هرمنوتيك
فرويدي
لكان بر اين باور بود تنها اوست كه صلاحيت
تفسير روانكاوي فرويد در فرانسه را داراست و لذا ريكور حق مسلم او را به طور غير
منصفانه غصب نموده است
نوشته حاضر به يكي از مناقشه برانگيزترين مباحث در حوزه فلسفه و روانكاوي يعني برداشت پل ريكور از فرويد كه در كتاب قطوري در باب آراي وي بازتاب يافته و خوانش لكان از فرويد، مي پردازد. البته نقطه مشترك هر دو برداشت اين است كه فرويد فيلسوف است، اما پل ريكور برخلاف لكان به نقد بنيادي تري از آراي فرويد دست مي يازد و آن ها را در راستاي هرمنوتيك ترديد خود مي آزمايد.
دكتر محمد ضيمران
با مراجعه به زندگي نامه فرويد، خواننده درمي يابد كه او در دوران جواني فلسفه كانت را خوانده بود. در دانشگاه وين نيز از محضر درس استاد برجسته فلسفه فرانتس برنتانو بهره مند شد. او بود كه فرويد را به مطالعه آثار فلسفي جان استوارت ميل علاقه مند كرد. در دانشگاه وين مصمم به ادامه تحصيل در رشته فلسفه بود، اما ديري نگذشت كه تحت تاثير انديشمند فيزيولوژيست ارنست بروك قرار گرفت و زيست شناسي را دنبال كرد. با اين حال تاثير انديشه هاي برنتانو به خصوص آموزه معروف او، حيث التفاتي،بر فرويد امري است انكارناپذير. او اين آموزه را در مورد ساحت ناخودآگاه به كار گرفت.
برنتانو فرويد را با روايت ويژه خويش در باب منطق ارسطويي آشنا كرد. از سوي ديگر برنتانو فرويد را واداشت تا منطق معروف استوارت ميل را به دقت مطالعه كند. اين امر بر تحليل او از روانشناسي عصبي تاثيري انكارناپذير بر جاي گذاشت. روش جان استوارت ميل بر شيوه استدلالي كلود برنارد به خصوص دركتاب مطالعاتي در طب تجربي بازتاب يافت. فرويد نيز در تفسير روياي خود از اين روش بهره جست. درواقع تفسير روياي فرويد از لحاظ روشي از دو آبشخور عمده سيراب شد: يكي روش جان استوارت ميل و ديگر اصول و مباني برهاني كلود برنارد.
راهبرد اصلي جان استوارت ميل بيشتر بر طرح مصاديق و نمونه ها ضد نمونه ها و استوار بود. فرويد نيز در روايت روانكاوي عصبي خويش به تاسي از جان استوارت ميل شيوه بررسي كاركرد بهنجار و نابهنجار را مدنظر قرار داد.
بعضي بر اين باورند كه انديشه هاي كانت، اسپينوزا و نيچه بر جهت فكري فرويد موثر بوده است، اما جز ارجاعات محدود، اثبات اين مواضع با دشواري هاي گوناگوني روبه روست. يكي از مهم ترين پيش انگاره هاي فكري فرويد گريز از نيروهاي فراطبيعي و از جمله مفهوم روح و به خصوص خلود نفس در فلسفه هاي متقدم بود.
نظريه فرويد در مورد مناسبت ساحت تناني و قلمرو ذهن سخت مبهم و پيچيده مي نمايد. آنچه كه ويژگي رويكرد فرويد به مسائل روانشناختي را مشخص مي كند، همانا گرايش وي به وجهي موجبيت علمي است. مطالعه آثار اصلي فرويد در اين زمينه راه گشا نيست، بلكه رساله هاي محدود او از جمله در باب زبان پريشي و نيز طرحي براي مطالعات روانشناسي علمي ما را به عمق نيز او در سخنراني هاي مقدماتي خود در باب روانكاوي به بحث پرداخت. بديهي است كه او به مفهوم ادراكات فراحسي به هيچ روحي در قالب توانايي هاي فراجسمي نظر نداشت، بلكه مدعي بود كه فرآيندهاي آگاهانه و يا ناآگاهانه رواني تنها با فعاليت سلول هاي عصبي ارتباط دارند.
جالب توجه اين كه نظريه رانه ها و سوائق فرويد در رساله معروفش فراسوي اصل لذت رهنمودي است در جهت فهم و دريافت رفتار بهنجار يا نابهنجار. به تعبيري بايد گفت يكي از غامض ترين موارد و موضوعات فلسفي در انديشه هاي وي ارتباط ميان ذهن و جسم آدمي است. بعضي از پژوهندگان انديشه هاي او از جمله اندرسون مدعي اند كه او را مي توان در زمره طرفداران تعاملي ميان ذهن و جسم به شمار آورد. اما بعضي نيز او را در اين قلمرو ثنوي مي شمارند و چنين استدلال مي كنند كه او به وجهي توازي ميان ذهن و جسم قائل است. بديهي است كه اين ثنويت رنگي ماده باورانه دارد. آنچه مسلم است اين كه با استناد به نوشته هاي فرويد به سادگي نمي توان او را در قالبي سهولت گرا قرار داد. تحقيقات در اين زمينه هنوز هم ادامه دارد.
