تبليغاتX
مثبت من - باب مفهوم تـرس و انواع شخصییتها

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"


(عزیز فولادوند)

*****

این نوشتار ابتدا به توضیح و نقش ترس در روند تکامل انسانی اشاره دارد و سپس به کمک نیروهای چهارگانۀ کیهانی ریشه های فرمهای بینادین چهارگانه ترس انسان را می کاود.  آیا می توان رها از ترس زیست؟ انسان در زیست مدام با ترس است. اگر ترس همراه همیشگی ما در زندگی است باید متدهای مهار آن را فرا گرفت و ترس را شناخت. چگونه می توان آن را مهار نمود؟  در ادامۀ بحث نوشتار به انواع شخصییتهای انسانی نظر دارد و در تلاش است نشان دهد که پایۀ ستون استبداد، توتالیتاریسم و «سنتگرائی» در ترس کهن انسانی استوار است.

******

 

ترس کاتالیزاتور تکامل انسان است. یکی از پدیده‌هائی است که نقش بسیار تعیین‌کننده ای در تکامل انسان ابتدائی داشته است. این پدیده در شکل‌گیری و تبیین شخصیت انسان و توضیح مناسبات اجتماعی او یکی از فاکتورهای بنیادین محسوب می‌شود. امروزه ترس در دانش روانشناسی، روانکاوی و همچنین جامعه‌شناسی در پژوهشهای علمی در باب زندگی اجتماعی انسان  نقش محوری دارد. زندگی اکثر انسان‌ها با ترس توأم است. این ترس غالبأ ناخود آگاه است و آنها علت وجودی آن را شاید ندانند.

 

ترس احساسی است منفی. این احساس در کالبد انسان تأثیراتی برجسته  بروز می دهد:

  • مردمک گشاد می شود، رشته های عصبی سمعی و بصری حساس می شوند،
  • ماهیچه ها منقبض می گردند، سرعت عکس العمل افزایش می یابد،
  • طپش قبل شدت یافته، فشار خون بالا می رود،
  • تنگی نفس نمایان می شود،
  • ذخیرۀ انرژی در ماهیچه ها به حالت آماده باش در می آیند،
  • واکنشهائی چون لرزش، عرق کردن، سرگیجه مشهود می شوند،
  • فعالییت روده، معده و کیسۀ مثانه در حالت ترس بلوکه می گردد.

 

ترس پیوندی ارگانیک با زندگی انسان دارد. ترس از گهواره تا گور با ما همپا، هم راه  و هم سایه است؛ در صورتهای مدام متغییر. تاریخ انسان مشحون از تلاشهائی در راستای تخفیف، استیلا و یا به بند کشیدن ترس است. مذهب، جادوگری و دانش در این تلاش سهیم بوده اند. پناه جستن در خدا، عشق بی دریغ، کشف قوانین طبیعت، ریاضت جانکاه و سرانجام شناختهای فلسفی باعث محو ترس نشده اند. آنها اما یاری رسان ما در تحمل ترس هستند. ما به کمک آنها ترس را بهتر تحمل می کنیم و با آن کنار می آئیم. ترس حضوری دائم و همیشگی در ما و در زندگی ما دارد. زندگی بدون ترس امیدی است واهی و وهمی است باطل. نتوان بدان رسید. ترس همزاد وجود ماست، انعکاس وابستگی ماست، ترس آگاهی به وجود مرگ و پایان زندگی است: ترس از مرگ.

 

انسان می تواند با تکیه بر پادزهرهائی در مقابل ترس گردن برافرازد: شجاعت، اعتماد، شناخت، آگاهی، توانمندی، امید، تواضع و فروتنی، اعتقاد و ایمان، عشق و رحمت. با مدد این فضیلتها می توان ترس را پذیرفت، با ترس وارد کشاکش شد و آن را هر بار مقهور خود نمود. زندگی فارغ از ترس تصوری است غیر واقعی و بنیادأ با واقعییت هستی انسان در تضاد قرار دارد. انسان آشکار بدان گرایش دارد که از ترس بگریزد، از بروز آن جلوگیری نماید و یا با مدد متدهای نوین آنها را به فراموشی سپارد، انکار نماید، توجیه کند، و یا آنها را بپوشاند. اما همچنان که وجود مرگ ـ صرف از نظر از اینکه ما بدان فکر کنیم یا نه ـ در خارج از ما ادامه خواهد داشت، ترس هم خارج از خواست و کنترل ما در کنار ماست. 

 

ترس مستقل از فرهنگ و یا میزان توسعۀ و پیشرفت یک ملت و یا فرد («اندیویدیوم») است. آن چیزی که تغییر می یابد نه «ترس» بلکه موضوعاتی است که ترس را در ما بر می انگیزاند. به همین منوال متدها و کارسازهائی که ما به منظور کنترل و یا غلبه بر ترس بکار می بندیم در تحول می باشند. زمانی دور رعد و برق، طوفان، خسوف و کسوف ترسی مهیب بر انسان مستولی می کردند. همین پدیدها طبیعی برای انسان مدرن نه تنها ترس برانگیز نیست بلکه موضوع شعر و نقاشی و برانگیختن احساساتی لطیف و رمانتیک هم گردیده است. آگاهی آنتی تز ترس است.  هر دورانی ترسهای نوینی را می زاید. زمانی در تاریخ تکامل انسانی ترس از ایدس، ترس از ورشکستگی، ترس از حامله شده، ترس از تصادفات رانندگی، وحشت از تنهائی، ترس از پیری و غربت مفهمومی نداشت. امروزه هستی ما با این ترسها گره خورده است.

