کارل گوستاو یونگ برای ماموریتی نزد سرخپوستان ایالت نیومکزیکو رفتهاست. بومیان، نام ِ حیوان ِ مظهر قبیلهی او را میپرسند. یونگ در پاسخ میگوید که در سوئیس نه قبیلهای هست و نه حیوانی که مظهر قبیله باشد. پس از پایان مذاکرات، تالار را از راه نردبانی ترک میکنند. بومیان از نردبان همانطور پایین میآیند که ما از پلکان: یعنی پشت به نردبان. یونگ مانند همهی ما، رو به نردبان پایینمیآید. در پایین، رئیس بومیان، بیآنکه سخنی بگوید، شکل خرس ِ شهر "برن" را که بر پشت ِ نیمتنهی مهمانش بافتهشده به او نشان میدهد: خرس یگانه حیوانی است که رو به تنهی درخت یا نردبان، پایین میآید...
( برگرفته از کتاب "ضد خاطرات"/ آندره مالرو/ ترجمهی ابوالحسن نجفی و رضا سیدحسینی)
اتفاقها، همیشه "میافتند". افتادنها، خیلی وقتها دست ما نیستند. به قول آن خانم ِ شاعر، تازه همیشه پیش از آنکه فکر کنی، اتفاق میافتند. چیزی در حدود شصت هفتاد هشتاد نود درصد ِ "آدم" در وقت تولد و یکی دو سه سال بعدش، اتفاق میافتد و "ساختهمیشود". این دو سه سال ِ اساسی، تقریباً میشود پنج درصد ِ عمر ِ آدم (اگر متوسط عمر ما بین شصت تا هشتاد سال باشد). خندهدار اینکه همهی آن نود و پنج درصد ِ باقیماندهی عمر ما، صرف ِ توجیه ظاهراً عقلانی ِ شخصیتی میشود که در همان دو سه سال اولیه برایمان ساختهاند. ما، اسیر ِ تقریباً کتبستهی آن چند سال بیخبری هستیم و تا آخر عمر با تبعات و "تالی"های "اجباری" ِ آن چندسال دستوپنجه نرم میکنیم، اما مثل کارل گوستاو یونگ انکارش میکنیم، در حالیکه کافیاست تنها یکبار، "پشت" به ناظری هوشیار، از درخت ِ "نوشتههایمان" پایین بیاییم تا "خرس" ِ وجودمان، راز سربهمهرمان را به عالم "سمر" کند.
به دست بریدهی سروانتس (که اینبار هم عربها قطعاش کردهبودند) قسم میخورم که همهچیز هم، آنطورها که فکر میکنیم، "منطقی" و "تالیدار" پیش نمیرود و روی نمیدهد. یعنی خیلی وقتها، "معلول"های رند، "علت"ها را میفرستند پی ِ نخودسیاه تا کشکشان را بسابند. خیلی وقتها، "وضع موجود"، میتواند معیار و ملاک خوبی برای سنجیدن ِ ارزش ِ "علت"های آوردهشده باشد. "علتی" که به درد ِ فهمیدن ِ وضعیتهای واقعی نخورد، یحتمل به درد همان کشکسابیدن میخورد. ما چرا "علت" میآوریم؟ جز اینکه میخواهیم چرایی ِ یک واقعیتی را بدانیم؟
یکی از خوبیهای یکّهی ادبیات همین است: ادبیات تقریباً هجو ِ عقل است (بر خلاف تاریخ که ادعا دارد عقلانی است). ادبیات هیچوقت سراغ ِ اصل مطلب نمیرود و به جای گفتن ِ "جان کلام" (که عاقلانهتر و مقرون به صرفهتر است) همیشه لقمه را دور سر میگرداند، میگرداند، میگرداند تا کاملاً اتفاقی (و هر بار به نوعی)، خواننده بتواند "دهانقاپ"اش کند. ادبیات میگوید که فکر نکن همه چیز منطقی است و منطق همیشه کافی است و منطق همیشه کامل است: زندگی را باید با تاخیر "کرد"، تا بتوان چیزی فهمید. لابد موافقی که این عقل ِ روزانهی دم دست، بخش کوچکی از همان "عقل ابزاری" ِ شتابناکی است که همزمان که "ساخته" و "پیش آمده"، بارها و بارها، "ویرانکرده" و "به عقب برده" است.
"عقل انتقادی"، همان است که اغلب فراموش میشود (یا به فراموشی میسپارندش).