يكي ديگر از ابعاد مهم در آموزه هاي فرويد نگاه ارزش شناسانه اوست. هرچند كه او رساله مستقلي را در قلمرو اخلاق به رشته تحرير نياورد، اما مي توان با تكيه به نوشته هايش نظريه اخلاقي منسجمي را استخراج كرد. مي توان گفت انديشه هاي اخلاقي وي تركيبي است از رهيافت هاي ارسطويي و تعاليم دارويني. تمركز و تاكيد ارزشي وي بر كنش استوار نبوده، بلكه بيشتر بر شخصيت فرد تكيه دارد. مي توان راهبرد اخلاقي وي را كانت ستيزانه و ضد اگزيستانسياليستي قلمداد كرد. به زعم وي مي توان مظاهر اساسي شخصيت فرد را از تعامل ميان ساختار ذهن و توارث ژنتيك و تاريخچه زندگي وي ناشي دانست. هيچ كس قادر نيست شخصيت خويش را فراسوي عوامل يادشده قوام بخشد، لذا توارث نامناسب زيستي همراه با شرايط و اوضاع نامناسب موجب بروز انحرافات در شخصيت و رفتار فرد خواهد شد. بديهي است كه تركيب اين عوامل از لحاظ درجه، شدت و ضعف و نوع داراي تفاوت هاي ماهوي است. لذا مي توان چنين نتيجه گرفت كه نظريه وظيفه محور كانت به هيچ روي با ارزش شناسي فرويدي سازگار نيست، چراكه در چارچوب نظريه روانكاوانه رفتار و كنش هاي آدمي از برخورد انگيزه ها سرچشمه مي گيرد. به طور كلي آموزه فرويد هر وجه عدالت تلافي جويانه و يا هرگونه پادافرهي را كه براساس برداشت متقدم اختيار و اراده آزاد تكيه دارد، به چالش مي گيرد. در نظر او فرد باتوجه به عوامل ژنتيك محيطي، اجتماعي و زيستي به هيچ روي فاعل آزاد و مختاري تام محسوب نمي شود، چه رانش ها و سوائق ناخودآگاه وجود او را دربرگرفته و لذا نبايد از او اختيار كامل در رفتار را انتظار داشت.
گفتني است كه روانكاوي فرويد در دو عرصه فلسفه تحليلي و فلسفه قاره اي معاصر داراي نقش و تاثيري متفاوت بوده است. در قلمرو فلسفه تحصلي و تحليلي در انگلستان و آمريكا مضامين فرويدي در حوزه معرفت شناسي، متافيزيك، فلسفه علم و اخلاق هيچ گونه نقش قابل تاملي ايفا نكرده است، تنها دونالد ديويد سون در بحث از ضعف اراده به نظريه روانكاوي استناد جست. معدودي از فلاسفه تحصلي فعاليت هاي فلسفي را برپايه نظريات روانكاوي تبيين نمودند. بيشتر آن ها بر غير علمي بودن روانكاوي فرويد به طور كلي تاكيد نهادند. تحقيقات تجربي در انگلستان و آمريكا اعتبار و روايي نظريه هاي روانكاوانه فرويد را به چالش گرفته است. گفته مي شود دو هزار و پانصد تحقيق منتشر شده آموزه هاي روانكاوي را مستقيما مورد ارزيابي و سنجش قرار داده اند. به نظر اكثر محققين بعضي از يافته هاي خرد فرويدي قابل اتكاست، اما آنچه در تحقيقات تجربي به اثبات رسيده است، اين كه علت شناسي افسردگي، علت شناسي پارانويا، شخصيت مقعدي، نظريه روياها، فرضيه اديپ و به طور كلي روانكاوي به عنوان درمان موثر در بيماري هاي رواني بعضا با دشواري نتايج پژوهشي همراه بوده است (تحقيقات فيشر و گرينبرگ 1996).
درواقع يكي از مهم ترين راهبردهاي كارساز در مقابل انتقادات علمي وارد بر نظريه فرويد طرح رهيافت هاي هرمنوتيكي فلسفه قاره اي است. گفتني است كه روانشناسان تجربي و نيز فلاسفه هم از جمله كارل پوپر و گرونبام مدعي شدند كه با ضوابط علمي نمي توان آموزه هاي فرويدي را به اثبات رساند. لذا كاربرد روانكاوي به عنوان وجهي هرمنوتيك خود راهكاري بود براي رهايي از نقدهاي علمي و تحققي. كارل پوپر مي گفت هر نظريه اي كه قابل نفي و ابطال نباشد، علمي نيست و نظريه هاي فرويد واجد چنين خصلتي است. به نظر وي نظريه هاي فرويد با هيچ يك از مشاهدات ممكن در تعارض نيست. لذا نمي توان آن ها را ابطال نمود، زيراكه دلايل كافي براي اثبات برهان هاي روانكاوي وجود ندارد.
