داریوش برادری روانشناس ـ رواندرمانگر
بیماری روان ـ تنی چون بیماری لاغری یا چاقی مزمن، آسما، بدخوابی، زخم معده، بیماریهای قلبی وغیره، بیماریهای جسمی هستند که دارای یک علت بیولوژیک یا پزشکی نیستند و علت اساسی آنها معضلات روانی هستند. (+)
یکایک ما در زیر فشار کار و مشکلات شغلی، فردی و یا معضلات عشقی و روانی با حالاتی مثل سردرد یا معده درد، یبوست، تنگی نفس و غیره روبرو شدهایم. یا در چنین حالاتی به ویژه با رفتاری خاص مانند پرخوری یا کمخوری و بیاشتهایی پاسخ میدهیم و بخشی از جسم ما حساستر از دیگر ارگانها در برابر این مسائل عکسالعمل نشان میدهد.
این حالات به خوبی تاثیر متقابل جسم و روح را در سلامتی انسان نشان میدهد. در واقع جسم و روح یک «سیستم واحد» است که به غلط به دوآلیسم شرقی جنگ روح علیه جسم و یا متافیزیک مدرن «برتری عقل بر احساس، برتری روان بر جسم» تعببر شده است.
ازینرو نیز روانکاوی از ابتدا حامل نظراتی بوده است که شروع به نفی این تعابیر غلط و پایهگذار تعابیری نو و همراه با تعابیر نوی فلسفی بوده است.

تاثیر متقابل جسم و روان از زمانهای قدیم بر انسان آشکار بوده است و به ویژه زبان عامیانه ملل مختلف مالامال از تشبیههاتی در این زمینه است. نمونه آن در زبان فارسی ضربالمثلهایی چون «چیزی روی معدهام، یا بر قلبم سنگینی میکند»، «عقل سالم در بدن سالم»، هستند.
این ضرب المثلها نشان میدهند که چگونه معضلات روانی میتوانند به زخم معده و یا بیماری قلبی منتهی شوند. یا ما در فارسی تولید بیش از حد غده تیرویید را «غمباد» مینامیم که حکایت از تاثیر منفی غم و معضلات روانی بر عملکرد هورمونهای درونی است. یا چاقی مزمن در فرهنگ آلمانی « چربی ـ غم» نیز نامیده میشود که حکایت از پرخوری ناشی از غم و شکست عشقی است.
در روانکاوی و علم «روان ـ تنی ـ پزشکی » معمولا از چهار مدل عمده در نگاه به بیماریهای روان ـ تنی استفاده میشود و با تحولات نو هر چه بیشتر «دارودرمانی» با «رواندرمانی» ترکیب و پیوند میخورد. این چهار مدل به زبان ساده عبارتند از:
1 ـ بیماری روان ـ تنی چون «آسما» یک سمبل و بیانگر معضلات در ارتباط و دیالوگ با «غیر» و دیگران است. اینگونه آسما و تنگینفس حکایت از تنگی فضای ارتباطی در دیالوگ میان «کودک/مادر یا پدر» و ناشی از رفتار دیکتاتورمنشانه و ضد استقلال پدر و مادر و ادامه این کابوس در سنین بلوغ است. فرد مبتلا به «آسما» در هر حالت مشابه و درگیری ارتباطی به شیوه یک «حمله آسما و تنگی نفس» و ناتوان از بیان خشم و خواست خویش عکسالعمل نشان میدهد.
2 ـ در نگاه «موازینگری» بیماری روان ـ تنی چون «زخم معده» حکایت از یک معضل درونی مشخص میکند که ناتوان از بیان و یافتن راه حل بالغانه است. هر معضل روانی یک حالت جسمی متناسب به خویش را به شکل موازی در جسم ایجاد میکند. اینگونه «زخم معده» در واقع خشم و اسیدی است که به سمت دیگران بایستی نشانه رود و خود را بیان کند، اما به علت ناتوانی فرد از بیان بالغانه خشم و غم خویش و تحول در ارتباط، به سمت خویش و جسم خویش نشانه میرود و معدهاش را داغان میکند.
3 ـ در مدل سوم «عارضه جسمی» به مثابه ناتوانی بیمار از یافتن راه حل بالغانه و روانی مشکلات خویش دیده میشود. «چاقی مزمن» نماد ناتوانی بیمار از تحول روابط و جهان درونی و برونی خویش است. اینگونه بیمار «چاقی مزمن» در واقع به کمک چاقیش یک دیوار چربی بهدور خویش ایجاد میکند تا کمتر ضربه بخورد و هم به کمک پرخوری میخواهد غمش را بخورد و زندگی را به کمک خوردن شوکولات برای خویش کمی شیرین کند. به جای اینکه تحولی در روابط و نوع نگاه به خویش ایجاد کند.