 

از طرفی اما متدهای مبارزه با ترس تغییر چندانی نکرده اند. قربانی کردن برای خدایان، سحر و جادو جای خود را به ابزارها مدرن مبارزه با ترس داده است. ولی پدیدۀ ترس همچنان باقی است. امروزه مهمترین روش مدرن مبارزه با ترس روانکاوی می باشد. روانکاوی ابتدا روند شکل گیری ترس را مورد کنکاش قرار می دهد، سپس ارتباط آن با کادر تربیتی، خانوادگی بررسی می گردد. در این رویکرد فاکتورهای اجتماعی فرهنگی هم موضوع پژوهش قرار می گیرند. هدف این متدها تقابل فرد با ترس است تا او بتواند با رشد خویش ترس را بطور واقعی «هضم» نماید. انسان در پیکاری مدام با ترس بسر می برد. ترس همزاد زندگی است. غلبه بر ترس پیشرفت انسان را در جادۀ پر فراز و نشیب تکامل رقم زده است. اگر مبارزه با ترس نبود انسان همچنان در غارها زندگی می کرد. ترسهای کهن فرو می ریزند و ترسهای نوینی قد بر می افرازند. عبور از وادی ترسها متضمن رشد، بالندگی، آزادی، فراغت و شادابی است. ترس سد و مانع ترقی انسان است. تلاش مدام انسان در به زنجیر کشیدن ترس، توضیح آن، غلبه بر آن، خاموش کردن شعله های مخرب آن باعث هموار نمودن راه شناخت طبیعت شده است. در این گیرودار او به شناخت خویشتن هم  دست می یابد.

 

انسان مدرن با وضعیتی پارادوکسیکال مواجه است: با تکیه بر دانش و تکنیک به استیلال جهان می پردازد، استیلای خود را گسترش می دهد و ترسهائی را به زانو در آورد، همزمان ولی به زایش ترسهای نوینی کمک می کند. ولی گوئیا فقط یک ترس زندگی انسان مدرن را رقم می زند:  ما مدام با ترسهائی در گیر هستیم که از اعمال و کردار ما می رویند؛ ترسهائی که خود ما را نشانه گرفته اند. انسان از نیروهای مهیب مخرب نهفته در درونش هم می هراسد: ترس از قتل، ترس از قدرت مهیب مخرب کشفییات انسان در رابطه با انرژی هسته ای ویا ترس از قدرت هولناک تخریبی محیط زیست که با دخالت ما در چرخۀ طبیعی ایجاد شده است (تخریب لایۀ اوزون، سونامی، آب شدن یخچالها و غیره). انسان از خود می هراسد. این خود «منبع» ترس است.

 

این چنین به نظر می رسد که تکبر و نخوت ما چون بومر رینگ (boomerang) به خود ما باز می گردد. اراده به قدرت (که با حب و فروتنی میانه ای ندارد) و میل مفرط به انقیاد نیروهای طبیعی در ما ترس می رویاند؛ ترس از اینکه موجودی بدون هدف گردیم. اگر انسان در دورانهای پیشین از نیروهای سرکش طبیعی می هراسید، خود را مغضوب خشم خدایان می دید و یا در چنبرۀ نیروهای خبیث و دیوان بود، امروز انسان از «خود» می هراسد. این خوف از خود انسان مدرن را مچاله کرده است. می توان به روشنی شاهد این مدعی بود که پیشرفت و استیلای انسان بر قوای طبیعی تنوانسته است ترسی را از جان آدمی برگیرد. ما در عین این «پیشرفت» شاهد یک «عقب گرد» هستیم. انسان بر تعدادی از ترسها غلبه کرده است ولی ترسهائی نوین را آفریده. انسان خود خالق ترس است.

 

همچنان که ترس خصلتی عام داشته و در زندگی انسان حی و حاضر است، ولی هر فرد آن را به شکلی خاص تجربه می کند. هر فرد انسانی پدیده ای ویژه است. او ترس را هم  به وجهی ویژه تجربه می کند. مفاهیمی چون عشق، رنج، غربت، گرسنگی، خستگی و ترس برای افراد بار معنائی متفاوتی دارد. هر کس آنها را به نوعی «می چشد». ترس با توجه به تاریخ زندگی، کاربستهای درونی و مختصات محیط تربیتی و اجتماعی هر فرد ظهوری متفاوت دارد.

 

ترس با تولد ما آغاز می باید.

ترس دو سیما و کارکرد متفاوت دارد. می تواند ما را زمین گیر کرده فلج کند، می تواند نیروئی انگیزاننده، اکتیو، پیش برنده و خلاق باشد. احساس ترس همیشه یک آژیر در شرایط بحرانی و خطرناک است. ترس در مخاطره ها اخطار است. از طرف دیگر خصلت هشداردهنده دارد، ما را هشیار، آمادۀ عکس العمل و فعال نگه می دارد. ترس نیروئی است برانگیزاننده. پذیرش و یا سیطره بر ترس به معنی قدمی است در روند رشد انسانی.  عبور از ترس تضمیین کنندۀ قوام نسبی شخصییت انسانی است. «ترس برادر مرک است». باید با ترس در افتاد، با آن کشتی گرفت، آن را سبک سنگین کرد و وزن خود را تخمین زد. «اگر می خواهی بدانی ارزش جانت چقدر است باید یکبار آن را به خطر بیاندازی» (نیکوس کازانتراکیس) . ترس ما را مچاله می کند، در هم می کوبد، رشد ما را سد می کند و ما را همچنان در دوران کودکی فقل نموده مانع تکاملمان می گردد. لازمۀ بلوغ در افتادن با ترس است. هر قدمی به جلو مستلزم غلبه بر یک نوع ترس است. رشد و تکامل با عبور از ترس آمیخته است. ترس ما را به سرزمینهای ناشناخته می کشاند.

 

قدمهای لرزان ما از ورود به دنیاهای تازه می گریزد. ترس ما را به وادیهائی می کشاند که تا کنون «نتوانسته» ،«نکرده»، «ندیده»، «نچشیده» و «نبوئیده ایم». هر آنچه که نو، ناشناخته، اولین بارـ به تجربه ـ در آمده و یا اولین بارـ انجام شده باشد نه نتها کشش و جاذبه دارد و ما را مفتون ماجراجوئی می کند و اشتیاق ریسک را شعله ور می نماید، بلکه حاوی ترس هم است. کودک از راه رفتن می ترسد ولی شوق کشف جهان او را رها نمی کند. خندۀ شوق به لب، ترسان و لرزان قدم به قدم با گام زدن آشنا می شود. ترسش می ریزد و «قامتش» راست می گردد. انسان در روند رشد خویش پیوسته بر ترسهای متعددی غالب می گردد. کودکی، نوباوگی، جوانی، بلوغ و پیری. هر دوران سنی معینی انسان را با ترسهای خاص آن دوران روبرو می کند.