هرمنوتيك با تكيه بر دستاوردهاي درمانگاهي كوشيد تا تبيين علت و معلولي را كه راهبرد اصلي تحقيق علمي است، غيرقابل اعمال در مورد روانكاوي اعلام كند. طرفداران هرمنوتيك كوشيدند اعمال نظريه معناها را جانشين تبيين علت و معلولي كنند. كساني چون استرنجر در رساله معروف خود ميان هرمنوتيك و علم ـ جستاري در معرفت شناسي روانكاوي (1991) مدعي شد كه تفسير روانكاوانه ماهيتا وجهي روايت مضاعف است. بدين معنا كه در اين جا مسئله حقيقت تاريخ جاي خود را به معيار انسجام روايت ها مي بخشد. بديهي است كه هرمنوتيك را بايد با معيار انسجام بيروني نيز تطبيق داد تا از در افتادن در ورطه ذهنيت افراطي جلوگيري به عمل آيد.
در حقيقت در دهه نود ميلادي طرفداران مكتب روانكاوي فرويد به منظور رفع اتهاماتي چون علم گريزي و تعارض با مقياس هاي پژوهش تجربي از رويكرد هرمنوتيك در تفسير روانكاوي بهره گرفتند. از جمله شيفر در كتاب رويكرد تحليلي مدعي شد كه روانكاوي بيش از آن كه بر انگاره هاي تحقيقي تكيه كند، تمام كوشش خود را در جهت تفسير معناها مبذول داشته است. تفسير روانكاوانه را مي توان وجهي شفافيت بخشيدن به جنبه هاي تجربي نظرگاه ها قلمداد كرد. از رهگذر روانكاوي مي توان آرمان هاي فرهنگي مودي به شكل گيري خود پايندگي و استقلال فردي بيمار را تحقق بخشيد. رهيافت روانكاوي را بايد در زمره فعاليت هاي كلينيكي به شمار آورد.
درواقع طرفداران روانكاوي فرويد در دهه هشتاد به متن نوشتار پل ريكور موسوم به فرويد و فلسفه روي آوردند، عنوان فرعي كتاب رساله اي در باب تفسير بود. ريكور از دهه سي به بعد به نظريه ناخودآگاه فرويد علاقه مند شد، به خصوص كه استادش رولان دالبي نيز در مورد انديشه هاي فرويد و روانكاوي او كتاب جالبي را به فرانسه منتشر كرد. ريكور مدتي را هم با ژاك لكان طرح دوستي ريخت. اما وقتي در سال 1963 از او دعوت نمود تا در سميناري در باب انديشه هاي فرويد در رم سخنراني كند، ريكور نپذيرفت و همين امر دوستي او با لكان را خدشه دار كرد. به خصوص با انتشار كتاب فرويد و فلسفه لكان انتظار داشت كه ريكور چهره وي را محور نوشته خود قرار داده و نظريه روانكاوانه وي را مفصلا تفسير كند، اما ريكور تنها درچند جا و در زيرنوشت به لكان و نظريه او اشاره كرد (صفحه 467). لكان نيز مريدان و همكاران خويش را واداشت تا نقدهاي بس تخريبي در بررسي اين كتاب منتشر كنند. حتي اين مناقشه به داخل خانواده ريكور هم سرايت كرد. بدين معنا كه فرزند ارشد پل ريكور يعني ژان پل همچون ساير روانشناسان اين دوره در فرانسه شيفته انديشه هاي راديكال لكان شد. همين امر برخوردها و مجادلاتي را در داخل خانه ريكورد امن زد. به خصوص كه لكان پديدارشناسي هوسرل را مردود و به ساختارگرايي گرويده بود. گفتني است كه لكان كوشيد تا نظريه فرويد را براساس وجهي نمادگرايي و تاكيد بر عامل زبان تفسير كند. بدين اعتبار او رشد شخصيت كودك در مراحل اوليه رشد را در قالب خود آيينه اي توجيه كرد. رفته رفته طفل خود را با جهان بيرون بيگانه احساس مي كند اين درست در مرحله اي است كه سوبژكتيويته در وي رشد مي كند. وقتي كودك دريافت كه شخص سومي به نام پدر ميان او و مادرش فاصله ايجاد كرده، رفته رفته خود خيالي او در هم مي ريزد و آيينه مزبور ترك برمي دارد. به خصوص كه با وجود پدرش درمي يابد كه تمناي او براي مادرش فاقد مشروعيت است. در اين جا تفاوت و ديگربودگي خويش از مادر را عميقا احساس مي كند. به تدريج نظام نمادين در اثر برخورد با عوامل بيگانه خارجي در ذهن او شكل مي گيرد. در حقيقت ساختار ناخودآگاه ذهن كودك برپايه انگاره اي زباني رشد مي كند. لكان در سميناري در رم موضع بنيادين خود در روانكاوي را اعلام كرد و مدعي شد كه زبان در ساختار ناخودآگاه نقش حائز اهميتي را ايفا مي كند. به گفته وي بازنمايي سوژه و ابژه به اميال و خواست ها را بايد محصول جانشيني نمادين به شمار آورد. افزون بر اين او با تكيه بر زبان شناسي سوسوري نظريه تجسمي فرويد را در چارچوب آموزه دلالت گري سوسور تبيين كرد و به همين جهت يادآور شد كه ناخودآگاه عبارت است از شبكه اي از مناسباتي كه ميان دال ها برقرار مي شود. به تعبير وي ناخودآگاه را مي توان وجهي آرايه استعاري و مجازي تلقي كرد. به ديگر سخن سوبژكتيويته را بايد براساس آرايش استعاره ها، مجازها و به طور كلي صنايع بديعي تحليل نمود. هم از اين رو بود كه چگالي و جابه جايي فرويد را با استعاره و مجاز مرسل قياس كرده.
