ــ آقاى دکتر در آغاز گفتگو بفرمایید در چه سالى براى ادامه تحصیل به خارج رفتید؟
وقتى از دبیرستان دارالفنون فارغ التحصیل شدم، در کنکور اعزام محصل به اروپا شرکت کردم و اگر اشتباه نکنم با اولین دوره اعزام محصل به فرنگ، پس از رضاشاه، به اروپا رفتم در سال 1329 که مى شود سال 1951 میلادى.
ــ منظور دوره پهلوى دوم است؟
بله. پهلوى دوم در زمان نخستوزیرى رزم آرا. فراخوان امتحان اعزام محصل با شرایطى خاص، چاپ شد و من هم به همراه عده اى در آن امتحان شرکت کردم و برخلاف تصورم قبول شدم و رفتم به سوییس .
ـ چرا سوییس را انتخاب کردید؟
این دیگر به انتخاب من نبود. در اعزام محصل دو گروه را براى دو کار گزینش مى کردند. آنها که دیپلم ادبى داشتند مى رفتند براى تحصیل تعلیم و تربیت و آنها که دیپلم طبیعى داشتند براى آموختن طب و علوم مرتبط، انتخاب مى شدند. بنده هم چون دیپلم ادبى داشتم مى بایست مى رفتم سراغ روان شناسى، البته انتخاب سوییس، ظاهراً هیچ ربطى به این که شخصیتى مثل «ژان پیاژه» در رأس مکتب روان شناسى آنجا قرار دارد، نداشت و بنده هم کاملا از این موضوع غافل بودم. اما تردیدى نیست که آن موقع و حتى هنوز، برتر از او کم داشتیم و داریم، واقعاً یک نابغه تمام عیار بود.
ــ دکتر ستارى مشکل زبان فرانسه نداشتید؟
در آن روزگار چون زبان خارجى منجمله زبان فرانسه در دبیرستان تدریس مى شد، تا حدودى با آن آشنا بودم. اما وقتى آنجا استاد، سر کلاس صحبت مى کرد، نه فقط فهم مطلب، بلکه درک شیوه بیان او هم براى من مشکل بود. البته دانشگاه ما را براى آموزش زبان یا تکمیل آن به دانشکده اى فرستاد که این دوره شش ماه تمام ادامه داشت و بعد از آن اجازه یافتیم در کلاس هاى دانشگاه حاضر شویم و به این ترتیب کم کم راه افتادیم.
ــ روان شناسى خوانده اید؟
بله. این را باید بگویم که گرایش خاص من این نبود. منتها تحصیل در این رشته را مى توانم یک توفیق اجبارى تلقى بکنم، چرا که از «پیاژه» و استادان دیگر واقعاً خیلى چیزها آموختم. آنها در واقع متد کار پژوهش را به ما آموختند. این مرد بزرگوار بارها سر کلاس مى گفت (البته در بعضى کتاب هایش هم هست) که: «نمى خواستم روان شناسى کار کنم، بلکه مى خواستم معرفت شناسى (اپیستومولوژى) بنویسم» که البته در سه جلد آن را نوشت. «امّا به خودم گفتم نمى شود معرفت شناسى نوشت ولى از بزرگسالى شروع کرد، بلکه باید ببینیم که مفاهیم عقلانى چگونه از کودکى نضج مى گیرد مثل علیّت، حرکت، زمان و مکان و غیره، این بود که به خودم گفتم «باید روان شناسى آموخت:» و به این ترتیب این مرد، 30 سال تمام روان شناسى کار کرد و بعد از 30 سال، اپیستومولوژى ژنتیکى اش یعنى اپیستومولوژى تکوینى را نوشت که با اپیستومولوژى «باشلار» متفاوت است، چرا که او از آغاز روى این مسئله که مفاهیم عقلانى چگونه از کودکى نصج مى گیرند، کار مى کند. شاید بى مناسبت نباشد این نکته را بگویم که با این اطلاع، کم کم به ذهنم این نکته رسید که حالا که این طور است، شاید بهتر باشد که در مقوله فرهنگ هم باید رفت و بنمایه هاى فرهنگ را پیدا کرد. به این ترتیب کم کم در ذهنم این معنى نشست که شاید بتوان براى قصه و اسطوره هم چنین نقشى قایل شد و بقیه اش را مى دانید.
