوند. تولمن با بسط نظرية خود، علاقة بيشتري به آن يافت و به اهميت متغيرهاي شناختي پي برد. بنابراين جاي تعجب نيست كه رفتارگرايان با وجود اين نظرية تولمن هر روز حالشان بدتر از روز پيش بشود. بخصوص آنكه تولمن اساساً يكي از آنها به شمار مي آمد.

 

3. سي. ال. هال

رفتارگرايي در اصل همان فلسفة قديم بود كه جامه اي نو از جنس نظرية علمي بر تن كرده بود. فلاسفة دهه 1930 به ديدگاه استقرايي قديم در روش علمي وارد كردند كه بيشتر آنها نيز در سنت تجربي هم موردقبول واقع شده بود. تفكر هيوئل در قرن نوزدهم از تندترين نقدهاي اين نگرش بود. نقش فرضيه و قياس در علم كه در روش گاليله بسيارحايز اهميت بود، كاملاً مورد تأكيد قرار گفت. تحت تأثير اين تغيير در فضاي فلسفي، روان شناسي به گونه اي ديگر بررسي شد.

كلارك هال و كورت لوين به ويژه بر اين باور بودند كه روان شناسي به دليل آنكه هنوز ارد مرحلة گاليله اي خود نشده است از جهاتي با نوعي بي نظمي و نشئت مواجه گرديده است. لوين به منزلة يك روان شناس گشتالي مباحثة روش شناختي مفصلي مبني بر تأثير نظرية ياد شده در بخش «روشهاي ارسطويي و گاليله اي تبيين»(76) در كتاب خود به نام نظرية پويا دربارة شخصيت(77) كه در سال 1935 نوشته شد، به راه انداخت. وي براي ايجاد نظريه اي در روان شناسي با استفاده از اصول مسلم بر گرفته از پويايي روش تحليلي تركيبي گاليله، بهره گرفت.

برخلاف رفتارگرايان برجستة ديگر، كلارك هال در آزمايشگاه حيواني آموزش نديده بود. او به عنوان يك طراح قابل و باهوش در زمينة آزمايشات به مفهوم ايجاد خواب مصنوعي و تلقين پذيري شهرت زيادي كسب كرد. سپس به قوانين پاولف دربارة شرط گرايي روي آورد. علاقة مفرط هال به رياضيات او رابه خلق الگوي يادگيري قياسي- فرضي ترغيب كرد. او روز به روز بلند پروازتر مي شد تا رؤياي هابز را در زمينة سيستم ماشيني احياء كند كه در آن قوانين حاكم بر رفتار انسان مي توانستند از اصول «حركات يكنواخت» در سطح فيزيولوژيكي استنتاج شوند. وي نظرية تولمن را دربارة تمايز ميان رفتار مولكولي و يكپارچه را پذيرفت، اما با طرز تفكر تولمن مبني بر اينكه رفتار در سطح يكپارچه مي تواند سرانجام عبارات حركات در سطح مولكولي را تبيين كند، كاملاً مخالف بود. او در سال 1942 به تدوين طرح بلندپروازانه اي به نام «قواعد رفتار»(78) پرداخت و در سال 1951 برداشت بازبيني شده و صورت بندي شده تري را دربارة سيستم خود در كتاب بنيادهاي رفتار(79) به چاپ رساند.

در سيستم موردنظر هال از نظر محتواي عملي، اصالت و تازگي خاصي وجود ندارد، زيرا مطابق اين سيستم تنها ساختاي ماشيني يا توجيهات رياضي نشان دهندة صحت رفتار هستند. نقطه عزيمت هال از يك اصل مسلم زيست شناختي به نام حفظ وتثبيت موجود زنده وقتي كه آن موجود به چيزي نياز پيدا مي كند در واقع حفظ موجود وقتي از حالت نرمال خارج شده و براي حفاظت از زندگي اش به آب، غذا و هوا نياز پيدا مي كند. اين نيازها بوسيلة كنشهاي سازگاري تقليل مي يابند. الگوي كنشهايي كه اين نيازها را تقليل مي دهند مانند قاعدة تقويت كننده در قانون «اثر»  ثورانديك است. يك محرك كه كنش تقليل نياز را راهبري مي كند كه مي تواند با محركهاي ديگر بر طبق قواعد شرطي سازي ارتباط داشته باشد. هال عقيده دارد هيچ شرطي شدگيي بدون تعطيل نياز معني نخواهد داشت.

