تبليغاتX
مثبت من - اولويت هاي سياسي انسان متوسط

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"


سعيد تراشيون

سياست همواره يکي از مهم ترين دغدغه هاي جدي جريانات مختلف روشنفکري بوده است و به جرات مي توان ادعا کرد که هيچ جريان روشنفکري شناخته شده يي در جهان وجود ندارد که در خصوص سياست موضعي نداشته باشد. در خصوص نگاه روشنفکران به سياست آنچه بيش از همه خودنمايي کرده و مي توان آن را حد فاصل روشنفکران از عالمان سياست دانست نگاه ايده آليستي آنها به عرصه سياست است که هر چند در نظر نخست مطلوب و دلپسند به نظر مي رسد، در عمل منجر به جدايي آنها از واقعياتي شده است که گاه نظرات روشنفکران را به روياهاي شاعرانه بيشتر بدل کرده است تا راهکارهايي عملي براي حل مشکلات سياسي جوامع. اما نکته مهم اين است که اين نگاه روشنفکران است که بيشتر مورد توجه قرار گرفته و حتي سياستمداران را نيز متاثر از آن ساخته است و نه بررسي هاي علمي و پژوهشي کارشناسان علوم اجتماعي. بي جهت نيست که في المثل امروزه دموکراسي به يک ارزش سوال ناپذير در دنيا بدل شده و هر گونه نقد و پرسشي در خصوص مطلوبيت و کاربردي بودن آن منتقد و سوال کننده را با سيل اتهامات روبه رو خواهد ساخت. اين مقاله بر آن است که با نگاهي واقع بينانه تر به طبيعت و سرشت انسان و نيازهاي او آنچه را که علي القاعده و براي يک انسان متوسط مطلوبيت دارد معرفي کرده و با فاصله گرفتن از تابوهاي جريانات غالب روشنفکري در عرصه سياست، آنچه را که در عالم واقع انسان ها در عرصه اجتماع و سياست در پي آن هستند معرفي کند. به نظر نگارنده برخلاف آنچه بسياري از روشنفکران ادعا مي کنند به رغم مطلوبيت و ارزشي که دموکراسي داراست به هيچ عنوان به عنوان اولويت اوليه و اصلي يک انسان در سياست قرار ندارد و آنچنان که در ادامه نشان خواهيم داد اتفاقاً در رديف آخرين انتظاراتي قرار دارد که يک فرد مي تواند از سياستمداران داشته باشد. حال سوال اين است که انتظارات واقعي مردم از سياست چيست. به نظر مي رسد که در يک نگاه واقع بينانه و در يک تقسيم بندي کلان انتظارات انسان ها از سياست را مي توان به ترتيب به شرح زير معرفي کرد.

