تبليغاتX
مثبت من - تعبیر یک خواب با تکنیک فروید ...

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 

دیشب یه خواب دیدم که تصمیم گرفتم امروز تحلیل و تفسیرش کنم... از اونجا که هر خوابی تحقق یه آرزوئه و معمولا هم آرزوها و عقده های سرکوب شده رو به نمایش در میاره و به خیال خودش ارضا میکنه خیلی برای شناختن ناخودآگاه مفیده...

در مورد تکنیک و مراحل تفسیر توضیحی نمیدم و فکر میکنم به اندازه ی کافی واضحه... متد من فرویدیه ولی از کارل گوستاو یونگ و اریک فروم و ژاک لاکان و میرچا الیاده هم کمک گرفتم... مسلما به خاطر یه سری مسائل تفسیر کامل رو برای شما بازگو نمیکنم و فقط به ارائه یک راه برای تحلیل و تفسیر بسنده میکنم ... به هر حال خیلی چیزا رو از زندگی شخصی نمیشه گفت...

 

محتوای رویا:

 

توی یک خیابان با درخت های بلند من و دوستم مهدی که نویسنده ست مشغول قدم زدن و صحبت در مورد یک داستان کوتاه بودیم... من گرچه میدونستم مهدی کنارمه اما حس میکردم فرانتس کافکاست و تشخیصش برام سخت بود... در پیاده روی خیابان قدم میزدیم و من هیچی از حرف هایی که میگفتیم یادم نیست ... من به شدت احتیاج به دستشویی داشتم و به همن دلیل تصمیم گرفتیم به یه جای مخروبه که کنار خیابان بود بریم و من کارم رو بکنم و مهدی بیرون ایستاد اما هر چقدر تلاش کردم نتونستم کاری بکنم و از خواب بیدار شدم... و به دستشویی رفتم ... بعد از برگشت دوباره خوابیدم و خواب دیدم که در روم باستان در یه باشگاه خلوت که فقط یه عده ای اون دور نشستن سه نفر گلادیاتور که یکیش من بودم در یه میدانی که تقریبا یک متر از سطح زمین پایین تر بود قرار بود که بجنگیم... یکی از ما خیلی قوی هیکل و با تجهیزات کامل بود ... من شمشیر داشتم اما سپر نداشتم و سومی فقط یک سیخ کباب! من با خودم فکر کردم که سومی فقط برای مرگ اومده... همینطور هم شد و گلادیاتور قوی هیکل با یه ضربه از پا درش آورد ... منم امیدی نداشتم چون اون واقعا قوی تر و بزرگ تر از من بود اما به سمتش حمله کردم و به سبک وایکینگ ها شمشیر زدم و در کمال تعجب با اولین ضربه ی من نقش زمین شد و خون جاری شد ... من بیدار شدم...

 

تحلیل رویا:

 

قسمت اول:

قطعه قطعه پیش میریم: توی خیابونی که نمیشناختم با مهدی قدم میزدم ... مطمئنم خیابون رو جایی قبل از این در شهری دیدم و گرچه فراموش شده ست اما رویا – کار به عنوان یه ابزار ازش استفاده کرده ... با مهدی روز قبل از رویا در مورد داستان نویسی و مخصوصا داستان کوتاه بحث مفصلی داشتیم... که میتونه بازتابی در خواب داشته باشه ... نکته ی مهم در قسمت اول خواب وجود فرانتس کافکاست ... در تمام طول مدت زندگیم دوست داشتم مثل کافکا بنویسم و این آرزو در خواب نمود پیدا میکنه اما نه برای خودم بلکه برای دوستم که نویسنده ست و مدتی هم کارمند بیمه بود( مثل کافکا) این جابجایی هم برای فرار رویا از رویا - سانسوره که گرچه آرزویی از من رو مبنی بر کافکا بودن بیان میکنه اما در دوستم تجلی پیدا کرده که شباهت های زیادی با کافکا داره...