ــ دوران تحصیلات شما در سوییس چند سال طول کشید؟
من 13 سال پس از عزیمت به ایران بازگشتم، در این دوره هم درس خواندم، هم خیلى سفر رفتم، هم کار کردم و هم به طور مستمع آزاد در کلاس هاى بسیارى شرکت کردم: کلاس هاى ادبیات، تاریخ، تاریخ هنر، حتى کلاس موزیکولوژى که به فهم من در موسیقى خیلى کمک کرد به این ترتیب که استاد (که رهبر ارکستر معروفى بود) مثلا در مورد شوبرت صحبت مى کرد و سپس پشت پیانویى که در کلاس قرار داشت مى نشست و قطعه مورد بحث را مى نواخت و چون آن موقع من خودم، ساز مى زدم، این کلاس ها برایم بسیار مفید بود.
ــ در سال هاى حساس تاریخ معاصر ایران در سوییس تشریف داشتید. انعکاس اوضاع این سال ها که فعالیت هاى سیاسى ــ اجتماعى حادى در ایران جریان داشت. در سوییس آن موقع چگونه بود؟
درست چند ماه بعد از رفتن ما رزم آرا ترور شد. در دوران مصدق هم من در ایران نبودم. امّا به طور کلى اوضاع و احوال ایران در دوران مصدق، انعکاس مطلوبى در روزنامه هاى سوییس نداشت. بعضى روزنامه ها هم از کودتاى 28 مرداد استقبال کردند. کلا مردم بیشتر بى اعتنا بودند تا طرفدار و هواخواه یا بر عکس مخالف و معترض. سوییس آن روز با سوییس امروز از لحاظ سیاسى خیلى فرق مى کند.
ــ از دوستان و هم دوره اى هایتان چه کسانى را به خاطر دارید؟
با بعضى دوستان، هم عقیده و هم مسلک بودیم و با هم مناسبات دوستانه و عقیدتى داشتیم مثلا با احسان نراقى، علیمحمد کاردان، محمدعلى امیرى، دکتر منوچهر شاهنواز (جرّاح عالیقدر و مدیر بیمارستان) و مرحوم دکتر قاسم حاتم، دکتر کریم واعظ زاده، مرحوم دکتر على فریور و بعضى دیگر که اینک خارج هستند و با دوستان عزیز دیگرى هم رفیق گرمابه و گلستان بودیم، خاصه با داریوش شایگان، بزرگ نادرزاد، داود رشیدى، منوچهر مرکزى (که الان در فرانسه است)، ابوالفضل قاضى (که درگذشت)، مرحوم هوشنگ نوّاب، اسماعیل دولتشاهى، امیر رأفت (که در سفر اخیرم به پاریس بعد از 30 سال او را دیدم) و... با این دسته مى توانم بگویم تقریباً شبانه روز با هم بودیم. این دوستى ها هم اکنون به قوت سابق باقى است.
ــ این دو گروه چه تمایزى با هم داشتند؟
یک گروه اهل سیاست بود به سرپرستى خاصه احسان نراقى و گروه دیگر کمتر به این مقوله توجه داشت. مثلا بسیارى از گروه نخست، با سوئیسى ها و فرانسویان هم مسلک در فستیوال جوانان برلن (شرقى) در سال 1951 شرکت کردند که این سفر بعداً دردسرهاى بسیار براى آنها درست کرد.
ــ شما در آن جشنواره حضور داشتید؟
بله. جشنواره جوانان برلین در واقع بزرگ ترین فستیوالى بود که در دوران حیات استالین در برلین که آن روزگار خرابه اى بیش نبود (سال 51) برگزار شد.