4 ـ گاهی ابتدا یک بیماری جسمی مانند فلج شدن کامل یا موضعی باعث میشود که شخص دچار افسردگی و بیماری روحی نیز شود. اینجا بیماری جسمی ایجادگر بیماری روانی است و موضوع کمک به بیمار برای درک شرایط جدید زندگیش و ایجاد یک نگاه مثبت و سازنده به سرنوشت خویش و تحول در زندگی خویش است. (+)
در معنای روانکاوانه و برای درک حالت و معنای بیماری روان ـ تنی بایستی سه موضوع را مورد توجه قرار داد که در هر چهار مدل بالا به شیوههای مختلف حضور دارند.
در مورد هر بیمار بایستی به دقت این سه علت و فاکتور را بررسی کرد تا بتوان به او کمک کرد، معانی نهفته در بیماریش را بفهمد و راهی نو برای حل مشکلات ارتباطی و یا درونی خویش بیابد، به جای آن که یه شکل نابالغانه و با بیماری روان ـ تنی چون «سردرد و میگرن» در پی حل «دردسرهای» زندگی خویش باشد.
این سه فاکتور عبارتند از:
الف ـ درک انتخاب ارگان:
اینکه چرا یک بیمار با میگرن و دیگری با زخم معده به معضلات ارتباطی و روانی خویش پاسخ میدهد، در واقع ناشی از یک انتخاب ناآگاهانه و به ویژه تحت تاثیر دو عامل زیرین است: یا در خانواده فرد بیمار این حالت پاسخگویی به شیوه زخم معده یک رفتار عمومی است که کودک نیز یاد میگیرد؛ و یا اینکه او و خانوادهاش اصولا دارای «قلب یا معده حساس» از لحاظ بیولوژیک هستند و به این دلیل سریعتر به بیماری قلبی یا زخم معده دچار میشوند.
ب ـ کمبودهای «خود نارسیستی»:
مکتب «روانشناسی خود» که در واقع نسل دوم مکتب روانکاوی است، در کنار نقش مفهوم «من و فردیت» در روان انسانی، به اهمیت نقش یک «خود نارسیستی» در روان انسانی میپردازد.
در حالت سالم، «خود نارسیستی» باعث میشود ما هم قادر به خویشتندوستی، و هم قادر به عشق به دیگران باشیم. در حالت بیمارگونه این «خود نارسیستی» تحت تاثیر کابوسها و روابط غلط «اولیا ـ کودک» دچار خودبزرگبینی توهموار و یا گره حقارت شدید و حس پوچی شدید است.
بیماریهای روان ـ تنی نیز عمدتا حکایت از کمبود یک «خود نارسیستی سالم» و ناتوانی از عشق به خویش و دفاع سالم از خویش و ناتوانی ار بیان خواستهای خویش، یا ناتوانی از یک خویشتندوستی سالم و عشق به دیگری سالم میکند.
بر اساس برخی پژوهشها اصولا نوع رابطه فرد بیمار روان ـ تنی با جسم خویش و با دیگران به شکل افراطی «مکانیکی» و ناتوانی از لمس دقیق نیازهای خویش و دیگری است. (1)
پ ـ صدمات نارسیستی و معضل محوری:
بیماری روان ـ تنی حکایت از یک صدمه نارسیستی و جراحت نارسیستی در بیمار میکند که این جراحت، مانند بیماری «لاغری مزمن یا اعتیاد به لاغری تا حد مرگ» ناشی از نوع رابطه غلط با «غیر» و دیگری، و گرفتاری در احساسات غم و اندوه شدید یا خشم است.
خواه این «غیر» تصویر درونی و خیالی پدرو مادر جبار و سرزنشگر باشد، خواه تحت ثاثیر کابوسهای دوران کنونی و صدمات نارسیستی ناشی از روابط غلط و دیکتاتورمنشانه «مادرـ فرزندی، پدر ـ فرزندی» باشد، و یا خواه ناشی از درگیری فرد با خواستهای غیرمعقول «غیر بزرگ» یعنی اخلاق و اجتماع و اعتراض نابالغانه فرد به تصویر مرد یا زن زیبا در فرهنگ باشد. (2)
موضوع مهم در رواندرمانی بیماریهای روان ـ تنی دقیقا در این است که به بیمار کمک شود این موضوعات و معضلات نهفته در بیماری خویش را درک و لمس کند و یاد بگیرد، «زبان جسم» خویش را و تمنای نهفته در بیماری خویش را بفهمد و این خواستها را به شیوه بالغانه و نویی بیان کند و روابط و جهانش را در حد توانش تغییر دهد.
این شیوه رواندرمانی همزمان از امکانات ترکیب «دارودرمانی» و «رواندرمانی فردی، گروهی» برای ایجاد تحول کمک میجوید. یعنی به شیوه چندفاکتوری به موضوع نزدیک میشود. شیوهای که هرچه بیشتر در کلینیکهای پسیکوسماتیک جای خویش را باز میکند و رواج مییابد.