هال اذعان داشت كه متغيرهاي واسطه يا مياني هال در ساختن تئوري و رسيدن به مفهوم «سائق» يا «تمايل» نقشي اساسي داشته است. او عنوان كرد كه نيازها به مثابه مولد سائقهاي اوليه حيوان، او را قادر مي سازد تا با شرايط پيش از نيازش ارتباط و همبستگي داشته باشد، مثل مصرف انرژي در موقع يك رفتار يا مثل فرآيند غذاخوردن و مصرف انرژي در هنگام آن.

او سائقها را مطابق اصول دارويني برحسب اينكه آيا اين تمايلها و انگيزه ها صرفاً در حفظ يك ارگانيسم خاص و تنها كارايي دارند يا براي تمام گونه ها كارآيي دارند، طبقه بندي كرد. اگرچه تولمن تنها انگيزه ها و سائقهاي بديهي را براي تبيين نحوة به كاراندازي طرحها و الگوهاي رفتاري در نظر مي گيرد، اما هال از آنها براي توجيه و تبيين اكتساب يا ادغام عادتها هم استفاده مي كند. با اينكه تولمن از شارحان قانون «اثر» ثورانديك به شمار مي آمد، اما در عين حال منتقد آن قانون هم محسوب مي شد. به عبارت بهتر، هال تلاش مي كرد يك تئوري مكانيكي براي تبيين كنشها و اعمال فراهم آورد. هال هم چنين تأكيد تولمن بر روي متغيرهاي شناختي را رد مي كرد. او اعتقاد داشت اين متغيرها را مي توان از تداعيهاي محرك- پاسخ كه از بنيانهاي بديهي رفتار به حساب مي آيند، استنتاج كرد.

همانند واتسون او اساساً در رويكردهايش يك تداعي گرا و يك حاشيه باور بود. او فقط تلاش مي كرد كه فرضياتش را بصورت يك نظام مكانيكي دقيق صورت بندي كند. هال ادعا مي كرد كه كتابش را براساس اين فرضيه نوشته است كه تمامي رفتارها، اخلاقيات و ضداخلاقيات، فردي و اجتماعي، طبيعي و روان  رنجور از يك قانون مشابه اوليه نشئت گرفته اند و آن اينكه تفاوت در بروز عيني رفتار از تفاوت عادات در شرايط متفاوت ناشي مي شوند اين يك كار برنامه ريزي شده بود. در واقع اين تعاريف و اين بديهيات ريشه در يافته هاي روان شناختي نداشتند و استنباط دقيقي براي سطح حركتي رفتار هيچ وقت فراهم نشد. اگر هم واقعاً نيازي به استنباط وجود داشت. امور غيرقابل مشاهده اي نظير سائق- محرك و سائق- گيرنده و امثال آن در حقيقت معاني دروني تصاوير مكانيكي اعمال انگيزشي يا نيازي هستند. اين امور غيرقابل مشاهده وظيفة برقراري ارتباط با هستيهاي كه طبيعت و ذات نامعين دارند و يا ارتباط با هستيهاي فوق العاده مبهم را بر عهده دارند. ارزش اصلي اين كار صورت بندي فرضياتي دربارة يادگيري حيوانات بوسيلة يك سطح حركتي است كه نهايتا مي تواند باطل هم اعلام شود. حقيقت آنكه بسياري از اين فرضيات هم رد شده اند مثل نظريات هب، يونگ، هارلو و ديگران. هرچند كه بعدها سيستم هال بسيار عاميانه شد. نيازها و انگيزه ها و تمايلهاي اكتسابي به سرعت تكثير شدند كه حتي فاقد دعوي لنگر انداختن در لنگرگاه روان شناختي بودند. تحليل سائق به يك نمونه كلاسيك از متافيزيك قرن بيستم تبديل شد.

 

4. اِي. آر. كاثري

هال مايل بود تا قوانين تجربي براساس سطح يكپارچه و در قالب كنشها صورت بندي شود. كنشهايي نظير «گزنده بودن موانع» و «پريدن از روي موانع» در اين سطح از فرضيات، قواعد اين سطوح يكپارچه سرانجام قادر خواهند بود استنباطهاي قطعي از روان شناسي ارائه دهند.