با گروهى از ایرانى هاى مقیم فرانسه و سوییس یک دسته تشکیل دادیم و از ژنو با قطار به طرف برلین حرکت کردیم. البته براى رفتن به برلین باید از اطریش مى گذشتیم که یک بخش آن آن وقت، دست آمریکایى ها و بخشى دیگر در کنترل روس ها بود. این سفر داستانى شد. به این معنا که وقتى وارد اطریش شدیم، ما را نگه داشتند. آمریکایى ها ما را که در حدود 50 نفر بودیم به مدت یک شبانه روز در یک کوپه قطار حبس کردند به گونه اى که در تمام این مدت سرپا و چسبیده به هم به سر بردیم.
در چنین شرایط بحرانى ما واقعاً نمى دانستیم چکار باید کنیم که یک دفعه قطار حرکت کرد. با حرکت قطار، کوپه ما، صداى تیراندازى به گوش ما رسید و معلوم شد که از پشت به ما تیراندازى شده است. بعداً دانستیم که گویا سوزن بان یا نمى دانم راننده قطار، دست چپى بوده و به این ترتیب شاید مى خواسته دین خود را ادا کند. به هر حال از این ماجرا جان سالم به در بردیم. درطول مسیر وقتى به پل دانوب رسیدیم که باید از آن رد مى شدیم، این بار با سربازان روسى مواجه شدیم که در آنجا مستقر بودند، و از ما استقبال کردند.
على اى حال با پشت سر گذاشتن ماجراهاى بسیار دیگر و با قیافه هاى خسته و در هم و آشفته وارد برلین شدیم. به ما اطلاع دادند که فستیوال با حضور 20 هزار نفر از جوانان کشورهاى جهان شروع شده است. از ایران هم هیئت نمایندگى عظیمى آمده بود، خیلى بزرگ شاید در حدود 40 ــ 30 تن (یک جایى این را نوشته ام) الان حضور ذهن ندارم ولى مى دانم که خیلى عظیم بود. خلاصه وقتى که ما وارد شهر شدیم، آلمانى ها در طرفین قطار صف کشیده بودند و از ما با کالباس و پنیر و شیر، استقبال مى کردند. به مثابه قهرمانانى که وارد شهر شده اند با ما برخورد مى کردند. البته ما قهرمان نبودیم. ولى به خاطر گرفتارى هایى که برایمان پیش آمده بود، شهرت پیدا کرده بودیم. به هر حال وقتى که وارد استادیوم یعنى محل برگزارى جشنواره شدیم دیدیم که گوش تا گوش آدم نشسته است و ژان لافیت مشغول سخنرانى است که اگر یادتان باشد کتابى دارد به نام «بیا برویم گل نسترن بچینیم» که خیلى معروف شد. ژان لافیت که رییس جوانان حزب کمونیست فرانسه بود وقتى که شنید ما وارد استادیوم شده ایم، پشت میکروفون فریا زد که دلگاسیون قهرمان آمد. آقا جمعیت بلند شد و هورا گوش فلک را کر کرد. آنجا بود که فهمیدم در سیاست چقدر راحت مى شود قهرمان شد و متوجه شدم که این قهرمان بازى راه و رسم من نیست و من اهل این معرکه گیرى ها نیستم. به هر حال ما یعنى اعضاى آن کوپه کذایى را در تنها ساختمان درست و حسابى که در برلین خرابه سر پا مانده بود، اسکان دادند (من در برابر نماى آن ساختمان عکس انداخته ام). اما کسانى که از تهران آمده بودند به این دلیل که ایرانى هر کجا باشد باید با هم باشد، به اصرار ما را از آنجا کندند و بردند به مدرسه اى که به آنان داده بودند.