 

بر این اساس ما در طول زندگی امان با ترسهائی مواجه هستیم که کاملآ طبیعی و متناسب با دوران رشد بیولوژیکی ما می باشد. هر انسان سالمی از درون این ترسها عبور می کند، رشد و تکامل او نتیجۀ بلافصل این «عبور» است. کنده شدن از دستان مادر و برداشتن مستقلانۀ گامها در حیاط منزل تلاشی است برای غلبه بر ترس از «تنها ماندن» و «تنها رفتن» است.  کودک باید بر این ترس غلبه نماید. ولی ترسهائی دیگری بر سر راه او به کمین نشسته اند: گام نهادن به محیط غریبه مدرسه، ترک کردن دامن گرم خانواده، ورود به دوران بلوغ و اولین برخورد با جنس مخالف، ورود به محیط جدید کار، ازدواج و تشکیل خانواده، مهاجرت و ورود به کشور میزبان، دوران کهولت و ضعف و سرانجام برخورد با مرگ (داستان دمیان Demian اثر هرمن هسه آلمانی را بخاطر بیاوریم).

تقابل با پدیده ای نوهمیشه با ترس همراه است. این ترسها بطور ارگانیک به زندگی ما وابسته اند. بدن انسان انبار خاطرات است، هر تجربه تلخی، خاطره ای شیرین، دردی، لبخندی، محبتی همۀ خدایان یونان، عهد عتیق و جدید و قهرمانهای اسطوره ای در کالبد ما ذخیره است (دمیان را بخوانیم). بدن با یاد آوری این خاطرات واکنش نشان می دهد. موهای بند سیخ می گردند، تپش قلب افزایش می یابد، دستان می لرزند، دهان خشک می شود، دهان به آب می افتد، عرقی سرد بر پیشانی می دود و یا تبی گرم ما را فرا می گیرد. بدن با خاطره هم زیست است.

تجربیات نو به مثابه عبور از «مرز» می باشند. آنها از ما می خواهند که از فضای مآلوف خاکی، ذهنی، عاطفی و زبانی بِبُریم، و خطر کنیم؛ خطر ِ تجربه ای نو. شاید داستان آدم و حوا حکایت انسانی است که مدام «خطر» می کند و بهشت شاید تمثیلی است از ترک این «فضای مألوف» و گام نهادن به جهانی مملو از ترس.

 

د رکناراین ترسها انسان در کشاکش سختی با ترسهای فردی خویش به سر می برد. این ترسها ویژه اند، هر فرد به مقتضای مختصات زندگی خویش آنها را تجربه می کند. به همین علت ما قادر به درک ترس دیگری نیستیم. ترس از بلندی، ترس از تنهائی، تر س از مرگ، ترس از تنگی مکان (Platzangst)، ترس از جدائی، ترس از برچسب خوردن، ترس از انزوا، ترس از حیوانات موذی و غیره خصلتهای فردی دارند. فرد «الف» در جمع سکوت می کند، خود را به تیغ سانسور خویش می سپارد زیرا واهمۀ برچسب خوردن او را در هم تابیده است. فرد «ب» با شجاعت موضع می گیرد و فرد «الف» را نمی فهمد. آن چیزی که فرد  «ج» را زمین گیر کرده است «ترس جدائی» است، همین روند لیکن برای «ع» به مفهوم رهائی و رشد است.

 

انواع ترس:

ترس از اتوریته

ترس از کار جدید

ترس از افزایش حقوق

ترس از ترفیع

ترس از ارتباط اجتماعی (Sozialphobie)

ترس از برخورد با انسانهای پیچیده

ترس از انزوا

ترس از امتحان

ترس از نظر خود را به کرسی نشاندن

ترس از پرواز

.....

 

فرمهای ترس و نیروهای چهار گانۀ کیهانی

ما در جهانی زاده می شویم که منکوب چهار تکانه قدرتمند است. تمام آفرینش در گردونۀ دوار این نیروها قرار دارد. از ناچیزترین اجرام وجود تا کهکشان در کنش و واکنش این چهار نیروی کیهانی .... انسان با تولدش به گردونۀ این چهار نیروی کیهانی قدم می گذارد: کرۀ زمین با آهنگی ریتمیک به دور خورشید در حرکت است، این حرکت به نام «حرکت انتقالی»  (Revolution, Umwälzung)نامگذاری شده است. همزمان زمین به دور خود می چرخد در واقع نیروی «حرکت وضعی» (Rotation) را به نمایش می گذارد. علاوه بر این دو نیرو سیستم  کیهانی ما مقهور دو نیرو با بُردارهای مخالف االجهت هم هست: نیروی جاذبه و نیروی گریز از مرکز. در جهان ما، پنهان از چشمان ما کشاکش چهار نیرو در جریان است. نیروی جاذبه (Zentripetalkraft, centripetal force) چسب جهان ما است، بردار آن به سمت مرکز جهان است. این نیرو مرکزگرا است، شکل دهنده و متمرکز کننده است. به سمت مرکز گرایش دارد. نیروی گریز از مرکز (Zentrifugalkraft )  اما کششی قدرتمند به بیرون  است، پرتاب دهنده و متلاشی کننده است این نیرو می خواهد خود را رها کند، بگریزد و به پرواز درآید.