ريكور در كتاب فرويد و فلسفه هيچ گونه عنايتي به تحليل لكان در مورد زبان و ناخودآگاه نكرد. او در بررسي انديشه هاي فرويد پروژه خود را به سه بخش تقسيم كرد: بخش نخست كتاب را به طرح مسئله تخصيص داد و ضمن پرسش از ماهيت ناخودآگاه و ارتباط آن با هرمنوتيك چندين معماي فلسفي عمده را در اين زمينه طرح كرد. قسمت دوم كتاب را به تحليل و در بخش نهايي به ديالكتيك و ابعاد گوناگون آن در ارتباط با روانكاوي اختصاص داد. در بخش نخست او روانكاوي را در بحث هاي فلسفي خويش موضوعي زباني و به خصوص نمادين تلقي كرد و يادآور شد روانكاوي عبارت است از معناشناسي تمناها يا به روايت ديگر چگونه اميال و تمناهاي آدمي ماهيت زباني و به طور كلي گفتاري به خود مي گيرد. ريكور فرويد را در كنار ماركس و نيچه در رديف استادان هرمنوتيك گمان ورزي تلقي كرد. هر سه انديشمند يادشده اعتقاد به دستيابي بي چون و چرا به شعور و آگاهي شفاف را به چالش گرفتند. هر سه كوشيدند تا فراز و نشيب هاي شكل گيري آگاهي را در پرتو هرمنوتيك تحليل كنند. دغدغه اصلي هر سه كشف ناخودآگاه بود. نيچه آن را در اراده معطوف به قدرت جست وجو كرد. ماركس آن را در آگاهي اجتماعي (طبقاتي) به عنوان پيامد روابط توليد بررسي كرد و فرويد مستقيما ساخت ناخودآگاه را اساس پروژه تحقيقاتي خود قرار داد. فرويد به انسان قرن بيستم آموخت كه چگونه قواعد حاكم بر تحليل عارضه هاي عصبي، روياها و به طور كلي نابساماني هاي فرهنگ مدرن را كشف و آن ها را در حل معماهاي غامض روان آدمي اعمال كند. فرويد حجاب از چهره پندارهاي ناشي از برداشت عقل باورانه دكارتي غرب برگرفت(صفحه 6).
همان گونه كه گفتيم ريكور پس از طرح تحليلي خويش سرانجام در پايان نوشتار يادشده به ديالكتيك ميان گمان ورزي و ايمان مي پردازد و مدعي است كه ايمان در تقابل با ظن و گمان قرار دارد. تحليل ناخودآگاه ريكور برپايه هرمنوتيك گمان ورزي استوار شد، اما بخش آخر به طيف مقابل آن يعني ديالكتيك ناظر بر انكشاف ساحت قدسي مي پردازد و آن را در پرتو ايمان مدنظر قرار مي دهد. ريكور مي گويد اگر به روايت مرلوپونتي ما روانكاوي را ديرينه شناسي سوژه يا فاعل شناسا بدانيم، در اين صورت بايد غايت و فرجامي را براي اين سوژه مدنظر قرار دهيم. ريكور در اين بخش ديالكتيكي ميان روانكاوي به عنوان تفسير ناخودآگاه و به خصوص تمناهاي آدمي و اميد رستاخيزشناختي همه اديان در جهت پي جويي آينده برقرار كرد و يادآور شد كه اين نويد فراسوي ديروز و امروز سير مي كند و لذا راه را بر آينده هموار مي سازد.