ــ در هیئت ایرانى چه کسانى حضور داشتند؟
خیلى ها بودند. تقریباً بسیارى از سران یا نامداران حزب مثلا آقاى ایرج گلسرخى که آنجا در میدان مارکس ــ انگلس رسیتال پیانو اجرا کرد و من تقاضا کردم که با او ملاقات کنم، پذیرفت، اما به من محلّ نگذاشت. گفتنى است که مرا در اتاق این بزرگان جا دادند ولى این آقایان هیچ محلى به من نمى گذاشتند و اصلا مرا قابل نمى دانستند. مثلا به خاطر دارم که هر روز صبح براى دیدن برنامه هاى مختلف به ما بلیت مى دادند، برنامه ها جالبى از اقصى نقاط دنیا اعم از تئاتر، ارکستر سمفونى اپرا و... یک روز یک بسته بلیت مسابقه فوتبال به من دادند من رفتم پیش یکى از همان مسئولان ایرانى و گفتم این بلیت ها به درد من نمى خورد. بر آشفت و گفت شما اگر در ایران و در جبهه ها مبارزه مى کردید، دیگر اعتراض نمى کردید (چیزى قریب به این مضمون). من هم همانجا بلیت ها را پرت کردم و رفتم پیش دوستى که با ما از فرانسه آمده بود. و بلیت هاى دیگر گرفتم و پیش خودم گفتم آخر این چه طرز صحبت کردن است این چه برخوردى است؟ و اینگونه مسایل و البته بسیار مسائل دیگر باعث شد که کم کم اعتقادم سست شد.
ــ آقاى دکتر ستارى شما به لحاظ چندین سال سکونتتان در سوییس و این که از نزدیک با روحیات آنها آشنا بودید، اگر بخواهید یک تعریف مشخص از مردم در کشور سوییس ارایه بدهید در قالب چند جمله چه خواهید گفت؟
من البته چندان اخت نشدم با مردم آنجا براى این که به نظر من، مردم چندان روشن و فرهیخته اى نبودند. مردمى بودند از خودراضى و بسیار به کشورشان و به زیبایى هاى آن مى نازیدند (که الحق هم زیباست) ولى خیلى اهل کتاب و فرهنگ... نبودند. البته این تمیزى و زیبایى وقتى از حد مى گذرد، گاهى حتى آدم را کلافه مى کند. آدم جرأت نمى کند یک ته سیگار یا پوست پرتقال جایى رها کند.
ژنوى ها به «ملومن» بودن موسیقى دوست بودن معروف هستند، یعنى اهل موسیقى هستند با این حال وقتى «کورسال» ژنو سوخت (یک جایى مثل تالار رودکى ما) سال ها طول کشید تا دوباره ساخته شد. این مدت تاخیر براى کشورى که توانایى مالى فراوانى دارد، بسیار زیاد است.
وقتى پل الوار درگذشت، حزب کار ژنو از ترلسیتان تزا را دعوت کرد که بیاید و سخنرانى کند، ولى جمعیت آنقدر کم بود که مجلس سخنرانى به گفتگوى دور میز بدل شد.
بعضى استادان ما را نابالغ و به تعبیرى عقب افتاده ارزیابى مى کردند. یادم مى آید کلاسى داشتیم معروف به آزمایشگاه پداگوژى که هفته اى یک روز دانشجویان در گروه هاى چهار نفرى تجارب عملى خود را در زمینه هاى مختلف، در دفتر کلاس یادداشت مى کردند تا در جلسه بعد بررسى شود. یکى از این کلاس ها پیش از «نوئل» بود. گروه ما (شامل دختر سفیر سابق سوییس در ایران که با روحیه طنز و شوخ ایرانى هم کم و بیش آشنا بود) در دفترچه کذایى خطاب به استاد نوشت «نوئل مبارک». جلسه بعد که آمدیم استاد مربوطه (که مرا همیشه به یاد فاشیست ها مى انداخت) گفت: قبل از کلاس مى خواهم مطلبى را بگویم و با اشاره به یادداشت من، اضافه کرد که اینجا کلاس درس است و کلاس علم است و این حرف ها بیهوده است و خلاصه ما را کنفت کرد، و تا آنجا پیش رفت که موضوع را به مباحث ژنتیکى ربط داد و این که نبوغ غربى ها چنین است و چنان است و با «ژنى» شرقى ها متفاوت تا این که من دیگر طاقت نیاوردم و حسابى جلوش در آمدم و این شد که دیگر به آن کلاس نرفتم.