 

توازن و همسنگی این چهار نیرو تضمین کنندۀ نظم قانونمند و زندۀ حیات است؛ نظمی که ما در آن زیست داریم و آن را جهان، گیتی و یا کیهان می نامیم. عدم تعادل در این چهار نیرو، تقلیل و یا افزایش یکی از آنها نظم کیهانی را مختل نموده به تلاشی آن راه می برد. اکنون به این تمثیل می نگریم: انسان به عنوان یکی از ساکنین کرۀ ارض و به عنوان ناچیزترین ذرۀ منظومۀ شمسی تسلیم قانونمندیهای حاکم بر نظم آفرینش است. او تکانه های یاد شده فوق را به عنوان نیروهای کششی ناخودآگاه و به صورت تمایلهای پنهانی درونی در خود حمل می کند. انسان در میدان جاذبه و دافعۀ این نیروها ایستاده است. کنش و واکنش این نیروهای چهارگانه کیهانی در انسان موضوع علم روانکاوی مدرن است. حیات ما در کانون بالا پائین رفتن و در هم تابیدن این نیروهای درونی قرار دارد. دستیابی به مفهوم ترس از آنالیز این نیروها و تأثیرشان بر یکدیگر حاصل می گردد.

 

مدل چهارگانۀ کیهانی را در علم روانکاوی می توان چنین ترجمه کرد:

1. «حرکت وضعی» در رویکردی روانشناسانه به مفهوم گرایش انسان به فردیت و استقلال رأی است. به دیگر سخن انسان به دور خویش می چرخد، خود محور است و مرکز جهان خویش است. 2. «حرکت انتقالی» بدور خورشید از منظر روانشناسی ترجمان این نیاز است که انسان بدنبال تطبیق خود با نظم کلی است، او به کل تعلق دارد و در جمع معنی می یابد. در این نگرش کلکتیویست او مجبور است خواسته ها و انتظارات خویش را به نفع مجموعه ای فرا فردی محدود نماید. این دونیرو در درون ما از طرفی پروسۀ فردیت و استقلال ما را  تضمین می نمایند و از جانبی دیگر به ما توانمندی ورود به مجموعه ای فرا فردی را اعطاء می نماید.

3. نیروی «جاذبه» در جهان روح و روان ما دارای چنین تمثیلی است: روح انسان کششی قوی به ایستائی، بقاء، پایداری و ثبات دارد. 4. نیروی «گریز از مرکز» به مفهوم تمایل شتابان و فزاینده انسان به تغییر، تحول و گریز از ایستائی است. انسان بافتی است متناقض: تمایل به تغییر و کشش به ثبات و ایستائی.

 

بنا به این تمثیل کیهانی در وجود انسان ما گرفتار گردونه ای از چهار نیروی متفاوت هستیم.  این نیروها گرچه متناقضند ولی در «کهکشان درون ما» نقشی مکمل ایفاء می نمایند. نیروهای چهار گانه ما را در مسیری پر شتاب و متحول در تالابها و گردنه های زندگی همراهی می کنند و هر زمان از ما پاسخی نو می طلبند. انسان در چنگال این نیروها اسیر است و مختار!

 

اولین نیرو «حرکت وضعی»

بیان خواستۀ ما در هئیت «حرکت وضعی» این چنین است:  ما می خواهیم موجودی سمتقل با ویژگیهای فردی معینی باشیم. اشکبوس سیاوش نیست و تهمینه سودابه نیست. هر انسانی خود معمار خویش است، «کهکشان او» از دیگران متمایز است، شخصیت هر فرد مختص اوست، او را نمی توان «عوضی» گرفت، اگر این حالت اتفاق بیافتد فرد اعتراض خواهد کرد که «آقا جان عوضی گرفته اید».[1] در همین جا یک نوع ترس زاده می شود، ترس جدائی از جمع، خوف از دست دادن مصونیت جمع و تعلق گروهی. تلاش برای کسب اعتبار و «خود شدن» پروسه ای است پر رنج و خونین؛ پاره کردن بند ناف است. این پروسه ترس از تنهائی و ایزوله شدن را همراه دارد. برافراشتن درفش استقلال بر بُرج و باروی روح آدمی در ابتدا بهائی سنگین را می طلبد: امکان طرد شدن از جمعی که چون زهدان مادر گرم، مآنوس و آرم است. اگر خواهی سهراب شوی باید دامن تهمینه را رها کنی.

 

فاصله بگیر و منتقد باشد

انسان در حین تعلق به نژادی معیین، به یک گروه اجتماعی و خانواده ای مشخص، به یک جنسییت تعریف شده، به یک طبقۀ اجتماعی، به یک گروه سنی ویا به یک دستگاه اعتقادی، انسان است و دارای بافت شخصییتی متعلق به خویش. شخصییت او در «فاصله اش» با دیگران تعریف می شود. همین «فاصله» من با تو است که تو و مرا می سازد. برای اینکه «من» شوی باید فاصله بگیری و آن را حفظ کنی. حفظ  فاصله با دیگران کار انتقاد را سهل می نماید. به تو شجاعت اعتراض می دهد. تو خطر «رسوا» شدن را به جان می خری، چون «همرنگ جماعت شدن» رنگ زیبائی نیست. پیش شرط تفکر انتقادی «فاصله گرفتن» است. باید شهامت داشت و «من» شد، البته نه «منی فربه» بلکه منی منتقد، فکور، اندیشمند و فداکار. هنوز ما ایرانیها از بکار گرفتن واژۀ «من» می هراسیم. برای آن مترادفی به نام «ما» ساخته ایم. از بکار گرفتن کلمۀ «من» واهمه داریم. محصل مدرسه به معلم می گوید «آقا  ما سؤال داریم» و منظورش خودش است. برای این ترس دلایل متعدد می توان یافت: عدم اعتماد به نفس، ضعف شخصییتی، نداشتن آگاهی، وابستگی به جمع، ترس از ایزوله شدن و عدم پذیرش درد قطع «بند ناف» (Abnabelungsprozess). تولستوی پیش­بینی می­کرد که روزی هر انسانی جالب­ترین خاطره­اش را خواهد نوشت و بدین ترتیب هر کس نویسندۀ زندگی خودش خواهد شد.