امنيت

اولين و حياتي ترين نياز يک انسان در يک جامعه وجود امنيت است. امنيت در اينجا به ساده ترين معنا يعني ايمن بودن از خطراتي است که مي تواند جان انسان را در معرض تهديد قرار دهد. مسلماً مي توان امنيت را در معناي وسيع تري نيز به کار برد که مثلاً امنيت اقتصادي را نيز شامل شود اما براي دقيق تر کردن بحث آنها را در ديگر اولويت ها قرار داده ايم. با وجودي که اولويت نياز به امنيت براي هر انساني کاملاً بديهي است اما موجود بودن آن برخلاف باور بسياري به هيچ عنوان بديهي نيست. اين قول معروف که بدترين حکومت از بي حکومتي بهتر است بهترين شاهد اين ادعا در عرصه نظر است و نگاه کوتاهي به بسياري از کشورهايي که در گذشته و حال از وجود حکومت هاي ضعيف رنج برده يا مي برند شاهد آن در عرصه عمل است. مسلماً يکي از جدي ترين تهديداتي که انسان ها را تهديد مي کند تهديد از جانب ديگر انسان هاست و اين تهديد فقط با وجود يک حکومت و نيروي نظامي و قضايي مقتدر قابل مرتفع شدن است. بسياري از روشنفکران با نگاهي خيالبافانه به طبيعت انسان تهديد انسان ها نسبت به يکديگر را کاملاً ناديده مي انگارند و لذا فرض بي حکومتي يا وجود حکومت ضعيف يا به چشم آنها نمي آيد يا اگر هم به آن بينديشند اتفاقاً آن را امري مطلوب و گاه ايده آل مي شمارند. به عنوان مثال اگر حکومت تنها ابزار تحکيم طبقه قدرتمند بر طبقات ديگر باشد پس با از بين رفتن طبقات نياز به آن هم از ميان خواهد رفت و به شري نالازم بدل مي شود. واقعيت آن است که در اکثريت قريب به اتفاق موارد خطري که از ناحيه انسان هاي ديگر متوجه انسان ها مي شود بسيار دهشتناک تر از خطري است که از ناحيه حکومت مي تواند متوجه فرد شود چرا که در بدترين حکومت ها هم فرد با رعايت قوانين (هر چند گاه بسيار ظالمانه) حکومت مي تواند امنيت جاني خود را تامين کند اما در يک وضعيت آنارشي هيچ قاعده و قانوني که تضمين کننده امنيت جاني انسان ها باشد وجود ندارد. مقايسه وضعيت امنيت جاني افراد در عراق پيش و پس از سقوط صدام مثال گويايي در اين زمينه است. در زمان حکومت صدام مردم با رعايت قوانين سختگيرانه صدام مي توانستند از امنيت جاني خود اطمينان نسبي داشته باشند اما امروزه هيچ کس پس از خروج از خانه در آن کشور نمي تواند اطمينان داشته باشد که توسط بمب گذاران انتحاري يا آدم ربايان فرقه يي يا مافيايي به قتل نرسيده يا ربوده نخواهد شد. کوتاه سخن آنکه امنيت جاني انسان ها تنها در سايه حکومت هاي مقتدر تامين مي شود و ناديده انگاشتن اين واقعيت، مي تواند وضع را به جايي برساند که امروزه در عراق شاهد آن هستيم. مردم عراق امروزه به نوعي از يکي از بدترين حکومت ها رهانيده شده اما به وضعيت نسبي بي حکومتي رسيده اند و وضعيت خونبار آنها تصديق کننده آن قول مشهوري است که در بالا به آن اشاره کرديم.

رفاه

پس از امنيت جاني آنچه انسان ها به آن نياز دارند رفاه اقتصادي است يعني پس از اطمينان از زنده بودن تامين نيازهاي اوليه اهميت پيدا مي کند. اين نکته نيز بديهي است که نيازهاي اوليه کاملاً بر نيازهاي ثانويه اولويت دارند. سخن گفتن از امور متعالي براي انسان گرسنه و بي سرپناه و بيمار به طنز بيشتر شباهت دارد. با وجود انتقادات فراواني که به انديشه هاي مارکسيستي وارد است شايد بتوان نقطه قوت آن را کشف و برجسته کردن همين نکته دانست. مارکس به درستي پيش بيني کرد که جوامع صنعتي با توليد خيل عظيم فقرا لشکر نابودي خود را مهيا مي کنند اما جوامع صنعتي نيز با زيرکي به اصلاح خود پرداخته و با از ميان بردن جلوه هاي خشن فقر و ايجاد خيل عظيم طبقه متوسط اين خطر را از سر گذراندند. اگر امروزه برخي از مارکسيست هاي جديد با وام گرفتن از برخي انديشه هاي مارکس و درآميختن آن با اشکالي از پست مدرنيسم همچنان بر طبل نابودي جامعه سرمايه داري امروز مي کوبند، اين تنها بازتوليد کميک و مضحک باورهاي مارکسيستي است که ديگر به هيچ عنوان با جوامع صنعتي و بل تکنولوژيک امروز همخواني ندارد.

به هر روي آنچه در اين بخش اهميت دارد اين است که انسان ها پس از اطمينان از زنده بودن به دنبال رفع حوائج اوليه خود هستند و اين براي آنها از جامعه دموکراتيک و انتخابات آزاد اهميت بسيار فراوان تري دارد و اگر در يک فضاي غيرايدئولوژيک از انسان ها خواسته شود که ميان يک جامعه امن و مرفه و يک جامعه دموکرات اما ناامن يا حتي امن و غيرمرفه يکي را انتخاب کنند انتخاب آنها بلاشک اولي خواهد بود هر چند که ممکن است برخي از روشنفکران با وارونه نشان دادن اين امر سعي در پيش بردن باورهاي خود داشته باشند. مي توان با جسارت ادعا کرد که برخلاف شعارهاي رايج روشنفکري پرنده در قفس طلايي و با آب و غذاي خوب بسيار شادتر است تا زيستن در سرما و گرسنگي در فضاي آزاد.