نگاه لکان و دلوز به بیماری روان ـ تنی
در نگاه نهایی لکان به بیماری روانی یا روان ـ تنی، (3) بیماری روان ـ تنی، چون بیماری آنورکسی یا «بیاشتهایی مرضی تا حد مرگ»، در واقع بیمار آنورکسی گرفتار در «مرحله دهانی» و رابطه عشق ـ نفرت با مادر درونی خویش است (4) و همزمان با این بیماری نوع رابطه خویش با جهان خارج و «غیر» و نوع ساماندهی خوشی (ژویسیانس) و جهان خویش را نشان میدهد.
بیماری در این نگاه نوی لکان در واقع «اسم دلالت»، قدرت و حقیقت درونی بیمار است و بیمار با شناخت این قدرت و پذیرش او در جهان خویش به نوعی رابطه نو با جهان و «غیر» دست مییابد.
بخشی از بیماری نیز همیشه معماوار و رازگونه باقی میماند که بایستی او را به سان سمبل آزادی انسان و معمای عمیق زندگی قبول کرد.

بیمار «آنورکسی» در واقع با اعتصاب غذا مانند کودکی رفتار میکند که از خوردن غذا از دست مادر خودداری میکند. زیرا خوردن غذا به معنای پذیرش هدیه و عشق مادر است. اما رابطه مادر و فرزند یک رابطه عشق خالص نیست و یک رابطه عشق ـ نفرتی یا مهراکین هست و اگر مادر نتواند در ارتباط با کودک این احساسات خشم و کین خویش را بنوعی بالغانه سامان دهد و به خواهد به زور به کودک غذا دهد، آنگاه کودک این خشم نهفته را احساس میکند و او نیز به شیوه اعتراض و خشم متقابل و نخوردن یا تهوع غدا به آن پاسخ میدهد.
در حالت بیمارگونه «آنورکسی» اکنون بیمار به شیوه عشق ـ نفرتی، شیفتگانه ـ متنفرانه نارسیستی با هر ارتباطی با «غیر»، چه ارتباط عاشقانه یا شغلی و غیره برخورد میکند و مرتب نگران است که آیا دیگران او را واقعا دوست دارند و یا نقش بازی میکنند و جسم او در برابر هر دلهره عشقی یا احساسی به شیوه اعتصاب و «بیاشتهایی» به عشق، سکس یا رابطه عکسالعمل نشان میدهد.
ازینرو این بیماران به ناچار چنین روابطی نیز برای خود بوجود میآورند. در داستانی سهبخشی به نام «پروین» از خانم شهرنوش پارسیپور در سایت زمانه میتوان نمونهای ترازیک از این بیماری و تاثیر منفی فرهنگ بیمارگونه بر تشدید این بیماری تا حد مرگ بیمار را دید. (+)
موضوع روانکاوی لکان در این است که بیمار این حقیقت نهفته در اعتصاب غدای خویش را بفهمد و این قدرت سمبولیک نهفته در او را به قدرت خویش تبدیل سازد و به جای رابطه شیفتگانه ـ متنفرانه به رابطه پارادوکسیکال اعتماد همراه با احتیاط و نقد دست یابد و از افراطیگری رهایی یابد.
دلوز هر چه بیشتر خویش را از نگاه به عمق بیماری رها میسازد و در نگاه جسمگرایانه خویش به واقعیت بیماری و عملکرد او میپردازد. ازینرو در نگاه دلوز بیمار آنورکسی در حال تکرار یک رابطه ادیپالی و غلط با مادر خویش نیست، بلکه همانطور که در عمل نشان میدهد، این فرد در حال خالی کردن خویش از روایت عمومی و «بدن کهن» و در پی ایجاد یک «بدن نوی بدون اندام» و یک روایت نو و فردی از جسم و جهان و از زیبایی و ارتباط است.
مشکل بیمار آنورکسی این است که نمیتواند این «خالی شدن و لاغرشدن» و نه گفتن را به تحول بعدی و آری گفتن به یک «بدن بدون اندام نو» پیوند زند و اسیر روایت کهن و ادیپالی باقی میماند و میمیرد. (+)
باری در نهایت نگاه مشترک همه این دیدگاههای متفاوت این است که بیماری روان ـ تنی یک بحران بلوغ است و در بهترین حالت انسان میتواند با نگاهی نو به تن و لمس خرد و اخلاق نهفته در جسم خویش به یک «جسم خندان»، به یک «کثرت در وحدت چندصدایی» تبدیل شود و مرتب به درجات نوینی از لمس بازی عشق و قدرت زندگی دستیابد؛ با هر بحرانی به درجه نوینی از بلوغ و لمس قدرتی نو از خویش و باروری نو چون حالت «عارف زمینی» ایرانی دست یابد. حالتی که در واقع هر کس تنها به شیوه خویش قادر به ایجاد آن است و موضوع ایجاد یک جهان در جهان فردی و جدل خندان بر سر بهترین روایات و تفسیرها و بر بستر رواداری متقابل است.
ادبیات:
1 و 2 ـ Peter kutter. Moderne psychoanalyse.200/214
3 ـ واژگان لکان.ژان- پیرکلرو. ترجمه موللی.ص.122
4 ـ روانکاوی زن. از دکتر موللی. ص6