من احتیاج به دستشویی داشتم و به خرابه ای رفتیم... خوب این خرابه رو من قبلا دیده بودم و جایی بود در کنار دبیرستانم که معتاد ها و گداها برای همین کار ازش اتفاده میکردن و همیشه بوی بد میداد... این قسمت از خواب دقیقا اثر عوامل حسی خارجی رو در خواب نشون میده ... من واقعا احتیاج به دستشویی داشتم و چون رویا – کار دوست نداره من از خواب بیدار بشم سعی کرد در خواب برام برآورده ش کنه یا حداقل کمترش کنه ( مثل وقتی که تشنه اید و در خواب میبینید که آب خوردید و بیدار نمیشید ) و برای این کار مکانی رو از ناخودآگاه من به خودآگاه آورد که برای این کار بخصوص در ذهن من مونده بود و چون حالت غیر عادی بود از مکانی غیر عادی (چیزی به جز دستشویی) استفاده کرده بود... به هر حال اینقدر شدید بود که بیدارم کنه... این قسمت از خواب دقیقا نشان دهنده ی آرزوی قدیمی من مبنی بر کافکا شدن بود که خیلی وقت بود خودمم ازش خیر نداشتم و فروخورده شده بود اما از بین نرفته بود...

 

قسمت دوم:

از تفسیر کامل این قسمت معذورم اما اینقدر جالب هست که یه مقداری راجع بهش صحبت کنیم:

من خواب دیدم گلادیاتورم و گلادیاتور همیشه در نظرم موجود پستی بوده که باید برای خوشی دیگران بجنگه و اینجا هم یه عده ای دور نشسته بودن که ما باید براشون میجنگیدیم... شمشیر و سیخ کباب و کلاه خود جنگی هر سه اشاره به آلت مردانه دارن و نشون میده ما برای یک مسئله ی جنسی با آلت هامون میجنگیدیم... شاید بشه گفت سه رغیب برای یک نفر که دور نشسته بود و به ما میخندید و لذت میبرد... نفر سوم که فقط یه سیخ کباب داشت و میشه اینجوری تفسیر کرد که جذابیت جنسی کمتری داشت سریع از پا در اومد و حذف شد... موندیم من و این گلادیاتور گنده که زره و کلاهش کامل بود و همین یعنی از لحاظ برقراری ارتباط جنسی در موقعیتی بهتر از من قرار داشت و من فکر نمیکردم که بتونم شکستش بدم ... اما من به یاد وایکینگ ها افتادم (تو روز به وایکینگ ها فکر کرده بودم و کلا به شدت مورد علاقه ی منن این قوم ) و حس کردم گرچه سپر ندارم اما مبارز خوبیم و از پا درش آوردم ...البته قبلا رویا آرزوی من رو برآورده کرده بود و اونا رو در زمینی به عمق یک متر قرار داده بود که خیلی شبیه قبر بود... یعنی من اونا رو همون لحظه مرده میدیدم در قبر ... اینکه چرا خود من هم پایین رفتم در زمینی مثل قبر رو نگم بهتره... مبحث کشته شدن اینا به این ترتیب و جذابیت جنسی و جاری شدن خون رو به دلایلی که قبلا گفتم رها میکنم چون خیلی شخصیه... اما در همین سطح از خود گذشتگی میکنم و هدف رویا رو میگم : من آرزویی فروخورده داشتم مبنی بر اینکه دوست داشتم دو تا رقیبم در ماجرایی در زمانی دور از بین برن و به این وسیله دیدم که من تو خواب اونارو کشتم و پیروز شدم و اینجوری خواب آرزوی من رو برآورده کرد...

 

خواب مفیدی بود چون باهاش دو تا از عواطف قدیمی و آرزو و کینه ای رو که در من فرو خورده شده بود شناختم...تفسیر به هیچ وجه کامل نبود و شاید صفحه ها طول کشید تا کامل شد ... متاسفم که باید نصفه رهاش کنم... فقط اشاره ای بود...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 تیر1388ساعت 5:54 PM  توسط   |