على اى حال همان طور که گفتم من هیچ وقت علاقه مندى و دلبستگى قلبى به آن سرزمین و مردمش پیدا نکردم، البته درست است که در آنجا خیلى چیزها آموختم اما اینها به خاطر بودن در یک موقعیت فوق العاده اروپایى بود، بدین معنى که آن سال ها دهه اوج فرهنگى اروپا بود. چون جنگ تازه تمام شده بود و همه جا صحبت از فرهنگ و کتاب و این چیزها بود و نه فقط سیاست. این حال و هوا براى من بسیار مغتنم بود. فکر مى کنم بهترین تعریف از سوییس را یکى از رؤساى کنفدراسیون سوییس زده است که گفت سوئیس، کشور متوسط هاى بالا بلند است. معهذا از یاد نبریم که روسو و پیاژه و یونگ و رامو (نویسنده بزرگ فرانسه زبان که در ایران ناشناخته است) و فردینان هدلر و فریدریش دورنمات و... سوئیسى اند. امّا سوئیسى هاى فرانسه زبان جذب فرانسه مى شوند و سوئیسى هاى آلمانى زبان، جذب آلمان.
ــ آقاى دکتر! یک بخش مهمى از کارهاى شما در ارتباط با مسئله فرهنگ است چه در عرصه جهانى و چه در عرصه بومى و ایرانى اش. این توجه شما به مقوله فرهنگى از نابسامانى فرهنگى و از بى دولتى فرهنگى تا مسایل کاملا تئوریک تعمیم مى یابد و در آثارتان به آنها مى پردازید. از جهات گوناگون در ارتباط با اسطوره در ارتباط با تاریخ، سنت و... مى خواهم بپرسم این دغدغه از کجا و از چه زمانى براى شما اهمیت یافت و به آن پرداختید؟
این مسئله همیشه ذهن مرا به خود مشغول مى کرد. از زمان دارالفنون تا حالا که اینجا نشسته ام هیچ چیزى با اهمیت تر از فرهنگ ایران زمین براى من نبوده است و نیست. اگر ما یک وقت یک جایى حرفى براى گفتن داشته باشیم، آن مطمئناً علم و صنعت نیست، بلکه فرهنگ است. در دارالفنون استادى داشتم به نام محمدجواد تربتى که خیلى به گردن من حق دارد. در آن دوران وانفسا که من توانایى خریدن کتاب نداشتم، خودش کتاب هاى جدید را از کتابفروشى هاى معتبرى که آن زمان در ناصرخسرو قرار داشتند مى گرفت و به من مى داد که البته من هم گاهى شرح خلاصه اى از این کتاب ها را در روزنامه او (روزنامه پولاد) مى نوشتم و آنها را معرفى مى کردم. همان طور استادان دیگرى از جمله عباس پرویز معلم تاریخ، حسین مسرور (سخنیار) معلم تاریخ ادبیات و... اینها ذهن ما را به سوى فرهنگ والاى ایرانى هدایت مى کردند و البته ما هم براى یاد گرفتن واقعاً زحمت مى کشیدیم. با این پیش زمینه فرهنگى بود که وقتى به اروپا رفتم اولین کارى که در آنجا شروع کردم، جمع آورى و تدوین مطالبى بود در مورد «هزار و یک شب» که بعداً کتاب شد. منابع این کتاب البته در ایران پیدا نمى شد و این ها را من در اروپا یافتم و خواندم و فکر مى کردم ممکن است هزار و یک شب هم روزى، روزگارى نام ما را در جهان یدک بکشد. چنانکه چهل سال بعد چنین شد، ولى نام دیگران را یدک کشید. در ورودم به ایران در سازمان برنامه آن زمان تدوین برنامه پنجساله فرهنگى مطرح بود. یکى از متصدیان که با من هم دانشگاهى بود مرا برد آنجا و گفت شما بنشینید اینجا و در تدوین و برنامه فرهنگى کمک کنید. بنده وقتى در وزارت فرهنگ و هنر بودم دو تا برنامه پنجساله فرهنگى نوشتم (برنامه چهارم و پنجم) که هر دو برنامه بدون حذف حتى یک ویرگول تصویب شد. على اى حال به اعتقاد من آن چیزى که از ما در دنیا مطرح است، فرهنگ ماست، شعرست موسیقى ماست، حافظ و سعدى و مولاناست، عرفان ماست، صادق هدایت است و امید دارم بعضى رمان نویسان ما چون عباس معروفى.