 

انسان با «فاصله» منتقد است و ناراضی. چیزی را که با بداهتهای عقلی و تجربی نخواند نمی پذیرد. تفکر انتقادی هیچ چیزی را که درخدمت توجیه ویا تحکیم ظلم باشد بر نمی تابد، هر نوع مناسبات، ادعا و حرفی را به زیر تیغ بُرّ ان انتقاد می سپارد. او در عین حال منصف است و به اشتباه و ضعف خود آگاه. باید «من» را تقویت نمود، به وجوه ممیزۀ خود نسبت به دیگران ارج نهاد و آنها را برجسته و پر رنگ نمود. پرواز فقط وجه مشترکی است برای انواع بیشماری از جانداران. گرچه آسمان جلولانگاه آنها ست ولی تمایزاتشان برجسته و چشمگیر است. عقاب، کلاغ، کرکس، گنچشگ و پروانه. طبیعت راهنمائی است ساده و جسور. از آن بیاموز.

 

تفکر انتقادی به ما امکان رشد و بالندگی می دهد. در جهان اسلام رویکرد انتقادی ی ابن خلدونی پیشرو بوده است. این مورخ شهیر تونسی (1406ـ 1332 میلادی) در دیباجۀ کتاب تاریخی پر آوازۀ خود به نام العِبَر که به «مقدمۀ ابن خلدون» شهرت دارد بکارگیری عقل سلیم و سنجش خردمندانۀ اقوال را به ما می آموزاند. تفکر انتقادی یعنی بررسی دقیق گفته ها، ادعاها و حرفها. باید گفته ها را سنجید، سبک سنگین کرد و اگر با عقل سازگار نبود در آنها شک کرد. متد تفکر انتقادی بر ارزشهائی استوار است. بدون شفافییت و علنییت پای تفکر انتقادی چوبین است. باید آنقدر سؤال کرد تا روشن شد. تاریکی دشمن تفکر انتقادی است. گام نهادن به پهنۀ روشنائیها با طرح سؤالات امکان پذیر است. سؤالات ما گوئیا کلنگی است که به سمت نور نقب می زند و ما را قدم به قدم به گسترۀ روشنائی هدایت می کند. باید مسلح به منطقی برومند شد تا بتوان منتقدی خوب بود. منطق متد استدلال است. با احاطه به اصول استدلال صحیح می توان سهلتر به روشنائی نقب زد. تعریفی ساده از علم منطق چنین است: علمی است که با تکیه بر آن ما  از هر گونه خطا در فکر کردن مصون می مانیم.. یعنی ابزاری برای صحیح فکر کردن. بدون تسلط بر قوانین شنا نمی توان در آب پرید. بدون ابزار تفکر صحیح (منطق) نمی توان سنجیده اندیشید.  ذهن را باید انسجام بخشید، آن را مسلح به ابزاراندیشدن نمود تا بتوان از پراکنده گوئی، چانه درازی، پرت و پلا گوئی و از این شاخه بدان شاخه پریدن مصون ماند. این شیوه در نزد ما ایرانیها متأسفانه بسی برجسته است.

 

باید «مقدمات» را صحیح چید تا به «نتیجۀ» منطقی راه یابیم. بدون طرح سنجیدۀ «صغری» و «کبری» به استنتاج درستی دست نمی یابیم. چنانکه معلوم است منطق راه و روش تعریف دقیق هر چیز و طریقه استدلال و استنتاج صحیح را می آموزد و معیارهای تشخیص ثواب از خطا را در تفکر به دست می دهد. می توان طریقۀ درست استدلال را فرا گرفت و «قضایا»ی کاذبه را از قضایای صادقه تمیز دهیم. با بکارگیری حجت و استدلالی قوی می توان به کشف مجهولات همت گماشت. «استدلال عبارت است از اینکه قضایای معلوم را به گونه ای تالیف کرده و ترتیب دهیم که بتوانیم قضیه مجهول را کشف کنیم به عبارت دیگر، استدلال یا حجت یعنی کشف قضایای مجهول توسط قضایای معلوم».

 

یکی دیگر از ارزشهای تفکر انتقادی دقت و انتظام ذهن است. ذهن منتقد هر قولی را نمی پذیرد بلکه در تلاش است که کشف نماید آیا اجزاء درونی این قول، گزاره ها و مفاهیم آن در پیوندی ارگانیک بسر می برند؟ آیا آنها از نظم دقیق و منطقی ای پیروی می کنند؟ آیا عقل سلیم آن قول را می پذیرد؟ باید آن قول را به زیر تیغ جراحی کشاند آن را شکافت، اجزاء آن را جزء به جزء سنجید و از ساختمان آن سر درآورد، وگرنه همچنان گیج می مانیم. جامعۀ گیج و منگ به «شبان» نیاز مند است. «شبانان» وافرند و تشنه شبانی. هستند فقیهانی  «كه بارهای گران بر مردم [می نهند] و خود بر آنها یك انگشت هم نمی‌گذار[ند]» و «بالا نشستن در ضیافت ها را دوست می‌دارند و خانه‌های بیوه زنان را می بلعند و نماز را به ریاكاری طول می‌دهند.» (انجیل لوقا. 20 و 47 ). پس خود را منگی درآر! و از گله و شبان بگریز. این شعار روشنگری بود.

 

در مسیر تفکر انتقادی به عصر نو گام می گذاریم. رنه دکارت فرانسوی, 1596-1650)  Rene Decartes) اغلب به‌عنوان پدر فلسفهٔ نو نامیده شده است، او با شکستن سنت‌های فلسفی روزگار خودش فلسفه‌ای نو را آغاز کرد. وی با رد کردن فلسفه «اسکولاستیکی»، سیستم فلسفی را بنیان نهاد که یک طریقه و شیوه از پرس و جو را شامل می‌شد. او در تلاش دست یابی به روشی برای تحقيق بود. دکارت بنياد‌گذار فلسفه جديد است. پرداختن به فلسفه دکارت از چند جهت اهميت دارد: او از کساني بود که موضوع فلسفه را از مباحث کلامي به مباحث «انسان‌محور» سوق داد و آن را از آسمان به زمين آورد. علم را از زنجیر عبودیت کليسا رهانید و موضوع شناخت را به فلسفه وارد نمود.

