
پذیرا باش که دلم را پیش رویت با نوشتن درباره مسئله ای مهم بیرون میریزم; مسئله ای که تاکنون فرصتی مناسب برای به میان آوردنش پیدا نکرده ام.
بگزار سرانجام از ژرفای دل بگویم که من قلبی دارم برای رویای پریوار خاموشت و چشمی برای جلوه های نابی که رخسارت را آیینه تمام نمای این رویا میکند.
تو آن چنان از خود پسندی مبرایی که اینها را قدر نمیدانی; نمیدانی که خداوند چه مهربان و سخاوتمند, موهبت بارانت کرده است.
ولی قلب من میداند; بیشتر از آنکه توان آسایش اش باشد, میداند. دیر زمانی است که از آن توست. پسش میزنی یا پاسخش میدهی ؟
عزیز ممکن است این انگشتان خواهش را به رضایت در دست بگیری؟ شادمانی من به پاسخ این سوال بسته است.
حقیقت آنکه من اکنون ثروت و شوکتی ندارم که ارزانی ات کنم. درباره سرشت نیکوی تو گمان به خطا نمیبرم.
تو نیز یقینا همان قدر به ثروت و شوکت بی اعتنایی که من.
بهترین چیزی که میتوانم تقدیمت کنم, قلب صادقی است سرشار از عشقی صمیمانه به تو.
از خودت بپرس محبوب من! این قلب کفایتت میکند؟ آیا در توانت هست که همین قدر خالصانه, احساساتش را پاسخ دهی ؟
آیا میتوانی رضایتمندانه دست در دست من, زندگی را سفر کنی؟ از خودت بپرس و زود پاسخ بده.
من, شور و اشتیاق دلم را با کلماتی عاری از هنر اما بی تزویر, پیش روی تو گذاشته ام.
میتوانستم واژگانی به کل متفاوت به کار بگیرم. می توانستم تصویری از افسون ها و جذبه هایت بسازم که تو آن را هر چند چیزی جز حقیقت نمیبود چاپلوسی و چرب زبانی تلقی کنی.
میتوانستم برایت با رنگ های آتشین, تصویری از عشقم بسازم; تصویری از شعف یا محنتی که بسته به پاسخ تو, تا ابد همراهی ام خواهد کرد; اما نخواستم همچین کاری بکنم.
لا اقل به بی پیرایگی عشقم گمان سو نبر. نمیخواهم تصمیمت را بخرم یا تطمیعت کنم.
تو نیز نباید اجازه دهی هیچ ملاحظه نا معقول و غریبی بر دریافت ها و تصمیم هایت در مواجهه با زندگی تاثیر بگذارد.
قرار نیست قربانی شادی من شوی.تنها شادمانی خود توست که که باید به سوی پاسخ راهنماییت کند.
آری, عزیزترین! من آنچنان دوستت دارم که فقط داشتنت سعادتمندم میکند اما تنها وقتی که تو نیز چنین احساسی داشته باشی.
عزیزترین! اندرون دلم را نشانت دادم و بی تاب و مشتاق پاسخت را چشم به راهم.