آزادي هاي فرهنگي و اجتماعي

به جز تعداد معدودي از افراد که سياست و انتخابات دغدغه اصلي آنهاست، بنا به تجربه تاريخي اکثريت انسان ها علاقه چنداني به سياست ندارند و رجوع آنها به سياست هم تنها براي رفع حوائج ديگرشان است. آمار شرکت کنندگان در انتخابات در کشورهايي که داراي دموکراسي هاي نهادينه شده هستند مثال بارزي در اين زمينه است. در اين کشورها تقريباً همواره نيمي از مردم هيچ گاه در انتخابات شرکت نمي کنند و بسياري از آن نيم ديگر نيز تنها در زمان انتخابات و آن هم براي اموري چون ميزان دستمزدها و ماليات ها به پاي صندوق هاي راي مي روند. اساساً سياست شغلي است همانند ديگر حرفه ها و قرار نيست که همه مردم اکثريت وقت خود را براي آن صرف کنند. اين امر نه مطلوب است و نه ممکن. مطلوب نيست چرا که تجربه نشان داده بالا رفتن تب سياست در يک جامعه هيچ گاه نتايج خوشايندي به همراه نداشته است و ممکن نيست چرا که باز بر اساس همان تجربه تاريخي انسان ها به جز در فصل هاي کوتاه تاريخي و برخلاف تمايل بسياري از روشنفکران تمايل چنداني براي پرداختن به سياست نداشته اند. پس حتي پس از تامين امنيت و رفاه هم مردم به دنبال سياست نمي روند. حال سوال اين است که پس نياز بعدي و ثانويه انسان ها چيست. پاسخ به اين سوال اين است که چيزهاي مختلف و متفاوت بنا بر سليقه متفاوت افراد. يکي به دنبال کسب علم است، ديگري به دست آوردن ثروت بيشتر، آن يکي آموختن هنرهاي مختلف و مسلماً براي برخي هم سياست و پرداختن به آن جذابيت خواهد داشت اما حتي اگر تعداد افراد علاقه مند به سياست از افراد در بخش هاي ديگر بيشتر باشد، باز هم سياست دغدغه اکثريت آدميان نخواهد بود. در اينجا وظيفه سياست و انتظار مردمان از آن اين است که بدون دخالت در اين سليقه ها و با ايجاد فضايي مناسب اجازه دهد که هر فرد به دنبال سبک زندگي مورد علاقه خود باشد و از تحميل آنچه مطلوب حکومتيان است به ديگر مردم خودداري کند. ممکن است برخي ادعا کنند که تنها در يک جامعه دموکراتيک فضايي مهيا مي شود که افراد قادر باشند به اين سه مطلوب دست پيدا کنند. آنها معمولاً به جوامع دموکراتيک غربي اشاره مي کنند که دموکراسي در کنار آن سه مطلوب فوق موجود است اما نگاهي به ديگر کشورها نشان مي دهد که اتفاقاً هم کشورهايي وجود دارند که آن سه مطلوب را بدون دموکراسي دارند و هم کشورهايي که دموکراسي را در نبود تمام يا برخي از سه مورد فوق دارا هستند. به کشورهاي غربي کشورهاي ليبرال دموکرات، به جوامع بعدي کشورهاي ليبرال و به کشورهاي دسته سوم دموکراسي هاي غيرليبرال گفته مي شود که فريد زکريا در کتاب معروف خود دموکراسي هاي غيرليبرال به آنها پرداخته است.