ريكور آموزه گناه را كه در رساله قبلي خويش يعني تناهي و گناه آلودگي مورد بررسي قرار داده بود در بحث از روانكاوي به كار گرفت. بايد گفت قسمت دوم پروژه ريكور يعني ساحت تحليلي مطالعه قرائتي است از انديشه هاي فرويد. به گفته وي فرويد را نيز چون ساير فلاسفه مي توان خواند و روايتي عيني از نوشته هاي او عرضه داشت. لكان و طرفداران او اين ادعاي پل ريكور را به چالش گرفتند و مدعي شدند روانكاوي فرويد تجربه اي است كه به تحصيل، كارآموزي طولاني و احراز تخصص نيازمند است. روانكاوي را بايد يك رشته تخصصي تلقي نمود و ريكور چون از اين گونه تحصيلات و كارآموزي و تخصص محروم است، لذا نگارش در موردانديشه هاي فرويد كار او نيست و لذا او پا را از گليم خويش يعني فلسفه و الهيات فراتر نهاده است. ريكور در پاسخ اين اعتراض يادآور شد كه فرويد صرفا براي همكاران و دانشجويان خويش نمي نوشت، بلكه مخاطب او طيف وسيع تري را دربرمي گرفت. افزون بر اين هدف پژوهش هاي فرويد صرفا به تمنيات آدمي و يا مظاهر ناخودآگاه آن ها محدود نبوده، بلكه او مي كوشيد ميل و تمنا را در مناسبت تعارض آميز با جهان فرهنگ، والدين، مراجع اجتماعي، اخلاقي، فرامين و ممنوعيت ها، آثار هنري هدف ها و بت هاي اجتماعي مدنظر قرار دهد، لذا به گفته ريكور هدف اصلي روانكاوي فرويد عبارت است از مجموعه تجربيات انسان ها كه دغدغه اصلي تفكر فلسفي را تشكيل مي دهد.
ريكور در اين كتاب نسبتا مفصل كار را از تحليل آثار اوليه فرويد آغاز و به هرمنوتيك در تفسير رويا مي رسد. به نظر او فرويد همواره در پي آن بوده تا روايتي از تعارضات پايدار ميان فرد و محيط اجتماعي او عرضه دارد.
در بخش ديالكتيكي كتاب،ريكور بحث مفصلي را در مورد معرفت شناسي روانكاوي آغاز كرده و سرانجام نتيجه گيري مي كند كه روانكاوي متضمن دانش مشاهده و به كارگيري ضوابط و معيارهاي تبييني علوم طبيعي نبوده، بلكه بايد آن را دانش هرمنوتيك شناخت و غايت اصلي اين گستره چيزي جز معناشناسي تمناها نيست.
پل ريكور برخلاف رهيافت هاي
پديدارشناسانه تلاش نمود تا اين نكته را به اثبات رساند كه به جاي اولويت بخشيدن به
شعور و آگاهي بايد در گستره اي ديگر به جست وجو پرداخت
به تعبير ديگر در هرمنوتيك فرويدي ما با ملتقاي تمنا و گفتار و نيز ساختار ناخودآگاه و جهان فرهنگي روبه رو هستيم. به گفته وي زبان تمنا عبارت است از گفتماني كه معنا را با روانش در هم مي آميزد. ريكور مي گويد كه تفسير فلسفي او از فرويد عبارت است از اين كه ديرينه شناسي سوژه (فاعل شناسنده) در روانكاوي از لحاظ ديالكتيكي با غايت شناسي و فرجام خواهي ارتباطي نزديك دارد. آنچه اين دو را به هم مي پيوندد، همانا نماد است. نمادگرايي در روياها را مي توان نمادگرايي فرهنگي شمرد. ريكور در بحث از تمنا به هيجانات عاطفي و به طور كلي انفعالات اشاره مي كند و مدعي است كه اين تمناها داراي رانش و پويايي و حركت است. ريكور مي گويد ميان ديرينه شناسي و غايت شناسي پيوندي ديالكتيكي وجود دارد. در اين جا ما با دو گونه هرمنوتيك روبه رو هستيم يكي هرمنوتيك ارجاعي (ديرينه شناسي) و ديگر هرمنوتيك آينده نگر (غايت شناسي)، وجهي يگانگي اين دو را به هم مي پيوندد. روانكاوي با ديرينه شناسي سروكار دارد و دين با غايت شناسي و فرجام انگاري. درواقع گناه و تسلي اين دو گستره را به هم ربط مي دهد. ريكور مي گويد تفسير ديرينه شناسانه فرويد خود متضمن تفسيري غايت شناسانه هم هست، زيرا در اين يكي عفو و غفران و نويد نهفته است.