بنابراین آن چیزى که متاسفانه گویى هنوز به آن توجه نداریم این است که اول باید ملى باشیم و بعد بین المللى ولى گویى ما مى خواهیم از جهانى شدن شروع کنیم و این نمى شود. اول باید خودمان باشیم. خیام، فردوسى، حافظ و مولانا... نیامدند براى جهان بنویسند، براى ما نوشتند، براى ایران نوشتند. اینها اول حافظ شدند، خیام شدند، فردوسى شدند، سعدى شدند، بعد اروپا را تسخیر کردند. امّا توجه من به سنت و آیین و فرهنگ خودم، توجه به شیئى موزه اى نیست و همیشه گفته ام که باید اینها را نو کرد. از نو خلق کرد. به عنوان مثال البته تعزیه را به صورت تعزیه باید حفظ کرد ولى باید ببینیم چگونه ممکن است تعزیه را دستاورد کار نوى کرد. به همین دلیل من سنگ آقاى على اصغر دشتى را به سینه مى زنم. براى این که مى بینم او کسى است که تعزیه را به شازده کوچولوى (سنت اگزوپرى) و دون کیشوت تبدیل کرد. به همین دلیل سریال روز دهم یا فیلم ظهر عاشورا براى من مهم اند.
این است که وقتى بنده به این مسایل فرهنگى توجه مى کنم به خاطر این است که اعتقاد راسخ دارم به این که اگر ایران در حال حاضر، در جایى حرفى براى گفتن داشته باشد، هنوز، هنوز فرهنگ غنى آن است. اما متاسفانه نوآورى هاى ما و ابتکارات ما در زمینه فرهنگى نسبت به توانایى و پتانسیل فرهنگ ما بسیار ضعیف است.
کتابشناسى جلال ستارى
1 ــ کاپیتان قره گز، نوشته: لوئى گولیس، ترجمه جلال ستارى، داود رشیدى، انتشارات آرش. 1344.
2 ــ تأثیر سینما در کودکان و نوجوانان، دهخدا، چاپ اول 1345، (تألیف).
3 ــ هزار و یک شب و افسانه شهرزاد، (کوششى براى دریافت یک قصه از لحاظ روانشناسى). سازمان انتشارات بامداد، چاپ اول 1348، (تألیف).
4 ــ پیوند عشق میان شرق و غرب ناشر: وزارت فرهنگ و هنر، چاپ اول 1354، (تألیف) چاپ دوم ــ با تجدید نظر کامل، نشر فردا، اصفهان، 1379.
5 ــ درباره فرهنگ ناشر: شوراى عالى فرهنگ و هنر، چاپ اول 1354، (تألیف).
6 ــ فرهنگ و مردم ناشر: شوراى عالى فرهنگ و هنر، چاپ اول 1357، (تألیف).
7 ــ نزاغ بر سر قدرت فرهنگ در غرب انتشارات توس، چاپ اول 1361، (تألیف).
8 ــ چشم اندازهاى اسطوره نوشته: میرچاالیاده، انتشارات توس، چاپ اول 1362، (ترجمه).
9 ــ نامه سرگشاده به سرآمدان جهان سوم نوشته: احمد بابامیسکه، انتشارات توس، چاپ اول 1363، (ترجمه).
10 ــ زبان رمزى افسانه ها نوشته لوفلر دلاشو، انتشارات توس، چاپ اول 1364، (ترجمه).
11 ــ حالات عشق مجنون انتشارات توس، چاپ اول 1366، (تألیف).
12 ــ در قلمرو فرهنگ (مجموعه مقالات) انتشارات ویس، چاپ اول 1366، (تألیف و ترجمه).
13 ــ رمز و مثل در روانکاوى انتشارات توس، چاپ اول 1366، (تألیف و ترجمه).
14 ــ زبان رمزى قصه هاى پریوار نوشته لوفلر دلاشو، انتشارات توس، چاپ اول 1366، (ترجمه).
15 ــ نمایش در شرق (مجموعه مقالات) انتشارات نمایش، چاپ اول 1367، (ترجمه).
16 ــ افسون شهرزاد انتشارات توس، چاپ اول 1368، (تألیف).