دموکراسي

در نهايت انسان ها پس از تامين مطلوب هاي فوق معمولاً تمايل دارند به نوعي در سرنوشت سياسي خود نيز مشارکت داشته باشند که اين امر با وجود دموکراسي محقق خواهد شد. اين نوشته به هيچ عنوان در پي تحقير دموکراسي نيست و اساساً قصد اين نوشته پرداختن به مسائل ارزشي نيست. ما در پي آن هستيم آنچه را که يک انسان متوسط يعني آن نوع انساني که اکثريت قريب به اتفاق جوامع را تشکيل مي دهد در پي آن است معرفي کنيم. اگر از نظر بسياري از روشنفکران دموکراسي بايد مطلوب اول انسان ها باشد اشکالي ندارد اما بهتر است آن را در قالب يک جمله دستوري بيان کنند ، نه يک جمله اخباري. اين حق آنهاست که کماکان در پي بنا کردن عالم و آدمي نو باشند اما نبايد اين امر را محقق شده دانسته و خود و ديگران را در پي اين خيال باطل روان سازند که برخي افراد و نهادها در اين دنيا مانع پياده شدن آن هستند. البته همان طور که در بالا اشاره شد به نظر نگارنده اين امر مطلوبيتي هم ندارد و به آن مي ماند که يک پزشک يا نجار يا صاحب هر حرفه ديگري بخواهد تمامي مردم را به شغل خود علاقه مند کند. البته سياست با توجه به گستره آن به نوعي براي تمامي انسان ها اهميت دارد اما اين اهميت براي اکثر انسان ها ابزاري است ، نه ذاتي. دخالت عموم مردم در سياست نه به دليل علاقه آنها به سياست بلکه به دليل آن است که سياست مي تواند در تامين سه مطلوب پيشين تاثيرگذار باشد. به تعبير ديگر سه مطلوب امنيت، رفاه و آزادي هاي اجتماعي و فرهنگي براي انسان ها از ارزش ذاتي برخوردار است و سياست براي اکثريت آنها تنها ارزش ابزاري دارد. نکته پاياني که در خصوص دموکراسي اهميت دارد اين است که دموکراسي لزوماً و در تمامي موارد تسهيل کننده دستيابي به سه مطلوب ذاتي انسان ها نيست. بار ديگر به تجربه تاريخي اشاره مي کنيم که متاسفانه بسياري از روشنفکران اهميت چنداني براي آن قائل نيستند. تجربه جهان معاصر در يک قرن اخير نشان داده است که هر چند در برخي جوامع که از پيش نيازهاي لازم برخوردارند دموکراسي مقوم مطلوب هاي ديگر بوده است، در بسياري از جوامع عقب مانده دموکراسي خود به مانعي براي تحقق مطلوب هاي ذاتي بدل شده است. لازم به ذکر است که بحث در مورد دموکراسي و چگونگي تحقق آن نيازمند مقاله ديگري است که در آينده به آن خواهم پرداخت.

نتيجه گيري

آرمان خواهي و در پي کسب مطلوب ها رفتن به هيچ عنوان امري مذموم نيست و حتي مي توان ادعا کرد که بسياري از پيشرفت هاي بشر مديون همين روحيه آرمان خواهي بوده است. اما سخن در اين است که در تمام علوم و به ويژه در علوم انساني همواره بايد مطلوب ها را در بين ممکن ها جست وجو کرد. برخي گمان مي کنند که با برگرفتن مطلوب هاي بزرگ و زيبا و دست نايافتني به ارج و منزلت خود مي افزايند در حالي که تجربه نشان داده است در عرصه سياست تلاش براي کسب چنين مطلوب هايي در بهترين حالت به ناکامي انجاميده و در بدترين حالت هم به جاي ايجاد بهشت در زمين- که تمناي خام بسياري از آرمان گرايان است- جهنمي سوزان را براي مردم ايجاد کرده است. اگر به ايده ها و آرمان هاي افرادي چون پل پوت، صدام، انورخوجه و بسياري ديگر از سفاکان اين قرن نگاه کنيم درمي يابيم که بسياري از آنها پيش از به قدرت رسيدن آرمان هاي بسيار بزرگي را در سر مي پرورانند اما چون آن آرمان ها با واقعيات و ممکن ها و به ويژه سرشت انساني هماهنگي نداشت به جان مردمان بيچاره افتادند و به جاي تغيير مطلوب هايشان در پي امر محال تغيير انسان ها به راه افتادند که نتيجه آن امروزه به خوبي روشن شده است. هدف ما در اين نوشته اين بود که روشن سازد بسياري از آن چيزهايي که جريان غالب روشنفکري به عنوان اولويت در سياست برگزيده با سرشت آدميان هماهنگ نيست. يک بار ديگر به اولويت هاي مذکور بازمي گرديم؛ امنيت، رفاه، آزادي هاي اجتماعي و در نهايت دموکراسي. اگر منصفانه نگاه کنيم در نظر بسياري از روشنفکران اين اولويت ها معکوس است و دموکراسي در راس قرار مي گيرد. اما آيا با آنچه دربالا به آن اشاره کرديم حقيقتاً دموکراسي ضروري ترين و نخستين اولويت يک انسان متوسط است؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 3:49 PM  توسط م.ک.  |