به تعبيري، گاثري، معاصر هال بود ولي از حدسيات روان شناختي پرهيز مي كرد و تلاش مي كرد تا رفتار را به سطوح يكپارچة فيزيولوژيكي نظير حركات ماهيچه اي يا ترشح غدد تقليل بدهد. گاثري عقيده داشت در بين همبستگيهاي ميان حالتها و سطوح مختلف، تمامي ريشه در قواعد كهن تداعي دارند كه خود اين تداعيها هم ناشي از مجاورت هستند. اين مجاورت هنگامي كه هدف پاسخهاي ارگانيسم به وضعيت اوليه و تكرار پاسخهاي هم عرض باشد، محرك كنشي خوانده مي شوند. او يك نظريه پرداز محرك- پاسخ ميانه  رو و متعارف است.

گاثري يكي از رفتارگراياني بود كه بين كنش و حركت تفاوت زيادي قايل بود. در واقع او تا حدودي هم راست مي گفت. يك حركت يا يك زنجيره از حركات كه پايان مي يابند و موجب كنشها مي شوند، برحسب اينكه چه پاياني داشته باشند، طبقه بندي مي شوند. او استدلال مي كرد كه يادگيري با حركات مربوط است نه با كنشها. در حالي كه قانون «اثر» ثورانديك كنشها را شامل مي شود نه حركات را. اين نشان مي دهد كه بين قوانين پاية فراگيري كه بيان كنندة همبستگي ميان حركات است با تحريك اندامهاي حسي موجود زنده و انقباضهاي عضلاني او ارتباطي وجود ندارد. در آزمايشي مشهور كه گاثري با هورتون (گاثري و هورتون، 1946) انجام داد، او يك گربه را درون يك جعبه قرار داد. گربه اگر ميلة وسط جعبه را لمس مي كرد مي توانست از جبعه رها شود. اين آزمايش ثابت كرد كه مجاورت يك اصل مهم در يادگيري است. اين آزمايش و آزمايشات بعدي نشان دادند كه بهبود يادگيري با پاداش اضافه امكان پذير است.

اينكه آيا آزمايش گاتري نتيجه اي فراتر از اهميت بيشتر حركات از كنش در فرآيند يادگيري دارد يا نه، از سوالاتي است كه هنوز هم مطرح است.

اين خيلي مهم و معني دار است كه گاتري دست به هر كاري زد تا وضعيتي را طرح ريزي كند كه در آن براي فرار و رهايي از جعبه هيچ شعور و خردي لازم نيست. اين به اين خاطر بود كه او بتواند نگاه تقليل گرايش را حتي الامكان و تا حد مقدور به شيوه اي علمي توجيه كند. با وجود اين گاتري يك شخصيت مهم در تاريخ رفتارگرايي است زيرا او بود كه سرانجام تمايز ميان حركات و كنشها را تشخيص داد و آن را به عنوان مانعي بر سر راه برنامه هاي تقليل گرايي مشاهده كرد.

 

5. بي. اف. اسكينر

اسكينر يكي از آخرين بازمانده هاي مردان بزرگ در عرصة رفتارگرايي است. ولي در بسياري از موارد او از پيشتازان اين متدولوژي محسوب مي شود. مطابق روش اسكينر است كه ما با تغيير شكل محض اصول تقليل گرايي به عنوان يك روش علمي برخورد مي كنيم. اسكينر عقيده داشت كه يك دانشمند بايد از داده  هاي تجربي شروع كند تا سرانجام به تعميمهاي استقرار يا به وضع قوانين برسد. پس در مراحل بعدي مي تواند يك تئوري علمي كه قوانين را در بر بگيرد وضع كند. بنابراين او بايد بسيار دقيق باشد تا بتواند كارش را با داده هاي تا حد امكان موثق، آغاز كند. اسكينر پذيرفت كه انسانها زندگي دروني (inner Lives)كه براي هر كدام از آنها همانقدر كه براي يك داستان نويس اهميت دارد، اين زندگي دروني مهم است. همان طور كه خودش اين زندگي دروني را در رمانش به نام والدن دو(80) به نمايش مي گذارد. با اين تفاوت كه داده هاي لازم براي نوشتن داستان، داده هاي قابل اطميناني براي كار يك دانشمند نيست. بحثهاي اسكينر در تقابل با ديگر روان شناسان مانند فرويديها كه تمام تعميمها و استنتاجهايشان بر پاية داده هاي قملروي دروني فرد است درست مانند مجادلة واتسون با درون نگرها بود. اسكينر اين هشدار استقرايي را مي پذيرفت كه يك دانشمند نبايد براي تبيين پديده هاي قابل مشاهده به وراي داده هاي قابل مشاهده فكر كند. او خود نيز بيش از حد به حدسيات و يافته هاي روان شناسانه كه اغلب براساس ويژگيهاي دروني انسان شكل گرفته اند، اعتماد و اعتناء نمي كرد.