17 ــ جانهاى آشنا انتشارات توس، چاپ اول 1370، (تألیف).
18 ــ رمزپردازى نوشته تیتوس بورکهارت، انتشارات سروش، چاپ اول 1370، (ترجمه).
19 ــ زمینه فرهنگ مردم نشر ویراستار، چاپ اول 1370، (تألیف).
20 ــ جهان نگرى نوشته: کارل گوستاویونگ، انتشارات توس، چاپ اول 1372، (ترجمه).
21 ــ مدخلى بر رمزشناسى عرفانى نشر مرکز، چاپ اول 1372، (تألیف).
22 ــ درد عشق زلیخا انتشارات توس، چاپ اول 1373، (تألیف).
23 ــ اسطوره هاى عشق نوشته: دنى دو روژمون، نشر نشانه، چاپ اول 1374، (تألیف و ترجمه).
24 ــ نماد و نمایش (مجموعه مقالات) انتشارات توس، چاپ اول 1374، (تألیف و ترجمه).
25 ــ دانش اساطیر نوشته: رژه باستید، انتشارات توس، چاپ اول 1373، چاپ دوم 1375، (ترجمه).
26 ــ سیماى زن در فرهنگ ایران نشر مرکز: چاپ اول 1373، چاپ دوم 1375، (تألیف).
27 ــ عشق صوفیانه نشر مرکز، چاپ اول 1374، چاپ دوم 1375، چاپ سوم 1382، (تألیف).
28 ــ آئین و اسطوره در تئاتر انتشارات توس، چاپ اول 1376، (تألیف).
29 ــ اسطوره در جهان امروز نشر مرکز، چاپ اول 1376، چاپ دوم، مرکز 1383 (تألیف).
30 ــ پژوهشى در قصه اصحاب کهف نشر مرکز، چاپ اول 1376، (تألیف).
31 ــ چهار سیماى اسطوره اى (تارزان، دراکولا، فرانکشتین، فاوست) نشر مرکز، چاپ اول 1376، (تألیف).
32 ــ حکمت شرق و روان درمانى غرب نوشته: هانس یاکوبس، انتشارات سروش، چاپ اول 1372، چاپ دوم 1376، (ترجمه).
33 ــ رساله در تاریخ ادیان نوشته: میرچا الیاده، انتشارات سروش، چاپ اول 1372، چاپ دوم 1376، (ترجمه).
34 ــ رمزپردازى آتش نوشته: ژان پیر بایار، نشر مرکز، چاپ اول 1376، (ترجمه).
35 ـ رمزاندیشى و هنر قدسى نشر مرکز، چاپ اول 1376، (تألیف).
36 ــ نمادهاى زنده جان نوشته: مونیک دوبوکور، نشر مرکز، چاپ اول 1373، چاپ دوم 1376، (ترجمه).
37 ــ هنر مقدس نوشته: تیتوس بورکهارت، انتشارات سروش، چاپ اول 1376، چاپ دوم 1376، چاپ سوم 1381، (ترجمه).
38 ــ بازتاب اسطوره در بوف کور انتشارات سروش، چاپ اول 1377، (تألیف).
39 ــ پژوهشى در قصه یونس و ماهى نشر مرکز، چاپ اول 1377، چاپ دوم 1379، (تألیف).
40 ــ تراژدى و انسان نوشته: آندره بونار، نشر میترا، چاپ اول 1377، (ترجمه).
41 ــ جهان اسطوره شناسى (مجموعه مقالات تعدادى از اسطوره شناسان بزرگ جهان) جلد اول، نشر مرکز، چاپ اول 1377، چاپ دوم 1381، (ترجمه).
42 ــ در روز بازار زمانه نشر میترا، چاپ اول 1377، (تألیف).
43- شعله شمع، نوشته: گاستون باشلار، انتشارات توس، چاپ اول 1377، (ترجمه).
این گفتگو و کتابشناسی نخستین بار در مجله بخارا شماره 41 به چاپ رسیده اند و با اجازه سردبیر در «انسان شناسی و فرهنگ» تجدید چاپ می شوند.