مي توان گفت هر چند قبل از ريكور كساني چون مرلوپونتي و سارتر رسالاتي را در اين زمينه به رشته تحرير درآورده بودند، اما اهميت كتاب ريكور در موضوع آن يعني مناسبت فلسفه و روانكاوي نهفته است. ريكور يك پديدارشناس معروف بود و در آن زمان هرمنوتيك به روايت او هنوز شكوفان نشده بود. در دهه شصت پديدارشناسي با چالش هاي اساسي روبه رو شده بود. در اين زمان ژاك لكان نيز آنقدرها به شهرت بعدي خود دست نيافته بود. در اين برهه لكان هنوز رساله عمده اي در مورد روانكاوي فرويد منتشر نكرده بود، لذا انتشار كتاب فرويد و فلسفه او را غافلگير و سپس خشمگين نمود. لكان بر اين باور بود كه او و تنها اوست كه صلاحيت تفسير روانكاوي فرويد در فرانسه را داراست و لذا ريكور حق مسلم او را به طور غير منصفانه غصب نموده است. لكان به هواخواهان و پيروانش يادآور شد كه ريكور صلاحيت تفسير انديشه هاي فرويد را نداشته و لذا انديشه هاي او را به صورتي نادرست روايت كرده است. افزون بر اين او انديشه ها و دريافت هاي بكر و عميق لكان در مورد فرويد را به سرقت در اين اثر بازتاب داده است. به همين جهت هواخواهان او نيز به انتشار نقدهاي تندي عليه ريكور دست زدند. والابرگا يكي از شاگردان معروف لكان در نشريه معروف نقد صريحا اعلام كرد كه پل ريكور ايده هاي لكان را بدون ذكر ماخذ به نام خود چاپ كرده است. مدعاي اصلي او اين بود كه مي توان تصور كرد كه كسي كتابي بااين تفصيل بنويسد و نظريه زبان را محور تفسير خود قرار داده بدون اين كه نام ژاك لكان مبدع اين رهيافت را بر زبان بياورد. چنين شخصي هيچ كس نيست جز پل ريكور. هرچند ريكور كمتر به انتقادات منتقدين آثارش پاسخ مي داد، اما در شماره بعدي همين نشريه به اتهامات والابرگا پاسخ گفت و يادآور شد كه از زماني كه به مطالعه نمادگرايي اهريمن مشغول بوده روانكاوي فرويد را بررسي و حتي اوايل سال 1960 در ضمن سميناري در دانشگاه تفسير فرويد را تدريس كرد. اين درست قبل از آن است كه با نوشته هاي لكان آشنا شود.
اليزابت رودي نسكو ضمن انتشار نوشتاري موسوم به ژاك لكان و شركا يادآور شد كه ريكور نمي توانسته انديشه هاي لكان را به سرقت برده باشد، چراكه او اصلا آموزه هاي وي را درك نكرده بود. هرچند ريكور در سمينارهاي لكان شركت كرده بود، اما هيچ گونه شواهدي دال بر تاثيرپذيري وي از لكان وجود ندارد. تفسير ريكور از مفهوم ناخودآگاه، سوائق و موضوعاتي نظير آن ها با آنچه لكان باور داشت، يكسان نبود. هدف ريكور از مطالعه نوشته هاي فرويد اثبات آموزه هاي اصلي خود يعني مفهوم گناه، لغزش پذيري و تفاوت ميان توهم ناشي از زبان نمادين و زبان مودي به انكشاف ساحت قدس بوده است. سرانجام رودي نسكو در خاتمه چنين نتيجه مي گيردكه اين رويداد فاجعه بار معلوم مي دارد كه روشنفكران طرفدار لكان گفتمان فكري و فلسفي را ملك طلق خويش مي شمارند و درواقع لكان و هواخواهانش به عنوان گروه فشار هرگونه تحقيق و نوآوري فكري را كه ديگران عرضه كنند، برنمي تابند و لذا در پي آنند كه آن ها را تخريب كنند. لذا ماجراي ريكور را بايد مصداق بارز اين جريان به شمار آورد. اليزابت رودي نسكو در پايان يادآور مي شود كه هواخواهان لكان او را مراد خويش مي شمارند و هركس كه به حيطه پژوهشي تحت نفوذ او تجاوز كند سزاوار شديداللحن ترين انتقادات است. رودي نسكو مي گويد كساني كه در حلقه ارادت لكان وارد مي شدند، ديري نمي پاييد كه انعزال اختيار مي كردند و به قول وي اين زمان را بايد دوره استيلاي رجاله بازي روشنفكري در فرانسه به حساب آورد.