فیلسوف فرانسوی و آموزگار تفکر انتقادی عصر مدرن رنه دکارت در آغاز سنت فلسفی اش خود را ملزم به رعايت چهار حکم  می‌داند: 1. هيچ چيز را حقيقت نپندار مگر آن‌ که صحت آن برتو روشن و شک و شبهه ات برطرف گردد، 2. به منظور تسهیل حل مشکلات آنها را خُرد نما و به اجزاء کوچکتر تقسیم کن، 3. از مشکلات کوچکتر و سهلتر آغاز کن، تا «کم‌کم به معرفت مرکبات» برسی 4. در زمان حل و بررسی مسائل اطمینان حاصل نما که امری فروگذار نشده باشد.

 

همرا با پذیرش و رشد «فردیت مان» ویا به گفته کارل گوستاو یونگ (Carl Gustav Jung, 1875-1961) «فرایند فردیت» (Individuationsprozess) ما از «دل ِ گرم» گروه به بیرون انداخته می شویم، تعلقاتمان را می بریم و مثل جمع بودن را پشت سر می گذاریم. شبیه پدر بودن فقط یکی از مراحل رشد انسانی است. در مراحل بعدی باید با تصویر پدر در ذهن «در افتاد» تا رشد کنی، وگرنه همچنان «بچه ننه» باقی خواهی ماند. در این فراز و نشیبها برای دستیابی به «من» است که ترس مستولی می گردد. ترس از موفق نشدن و به من دست نیافتن، وحشت از پشت کردن به پدر و مسیر را تنهائی طی نمودن. هر چه که ما خود را از دیگران متمایز نمائیم و بر وجوه متمایزمان انگشت گذاریم بیشتر تنها خواهیم شد. ما با تأکید بر «فاصله هایمان» با دیگران و جمع خطراتی را به جان می خریم: درک نشدن، بد فهمیده شدن، برچسب خوردن و  طرد شدن. ولی چه باک «من شدن» بهائی دارد و باید ان را پرداخت. انسان مدرن به تکیه بر میراث عصر روشنگری به جهان پر تلاطم و دشوار «فردیت» پا  نهاد. فلسفه، هنر، ادبیات، موسیقی، مذهب رفرم شده، نجوم و طبیعیات در خدمت تقویت و شکل گیری «من» انسان مدرن در آمد. بتهون، موتسرات، روسو، دکارت (می اندیشم پس هستم) گوته، ویلهلم لایبنیتس، پیر بیل (Pierre Bayle)، دیترو، هیوم، و سلسله طولانی از فرهیختگان این دوران انسان را در جستجو و کشف فردیت اش یاری رساندند.

 

پدر و مادرهای ما از فرزندانشان «دل نمی کنند». احتیاج به موشکافی این نقصیه نیست که چگونه وابستگی و عدم استقلال ما در خانواده با «محبت بی جای والدین» استحکام می یابد و گاهأ چه نتایج شخصییتی مخربی برای فرزندان بجا می گذارد. عدم استقلال کودکان در محیط خانواده معضلی است که درجامعۀ ما ریشه های بسیار زمختی دارد. ترساندن بچه ها از «لو لو خُرخُره»، «قربون صدقه رفتنهای» بیش از اندازه،  دلواپسیهای نیروتیکی مادران، فرزندان را «لای پنبه» بزرگ کردن و آن را از تفاخرات دانستن زنجیرهای وابستگی است، آنها سد راه تکامل و رشد شخصییتی کودکان است. متدها و فرهنگ تربیتی سنتی ما قادر به تولید انسان غیر متکی نیست. کودکانی که با چنین متدها تربیت می شوند هیچگاه به انسانی اجتماعی و شهروندی با شجاعت مدنی تبدیل نخواهند شد. «من» و فردیت آنها شکل نمی گیرد و همچنان در دوران طفولیت باقی خواهند نمود.

 

جامعۀ مملو از اطفال را می توان راحتتر ترساند، فریب داد، حقشان را پایمال کرد، «عکس امام در ماه» را به آنان نشان داد، آنها را به هیجان در آورد و با آویزان کردن «کلید بهشت» آنان را به وجد درآورد. وانگهی انسانهای مستقل و غیر وابسته، جامعه ای مستقل و غیر وابسته بر پا می کنند. شاید یکی از دلایل «وابستگی» جهان سوم عدم توانائی در تولید انسان غیر وابسته و مستقل باشد. یکی از راههای برون رفت ما از مدار وابستگی، برومندی «من» و رشد و استواری «فردیت» است.

 

تولید انسان مستقل در اروپا با تکیه بر دانش علمی تعلیم و تربیت نوین از مهد کودک آغاز می گردد (البته در این سطور قصد انتقاد سیستم آموزش و تعلیم و تربیت اروپا را ندارم). اما اگر خطر نکنیم، در مسیر دستیابی به «منِ» مستقل حرکت ننمائیم و همچنان در کلکتیو حل شده باقی بمانیم، دین خود را به کرامت انسانی پرداخت نکرده ایم. ما در دنیائی حیوانی همجنان وابسته به «گله» در جا خواهیم زد.

 

شبح ترس زمانی می خرامد، که ما محیط و مختصات مأنوس خود را ترک می کنیم و قدم به جهانی نوین می گذاریم. جهانی ناشناخته، مفهم و گنگ. تجربه های انسانی چون رشد بیولوژیک (راه رفتن، دندان در آوردن، بلوغ...)، مدرسه رفتن، ازدواج، مسئولیتهای نوین، تصمیمات بزرگ و کوچک، ترک دیار، پذیرش مرگ، فداکاری آرمانخواهانه و سلسله ای طولانی از فراز و نشیبها مولد ترس اند. این ترس زمانی برجسته می گردد که انسان روی به جانب تغییر و تحول بنیادی دارد. انقلابی رادیکال و ریشه ای، بر هم زدن سقفهای کهن مأنوس و سامان دادن به «خودی» نوین. پر کشیدن از آن وادی و ترک دیار مألوف بسا گران، طافت فرسا و نفس بر است.

