تبليغاتX
مثبت من - آنستوس(Anstoss) در فيلم "آخرين تانگو در پاريس"

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"


 

 

 

 

آنستوس : هم در مقابل توسعه ي بي كران كوشش هايمان پايداري مي كند وهم عزم محرك است براي ادامه فعاليت هايمان. در ذهن داشتن معني آنستوس براي خواندن فلسفه ي آلمان ضروري است.  ريشه هاي  مفاهيم كانت و هگل و فيشته را مي توان با استفاده از اين مفهوم بررسي كرد.

به اين فكر مي كنم كه اين مفهوم براي قالبي كه من مي ريزم چه نقشي را مي تواند ايفا كند. بيائيد فيلم محبوب من يعني "آخرين تانگو در پاريس " را فرض اصلي قرار دهيم. براي درك آنستوس دو فضاي متفاوت در وجود آدمي را بايد در يابيم. كه در اين فيلم به بهترين شكل قابل تفكيك است. محيط خانه و محيط بيرون از خانه براي شخصيت زن اين فيلم. داستان را كژديسه مي كنم. محيط خانه براي اين شخصيت خانواده نيست. اين خانه كاملا به صورت اتفاقي بنا شده است. خانه اي براي سكس. سكس بدون تماس. مرز بين ناخودآگاه و خودآگاه در اين خانه تفكيك نشده است.  در مقابل اين، بيرون از خانه زندگي ست. خانواده به مفهوم عام است. شخصي كه اين شخصيت را براي زندگي برگزيده است كارگردان است.(بر خلاف مارلون براندو كه هيچ پيشينه اي ندارد.) كارگردان خاطرات اين زن را ثبت مي كند. ثبت خاطرات يك مادر در آينده اي نه چندان دور براي فرزنداني كه در راهند(آنهم از مجاري رحم و سكس به مفهوم خانوادگي آن)مفرح خواهند بود. اين همان نظريه ي عليت ايده آليست هاي آلماني ست. جسماني بودن علت سوژه به صورت خطي در زمان گسترش نمي يابد. گسترش آن به صورت دايره وار است. (معطوف به گذشته) تا به حال دقت كرده ايد كه چقدر خاطرات خانوادگي مان معطوف به گذشته است. خانواده مدعي است كه علتش اش را پيش بيني مي كند.ژاك آلن ميلر مي گويد: علت ميل(در اينجا ميل براي يك همزيستي مد نظر است)، علت مضاعفي است كه با عمل معكوس مطرح مي شود. بيشتر توضيح خواهم داد. وقتي من براي آينده ي خانواده برنامه مي چينم در حقيقت من در زماني دايره وار قرار مي گيريم. در اين راه تجربيات خانواده هاي گذشته براي من ياري خواهد رساند. در حقيقت همه چيز پيش بيني شده است. اين مخالف اتفاقي  است كه در خانه ي مالون براندو آنرا يافتيم. با اين توضيح، ميلر را بيشتر درك خواهيم كرد. علت به صورت محض و يك رخداد مستقل در پيچيدگي زمان نخواهد بود. علت اينجا مضاعف است پس عملي كه به آن معطوف مي شود يك عمل معكوس است، نه يك عمل خطي و رو به جلو ...

 در يك كنش خطي ِ پر از رويدادهاي مستقل دال هاي جديدتري توليد خواهد شد. مقعد زاده ي من حاصل تفسير همين دال هاست. پس مقعدزاده هميشه از نو متولد مي شود. مقعدزاده هيچ پيشينه اي ندارد. مثل مارلون براندو در اين فيلم كه حتي اسم اش را نيز به ياد نمي آورد. پس چه چيزي باعث مي شود كه شخصيت زن هميشه به آن خانه سر بزند. خانه ي كه مفهوم خانواده(استعاره) در آنجا نابود شده است: من به شما مي گويم؛ آنستوس. عجله نكنيد به اين نتيجه خواهيم رسيد كه معادل آنستوس براي من همان ميل است. خانواده  يك معادل سازي احمقانه است. تربيت خانوادگي نوع گفتار تمامي اعضاي خانواده را به هم شبيه مي سازد. خانواده يك همسان سازي اعمال است. ( وقتي پدر بعد از غذا دعا مي كند همه ي اعضا دستشان را مثل هم بالا مي گيرند.) زبان كودك در بيرون است كه شكل مي گيرد. آنجا كه مكالمه ي حقيقي معنا مي گيرد. مكالمه ي واقعي مرا به ارگاسم مي رساند.

آن بخش از آنستوس زن كه عزم محرك وجودي اوست او را به سمت خانه سوق مي دهد. خانه را ما در امتداد  مسير گذار خطي قطار مي بينيم. مسير خطي. توليد دالهاي جديد. از نو زاده شدن. دوباره زاده شدن. هميشه زاده شدن.

بخش ديگر آنستوس براي اين زن كجا اتفاق مي افتد؟ بخشي از آنستوس كه در مقابل كوشش هاي مان پايداري مي كند؟ بخشي از وجود زن كه باعث مي شود خانه را فراموش كند؟ اشتباه مرد. همه ي ما مثال معروف بودريار را به خاطر داريم. آنجا كه مي نويسد: ماجراي زني را در نظر بگيريد كه مردي براي اش نامه ي عاشقانه پرسوز و گدازي مي فرستد. زن مي پرسد: كدام بخش از وجود اش مرد را بيش از همه فريفته بوده؟ مرد چه جوابي مي تواند داشته باشد؟ البته كه  چشم هايش. و بعد چشم زن، پيچيده در كاغذي تيره، با پست به دست اش مي رسد. مرد خرد مي شود. نابود مي شود....مارلون براندو نيز در آخر فيلم به اين نتيجه مي رسد كه زن را ديوانه وار دوست مي دارد. از اين لحظه به بعد است كه مرد استعاره را در مي يابد. او پيشينه  و نام خود (اسرار) را به زن بازگو مي كند. خانه را به عنوان پناهگاه خانوادگي براي او معرفي مي كند.اينك آنستوس ِ (ميل آني) زن، نظم نمادين را مضمحل مي كند. تانگوي نهايي زن يعني حسن ختام تولد جديد. نهايت يك فرم آگاهي بدون علايق، نياز ها و باورها. شورش بر تمام قوائد نمايشي تانگو. و در نهايت ويران كردن مرد. زن ديگر به آن خانه سر نخواهد زد. چرا كه خانه را به نمايش عمومي در آورده است. تانگوي نهايي او را در بي شكل ترين وجه ممكن نمادينه كرد. بعد از اين بازگشت به آن خانه يعني تن دادن به تولدي ابدي. ولي بايد در مسير خطي قطار دنبال دال هاي تازه بود....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 7:50 PM  توسط م.ک.  |