اليزابت رودي نسكو در جاي ديگر كتاب خود در مورد سرگذشت لكان مي گويد فرانسوي ها رفته رفته پس از پشت سر نهادن ماجراهاي سياسي دهه شصت از كارهاي سياسي و جار و جنجال روشنفكري و تظاهرات خياباني خسته شده اند. افزون بر اين از بحث هاي سخت انتزاعي و غير قابل دسترس نيز گيج و دل زده اند. به همين جهت آن ها به تاريخ و تاريخ فلسفه و ادبيات كلاسيك روي آورده اند. افزون بر اين مسائلي چون معناي زندگي و تفسير هستي در زمره موضوعات تازه اي است كه عده كثيري از جوانان را به خود جلب كرده است. به همين جهت است كه نوشته هاي ريكور براي آن ها جذاب مي نمايد.
كوتاه سخن اين كه پل ريكور در كتاب فرويد و فلسفه كوشيد تا آثار فرويد و انديشه هاي او را با مسائل فلسفي معاصر مرتبط كند. او برخلاف رهيافت هاي پديدارشناسانه كه همواره از پي بررسي محتواي شعور تاملات خود را آغاز مي كند، تلاش نمود تا اين نكته را به اثبات رساند كه به جاي اولويت بخشيدن به شعور و آگاهي بايد در گستره اي ديگر به جست وجو پرداخت و لذا يادآور شد كه ناخودآگاه فرويد عرصه اي است كه مورد غفلت قرار گرفته است. در اين حوزه است كه مي توان به معماهاي زيست آدمي در قلمرو فرهنگ پي برد. به نظر وي فرآيندهاي ناخودآگاه ارتباطي تنگاتنگ با كنش تفسير دارند. به گفته او روانكاوي را بايد وجهي هرمنوتيك به شمار آورد كه به مدد آن تحليلگر با به كارگيري منظومه اي از قواعد، پيش فرض ها و انگاره ها، كنش ها و گفته هايي را كه قابل فهم و دريافت نيست واجد معنا مي سازد، لذا روانكاوي را نبايد در زمره علوم طبيعي چون فيزيك و شيمي به شمار آورد، بلكه شايسته است آن را منظومه اي تفسيري تلقي كنيم. مي توان روانكاوي را با تاريخ و يا نقد ادبي قياس كرد.مي توان هدف اصلي روانكاوي را كشف معناها و رمزگشايي از نمادها، استعاره ها و مجازهايي تلقي كرد كه رو به سوي تمنا دارند.
گفتني است كه در همين راستا بود كه ريكور به پديده هاي خلاق و به طور كلي تخيل و نبوغ علاقه مند شد. او در گستره اين مفاهيم به مطالعه استعاره و روايت روي آورد و در سال 1975 اثر معروف خود استعاره زنده را منتشر كرد. در سال 1983، 1984 و 1985 سه جلد اثر برجسته او، زمان و روايت به چاپ رسيد. به زعم وي موضع تمامي خلاقيت ها و آفرينش هاي هنرمندانه را بايد در گستره زبان جست وجو كرد. به تعبير او استعاره معمولا از اين واقعيت سرچشمه مي گيردكه يك گفتار استعاري ميان دو بخش از يك گزاره در راستاي انحراف از رمزگان زبان شناختي تنشي را آغاز مي كند. استعاره ريشه در دست اندازي در نظام هاي معناشناختي دارد، لذا استعاره را نبايد صرفا در مرحله واژه ها محدود كرد، بلكه بايد آن را به قلمرو گزاره ها و قضايا نيز تسري داد. درچنين وضعي است كه ما مي توانيم از طريق تفسير خلاق يعني بازسازي خلاق عرصه هاي معناشناختي به درك معاني بديع پي بريم و تفسير خلاقي از واقعيت ها به دست دهيم. ريكور فرويد و نظريه روانكاوي او را در راستاي چنين راهبردي مورد تفسير قرار داد.
او به وضوح دريافت كه روانكاوي فرويد و به خصوص ساخت ناخودآگاه را نمي توان به مدد شگردهاي پديدارشناسي تفسير كرد، زيرا كه اولويت اصلي پديدارشناسي ساحت خودآگاه بود، لذا بررسي عرصه ناخودآگاه به مدد پديدارشناسي پژوهنده را با بن بست هاي متعددي روبه رو مي سازد. ريكور دريافت كه ناخودآگاه فرويدي ملتقاي مرز زبان و تمناست، يعني هم متضمن مقولات ارادي مثل ميل و ارضاي آن و مقولات تناني چون رانش ها، جابه جايي و سركوب است، لذا تنها راهبرد هرمنوتيك است كه راه را بر فهم معناهاي پيچيده و هزارتو هموار مي سازد. پديدارشناسي قادر نيست موضوع تمناها را مورد تحليل قرار دهد. بديهي است كه ريكور با مطالعه فرويد ناچار شد تا دامنه شگردهاي هرمنوتيك خود را گسترش دهد. هم از اين رو بود كه دو طيف را در هرمنوتيك طراحي كرد، يكي طيف ديرينه شناختي و ديگر طيف غايت شناختي. به زعم وي هرمنوتيك ديرينه شناختي برپايه گمان ورزي و تشكيك استوار است و هرمنوتيك غايت شناسانه بر مفهوم اميد و نويد به آينده. به نظر او با به كارگيري اين دو ترفند وجهي تعارض ميان تفسيرها رخ مي دهد. اين تعارض را نبايد امر منفي تلقي كرد، بلكه با عارض شدن اين برخورد وجهي تاليف ايجاد مي شود كه راه را بر معماهاي ناشي از عرصه ناخودآگاه هموار مي سازد. ريكور مدعي بود كه فرويد را بايد يادواره و يا متني تلقي كرد كه در گستره آن فرهنگ ما به زبان مي آيد. به نظر او متن عبارت است از مصداق گفتمان مكتوب.