نیست شو تا هستیت از وی رسد                      تا تو هستی هست در توکی رسد

تا نگردی محو خواری و فن                                کی رسد اثبات از عز و بقا

 

دومین نیرو «حرکت انتقالی»

ترجمۀ «حرکت انتقالی» در درون ما این چنین است: انسان آمادۀ پذیرش زندگی است، آغوش خود را برای دیگران می گشاید، به زندگی آری می گوید، در جمع احساس یگانگی و الفت دارد. در جمع زنده است و خود را جزئی از کهکشان انسانی می داند. او و در وسیعترین بیان با هستی یگانه می شود. در اقیانوس بیگران هستی شناور است؛ این شناور بودن به  او احساس آرامشی مطبوع و خاطری آسوده می دهد. او دیگر تنها نیست بلکه در آغوش جمع به وحدت رسیده است. ولی همین پروسه با ترسهائی عجین است: ترس از وابسته شدن به جمع و حل شدن در آن، ترس از دست دادن استقلال خویش، ترس از عبودیت و تسلیم شدن به جمع، ترس از خود سانسوری در جمع، ترس از نقاب به چهره کشیدن و «همرنگ جماعت» شدن، تر س از برچسب خوردن از جمع و ترس از بدنبال خواسته های خویش رفتن.

 

در این کشاکش فرد در میان دو نیرو گرفتار آمده است. از یک سو وابستگی او به جمع و از سوی دیگر دفاع ۀ از فردیت خویش. تمایلش به زندگی و لذت بردن از شادابیهایش و احساس مسئولییت در قبال جمع. اگر به زندگی پاسخ نگوئیم و آغوش به روی آن نگشائیم پژمرده می شویم و  به مثابۀ عضوی ایزوله بدون هیچ پیوند ارگانیکی، بدون گرمی حیات بخش و احساس تعلق به گروه نظاره گر گذشت زمان خواهیم بود. عشق به زندگی در جمع معنی می یابد. عشق در مفهومی وسیع نتیجۀ زیست اجتماعی انسان است.

 

به این ترتیب ما با وضعیتی پارادوکسال مواجه هستیم که هستی در مقابل ما نهاده است:انسان در تلاشی دائم برای اثبات وجود خویش، فرم دادن به شخصییت خویش و تقویت فردیت است. ولی از سوئی دیگر باید به خاطر جمع فداکاری نماید، از خود بگذرد و ایثارگر باشد. فرد و روح جمعی در کشاکشی دائمی هستند. آیا باید فقط به خود پرداخت؟ آ یا باید منافع جمع را ارجح شمرده و به خاطر آن از همه چیز خود در گذشت؟ به این سؤال پاسخهای متعددی داده شده است. درکمان از جمع چیست؟ من در کجا ایستاده ام؟  در «فرایند فردیت» و پروسۀ شکل گیری «من» دیدیم که خوف جدائی و استقلال انسان را همیشه در اضطراب نگه می دارد، خوف دوم او «حل شدن» در جمع و از دست دادن هویت خویش است. این ترس کشنده تر است زمانی که بالاجبار عقاید را بیان نکنی و به سکوت روی آوری. شبح جمع سینه ات را می فشارد و روحت را د رهم می کوبد و تو باید «من» را رها کنی تا در جمع پذیرفته شوی. معامله ای بس گران. درمقیاس کلان همین روند را در جوامع اروپائی شاهد هستیم. مهاجرین با جامعۀ میزبان در کشاکشی سنگین بسر می برند. با وضع قوانین و محدودیتهای متعدد از آنها خواسته می شود که خود را با جامعۀ میزبان «انطباق» دهند. این نقطه آغاز تصادم است. این جدال در خاک اروپا آغاز شده است. نقطه نظرات مخالف و موافق در کشاکش اند.

 

مهاجر می خواهد «خودش» باشد، از انطباق می هراسد، ترس محو هویت او را منکوب می کند. او خود را به حاشیه می رساند تا از هجوم جمع در امان بماند. آیا فرار به حاشیه راه حل است؟

 

سومین نیرو «نیروی جاذبه»

نیروی گرایش به مرکز  (Zentripetal)یا نیروی جاذبه است. انسان گرایش به سکون دارد. او به دنبال امنییت، آرامش و چیزی محکم و قابل تکیه برای حال و آینده است. او می خواهد «چادر» بزند، آلونکش را بر پا کند، خانه اش را بسازد و بارش را بیاندازد. او می خواهد آینده اش را سر و سامان دهد، برای قدمهایش طراحی  کند، هدفمند نقشه بکشد. او به آینده ای دور دست چشم دارد گوئی تا ابد زنده است. انگار که جهان ایستاست و آینده محاسبه شدنی. او روی همه «موجودی هایش» الان حساب باز می کند، خمیر مایه تصمیمات و نقشه های او برای آینده ذخیرۀ اکنونش می باشد. طوری به محاسبه می پردازد که گوئیا این «خمیر مایه» فاکتوری ثابت و نا متغییر است. با علم به این حقیقت که »media in vita morte sumuse« هر لحظه زندگی ما هدف آماجهای مرگ است و سایه مرگ در کنار ما است.