او اهميت محدود متغيرهاي مياني تولمن از قبيل سائق را مي پذيرفت، مشروط بر اينكه چنين اصطلاحاتي به عنوان نمادهاي كوتاه براي فهم اعمالي كه در محدودة پاسخ قرار دارند به كار بروند. براي مثال گرسنگي به مثابه يك انگيزه كه به منزلة نقطه اوج تأثير عملي مانند غذا خوردن، تلقي مي شود. ديگر ويژگي مهم رويكرد اسكينر عمل گرايي اوست كه اخيراً تحت عنوان فرضيه اي در باب زبان علم، روزآمد شده است. براي اسكينر يك عمل(81) اين معاني را مي تواند داشته باشد: 1. مشاهدات شخص 2. دستكاري و وارد كردن محاسبات در روشهاي ايجاد يك عمل 3. مراحل منطقي و رياضيي كه بين حالتهاي پيشين و پسين روي مي دهد 4. و هيچ چيز ديگر.

مطابق اين اصول عباراتي مانند مثل بلند يا گرسنه به يك موضوع يا يك حالت موجود زنده ارجاع صرف ندارد. بلكه اين عبارات به كارهاي محقق بر روي مشاهداتش، دخل و تصرف و اندازه گيري هاي او نيز منوط هستند. اين شاخه فرعي از تئوريهاي اثبات گرايي و اسنادگرايي دم دست ترين تئوريهاي در باب معنا در خلال دو جنگ جهاني بودند. اين تئوري اكنون ديگر توسط فيلسوفان رها شده است.

اما در متدولوژي اسكينر و ديگر رفتارگرايان هنوز زنده است. بخصوص در سنت رفتارگرايان پيرو واتسون كه خواستار لحاظ كردن امكان دخل و تصرف بر اصول رفتارگرايي را دارند. رفتارگرايي در خيلي از موارد به عمل گرايي امريكايي به ديده تأييد مي نگريست. محققان آزمايشگاهها قصد نداشتند با طرح سؤالاتي دربارة رفتار موجودات زنده براي خودشان دردسر ايجاد كنند. بخصوص آنكه منابع و مرجع اين رفتار، دلايل دروني باشد كه مي بايست پاسخ آنها را بدهد.

براي مشاهده اينكه اگر متغيرهاي محيطي جايگزين ديگر متغيرها شود، چه صورتهايي از رفتار رشد مي كند در آن دوره اهميت زيادي قائل بودند. اين مسئله سرانجام به يك پيشگويي كه محقق را قادر مي سازد به رفتار شكل بدهد، ختم خواهد شد. اسكينر ادعا مي كند كه او فرضيه اي در باب رفتار ندارد و فقط تعدادي يادداشت و نوشته هاي پراكنده داراي همبستگي در اين باره دارا مي باشد.

البته اين صحبتها زودباوري با شرط نهادن دربارة واژه فرضيه است. درواقع كارهاي او نوعي قطعي و بديهي فرض كردن اصول زيست شناسي دارويني هاست كه عنوان مي كنند كه بازتابهاي شرطي شده، همچون ديگر ارزش حياتي، براي بقا ضروري هستند. اسكينر در خلال صورت بندي اين قوانين در حقيقت خيلي از اصول پايدار تداعي گرايي راه اصلاح و بهبود بخشيد. در جريان همين صورت بنديها بود كه اسكينر يك تمايز مهم بين رفتار «پاسخگو» و «كنش گر» را مشخص كرد.