به طور كلي اين گفتمان چهار صورت تفكيكي به خود مي گيردكه آن را از شرايط گفتار متمايز مي گرداند: نخست آن كه در گفتمان شفاهي ميان رويداد گفتن (گفتار) و معناي گفته شده وجهي بازي و ارتباط متقابل برقرار مي شود، اما در مورد گفتمان كتبي، رويداد گفتن تحت الشعاع معناي آنچه گفته شده قرار مي گيرد. معنا در متن نقش بسته است. دوم آن كه در گفتمان شفاهي ميان غرض گوينده و معناي آنچه گفته شده وجهي همپوشي وجود دارد، اما در گفتمان مكتوب اين دو بعد معنايي از هم فاصله دارند و هر لحظه فاصله آن ها بيشتر مي شود، يعني معناي متن با آنچه مولف مدنظر داشته مطابقتي وجود ندارد. سوم آن كه گفتمان شفاهي به مخاطب خاصي معطوف است، اما گفتمان مكتوب به مخاطبان نامعلومي التفات مي نمايد. به طور كلي هركس كه قادر به خواندن باشد، مخاطب گفتار مكتوب است. چهارم در مورد گفتار شفاهي شرايط مشتركي از لحاظ بياني ميان گوينده و شنونده وجود دارد و لذا ارجاع بيان به مخاطب خاص است، اما در گفتمان مكتوب به هيچ وجه شرايط مشترك اخير وجود ندارد. بايد گفت ريكور با برشمردن خصلت هاي چهارگانه فوق پايه هاي نظريه تفسيري (هرمنوتيك) خود را در مورد فرويد برشمرده است. در اين راستا او نظريه تفسيري خود را داراي دو ساحت متمايز مي شمارد: يكي ساحت تعليلي و ديگر عرصه فهم و دريافت وجودي. او اين تقسيم بندي را از ديلتاي اقتباس كرده است. به زعم وي رويكرد تعليلي همواره در پي تبيين علمي پديده هاست و علوم طبيعي اين روش را به كار مي گيرند، اما روش فهم و دريافت وجودي بيشتر ماهيتي تجربي و فردي دارد. ريكور مدعي است كه در برخورد هرمنوتيك بايد اين دو راهبرد را در هم آميخت، يعني از فهم و دريافت وجودي به تعليل علمي و برعكس حركت كرد. در مرتبه اول حدس ها و فرض هاي ذهني اعتبار عيني پيدا مي كنند و در مرحله دوم بايد از تعليل علمي به سوي فهم و دريافت وجودي سير نمود. به تعبير ديگر بايد نخست با رهيافت ذهني به تكوين جهاني كه در آن سوي متن وجود قرار دارد، همت گماشت. در اين جا پيش انگاره ها و پيش فرض هاي مفسري نقشي عمده ايفا مي كنند، اما در مرحله بعد بايد همچون ساختارگرايان از فراسوي متن به درون متن راه يافت و جهان فراسوي متن را در بوته تعليق قرار داد. در اين مرتبه بايد ارتباط متقابل ميان اجزاي متن را مورد بررسي قرار داد. در حقيقت ما در اين جا با دو نوع معناشناسي روبه رو هستيم :يكي معناشناسي سطح كه رويكرد تعليلي با آن سروكار دارد و ديگر معناشناسي ژرفا كه رهيافت دريافت وجودي در پي آن است. ريكور مي گويد فهم و تفسير متن را نبايد تك ساحتي محسوب داشت. در اين چارچوب بود كه او فرويد را تفسير نمود و سرانجام مدعي شد كه مراد او از تعارض تفسير در برخورد اين دو پويه محقق مي شود و مطالعه آثار فرويد او را به اين راهبرد رسانده است. شايد نقد ريكور بر روانكاوي لكان نيز در همين نكته نهفته است. او مدعي است كه آن ها كه تنها راهبرد ساختارگرايانه را در فهم و تفسير پديده ها به كار مي گيرند، در ورطه تك ساحتي گرفتار مي شوند و از دريافت و فهم وجودي غافل خواهند ماند. از اين رو مي توان گفت لكان نيز با به كارگيري رهيافت ساختارگرايانه در همين تنگنا افتاده است