همین نیرو منبع ترسی نوین است. ترس از برنامه ریزی در آینده ای نامتعین و دیده نشده، ترس از ماجراجویی و ریسک، ترس از پدیدۀ نوین، ترس از «خود را به رود جاری و سیال» زندگی سپردن.  رودی که سکونش عدم آن است. انسان گوئیا نمی داند که او اسیر است، مختار نیست، سپرده شده به دست امواج رود زندگی است. تغییر اجتناب نا پذیر است. همه چیز در گردش و تحول است، ثبات کشف ذهنی آدمی است، شاید مکانیزم دفاعی انسان برای فرار از تغییر باشد. با گمان به چیزی به نام «سکون» انسان فقط درون خود ش را به تعادل می رساند و از چنگال تغییر که او را به حرکت فرمان می دهد، می گریزد. اگر ما به گفتۀ آن حکیم یونانی « در یک رود دو بار شنا نمی کینم» خودمان هم دستخوش تغییری مدام هستیم. من در همین حال که این سطور را به تحریر در می آورم دیگر فرد نگارندۀ سطر قبلی نیستم. و تو هم خوانندۀ قبلی نیستی.

 

از سوئی دیگر سرشت انسانی نیازمند به تداوم و ثبات است. انسان با تکیه به باور ِ تداوم و ثبات است که دست به خلاقییت و سازندگی می زند. باور به اینکه گوئیا «مقصد ِ دست یافته» جاودان و همیشه پا بر جا است به او نیروی آفرینش و ساختن می دهد. او رحل اقامت گزیده است و می خواهد «اینجا» را بسازد. توّهمش نسبت به ثبات، تدوام و جاودان بودن ِ «هر آنچه که رنگ» تعلق دارد، انگیزه ای است بسیار نیرومند برای کنش آدمی. آدمی شیفتۀ «اُتراق کردن» است، می خواهد منزل کند و بماند. همین شوق ماندن و سکنی گزیدن انگیزۀ بهتر زیستن به او می دهد. زیست بهتر نیازمند «ثبات» و عدم دگرگونی شرایط اکنون است. با توّهم به جاودانی و ثبات انسان ِ مسلح به شوقی وافر دست به آفرینش و خَلق می زند.

 

 

چهارمین نیرو «نیروی گریز از مرکز»

برگردان این نیرو در انسان چنین است: ما باید همیشه آمادۀ تغییر وتحول باشیم.  باید به استقبال تغییر، دگرگونی و تحول شتافت. سنتهای دست و پاگیر، روش نیاکان، عادات و خٍرَق را باید پشت سر نهاد، رو به آینده داشت، کهنگی را درید و لباسی نو به تن کرد. هر دم باید از نو زائیده شد. هر دم تولدی نوین. هر لحظه باید از «حال» بُرید و دوباره راه افتاد. در هیچ کاروانسرائی نباید رحل اقامت گزید. همه چیز و همه جا «محل عبور است». زندگی گذرگاهی است و تو عابر. عابری کنجکاو و رو به آینده. نشستن جایز نیست. در شأن انسان نیست. جهان زیست ما، کیهان و هر آنچه که هست در تکاپوی دائم ماست. انسان بخشی از این پیکره است.

 

خواستِ تحول، خواستِ کندن و رفتن، خواستِ گشودن ِ خود در مقابل هر آنچه که نو، تازه و غیر آشنا ست، اُدیسه وار   (Odysseus)به جستجوی مقصد روان شدن و اسیر هیچ نیروی مرموز و سحر آمیز نگردیدن و شهامت در افتادن با سنن و کردار آباء همۀ اینها با ترس پیوند دارند. ترس از اینکه قوانین، فرمانها، مقتضیات زمان و مکان، تند باد سنن و خِرق آدمی را مهار کنند، به زنجیر کشند، آزادی اش را محدود نمایند و او را به انقیاد کشند تا از تکاپوی دائم صرف نظر نماید و همچنان به «صید ماهی» روزانه بپردازد. اما او را راهبری دگر آماده است تا به دنبال « صید آدمها » و آینده رود. (به خاطر آوریم گفتگوی مسیح با شمعون ماهیگیر را)[2]. همچنان عیسی مسیح که نسخ احکام کهن را اراده کرده بود و د‌نیای نو او در بیزاری از واپسگرایان حاكم بود باید بر خلاف رود شنا کرد تا انسان شد. عیسی مسیح از نبرد جاودانه خوبی وبد‌ی، از شكست كهنه و پیروزی نو، سخن می‌گفت. تازگی و آموزندگی سخنش، روح ها را تسخیر می کرد.

 

در کشاکش با این نیرو هم ترسی جدید رخ می نماید: ترس از گرفتار شدن در عادات و خرق کهنه، از افتادن به دام گذشته، ترس از «از قافله جا ما ندن». اگر ما به تغییر گردن ننهیم و برای رسیدن به «نو» خطر نکنیم فراموش می شویم، کاروان از ما سبقت می گیرد و ما در دام روزمَرِگی مرگبار گرفتار آمده ایم، در دایرۀ کشنده و مدامِ  تکرار

می پوسیم (به خاطر آوریم فیلم «طبیعت بی جان را»، اثر سهراب شهید ثالث).

 

مگر نه این است که:

«زندگی همچنان آب است

آب اگر راکد بماند چهره اش افسرده خواهد گشت

و بوی کَند می گیرد،

آهوآن عشق از آب گل آلودش نمی نوشند

مرغکان در آئینۀ تارش نمی جوشند»

[...]

 

2 ) اشاره به داستان عیسی مسیح و شمعون است: «آن روز عیسای مسیح شمعون را« کیفا» یا«پطرس»  خواند یعنی صخره.  و این لقب برازندۀ شمعون پسر یونا بود. این ماهیگیر زبردست جلیلی، او که زمختی و جدیت و پر حرفی اش زبانزد ماهیگیران شهر بود و با تمام قدمت طولانی در این شغل پدری خود، وقتی این جوان ناصری که چشمانش می درخشید و آرامش و قدرت در نگاهش قلبها را می لرزاند به او گفت :"«به دنبال من بیا !» او تور ماهیگیری اش را در آب رها کرد و رفت. او رفت که دیگر نه صیاد ماهی  که تا "«صیاد مردم گرد». (انجیل)

ادامه دارد  

 

 

کلن/آلمان 24 دسامبر 2007

afoolad@freenet.de

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 11:45 PM  توسط م.ک.  |