اگر کسی تمام وجود خود را در دیگری در باخت و از او چیزی باقی نماند نه حقی میطلبد و نه چون و چرائی میکند :
سر ارادت ما و استان حضرت دوست
که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست
(دیوان حافظ غزل 37)
چنین موجودی دیگر مشکل جبر و اختیار نخواهد داشت.
خداوند عین اختیار او میشود.
مولوی که مست عشق بود از طرح مسئله جبر اظهار بی صبری و بی تابی میکرد.
و در امیختن عشق و جبر را سوئ معرفتی نسبت به عشق بر میشمرد :
لفظ جبرم عشق را بی صبر کرد
وانکه عاشق نیست حبس جبر کرد
ور بور این جبر . جبر عامه نیست
جبر ان اماره خودکامه نیست
(مثنوی. دفتر اول. هبیات 1465 تا 1463)
و همو او بو د که خداوند را در مقام معشوغی اختیار ستان است
عین اختیار خود میدانست :
ای برده اختیارم تو اختیار مائی
من شاخ زعفرانم . تو لاله زار مائی
(کلیات شمس و غزل 2965)
و در باب مساله جبر و قدر میگوید تا روز حشر جاری و حل نشدنیست و انگاه به تیغ برنده عشق اشاره میکند.
عشق برد بحث را ای جان و بس
کو ز گفتگو شود فریاد رس
(مثنوی . دفتر پنجم و 3240 )
کسی که اهل محبت است نمی تواند سایه این محبت را بر سر دیگران نگستراند :
خلق همه یکسره نهال خدایند
هیچ نه بر کن توزین نهال و نه بشکن
(دیوان اشعار ناصر خسرو)