گفتن اين نكته لازم به نظر مي رسد كه آزمايش جعبه كه اسكينر را قادر ساخت تا ابزارهاي شرطي شدن را به روشهاي گوناگوني مطالعه كند، بسيار مديون جبعه پازل ثورانديك بوده است. براي هر عكس العمل پاسخگو، يك محرك شناخته اي شده وجود دارد، مانند پوشش مترونوم موسيقي يا ترشح بزاق كه با وضعيت شرطي كلاسيك همبستگي و ارتباط دارد. البته در اينجا ممكن است انواعي از شكلهاي محركهاي دروني وجود داشته باشند كه عملكردشان وراي آن چيزي باشد كه پيروان رويكرد عمل گرايي و پاسخهاي كنش گر كه مي تواند توسط آزمايشگر در آنها دخل و تصرف شود بايد به مثابه عملكرد در شرايط آزمايشگاهي تلقي شوند، مانند برنامة زمان بندي شده غذا خوردن.

با تعريفي موسع، رفتار تشكيل شده است از پاسخهاي يك كنش گر كه همگي ابزارهايي براي رسيدن به يك هدف محسوب مي شوند. اسكينر فكر مي كرد كه مطالعه كنش گرهاي مشروط و مقيد و تمايز ميان آنها بايد بتواند قوانين پايه اي را فراهم سازد كه بتواند رفتار را تبيين و كنترل كنند. يك روز بالاخره بايد فرضيه اي طرح ريزي شود تا اين قوانين را دربرگرفته ويكپارچه سازد. اما دانشمندان بايد تا رسيدن به روشي مطابق روش باكونين(82) به پيش بروند. شخص دانشمند نبايد با تئوري پردازي خام و زودهنگام، طبيعت را پيش بيندازد، خصوصاً اگر با فرضياتي شبيه تئوري هال دربارة اعمال دروني ارگانيسم، روبه رو باشد. بنابراين اسكينر رويكرد پيرامون گرايي واتسون را نپذيرفت اما دربارة فرآيند محوريي كه بين محرك و پاسخ واقع شده است، موضع لاادري داشت. درواقع شرطي شدگي كنش گر يك اصلاح در زمينة قانون «اثر» ثورانديك به شمار مي رفت اصلاحي كه زمينة آن اصطلاح شناسي غير ذهن گرايانه بود.

اسكينر، همان واتسون با ادامة برنامه مفهوم براي پوشش ديگر جنبه هاي رفتار مخالف نبود. براي مثال در كتاب علم و رفتار انسان(83) در سال 1953، اسكينر نظريه اي دربارة هيجان يا عواطف ارائه داد كه برطبق آن نامهايي كه براي طبقه بندي رفتار با توجه به شرايط مختلف محيط به كار مي گرفت، در احتمال وقوع آنها تأثير مي گذارد. به رغم وجود رويكرد اثبات گرايانة جزمي در تفكر اسكينردرباره رفتار كلامي (Verbal Behavior) در سال 1957 طرحي بلندپروازانه براي وارد كردن زبان به چهارچوب رفتاري طرح ريزي كرد. گرچه اين عمل دقيقاً در محدودة برنامه ريزي «قواعد رفتار» هال بود و بشدت به يك اندازه از سوي فلاسفه و زبان شناسان موردانتقاد قرار گرفت.

اين اواخر اسكينر بشدت گرفتار آماده سازي تكنولوژي آموزشي بوده است كه در آن مهارتها و تواليهاي بنيادين مادي بدقت طبقه بندي شده كه در طي آنها يادگيري بطور منظم از طريق تقويت مثبت شكل مي گيرد. اگرچه منظور او از مفهوم تقويت به علت ابهام و دور باطلش همواره مورد نقد بوده است، دستخوش تغييراتي گرديده است كه برنامة او براي آموزش اندكي بيش از دستورات و فرامين هم ارزي بودند كه مي بايست محتواي آنها بطور منطقي بررسي شوند و در طي آنها دانش آموزان بايد گام به گام اشتباهاتشان را كاهش دهند و اگر بتوانند موفقيتي بدست آورند پاداش آنها حتمي خواهند بود. اين نوع رفتار، آن گونه كه اسكينر آن را پذيرفته است. بايد بدون ارجاع به قوانين پيچيدة او در باب رفتار كنش گر بررسي شوند.

 

ادامه دارد ...


+ نوشته شده در  دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 6:34 PM  توسط م.ک.  |