تبليغاتX
مثبت من - ريشه هاي روان شناختي دموكراسي

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 





نويسنده: دكتر علي فتحي آشتياني

از نظر سياسي، شخصيت سلطه جو، اساسأ موجود بزرگسالي است كه هرگز به حد كمال و بلوغ نرسيده است، بزرگسالي كه هنوز احساس وابستگي وامنيت دوره ي طفوليت را در
خود دارد. در مقابل شخصيت «دموكراتيك» به گونه اي مطلوب چه از نظر احساسي و چه از نظر فكري، بزرگسالي بالغ است كه مي تواند زندگي خود را سروسامان دهد.
بزرگسالان بالغ نيازي به كسب امنيت از سوي نيروي خارجي را ندارند، آنها امنيت را در درون خود حس مي كنند. چرا كه براي نيل بدان، مردم بايد با مسئوليت مواجه شوند و به تنهايي تصميم بگيرند بدون آن كه در صورت اشتباه بودن تصميمات، قادر به مقصر دانستن كسي باشند.
ديدگاه شخصيت «دموكراتيك» درباره رهبر، كاملأ با ديدگاه شخصيت «سلطه جو» متفاوت است. شخصيت سلطه جو به رهبرملت، احترامي آميخته با وفاداري و تقديس شبيه احساساتي است كه اول بار در مورد والدين به ويژه پدر حس و ابراز مي كند. احترام سنتي به رئيس دولت به عنوان «پدر ملت» تجلي زبا ن شناسي از يك پيوند عميق رواني است، بزرگسال در چنين جامعه اي هرگز به طور واقعي از رابطه ي پدر و فرزندي فراتر نرفته است. در مقابل شخصيت دموكراتيك بيش تر بر گروه تأكيد مي ورزد تا بر رهبر. اين احساس همانند احساس بچه سركشي است كه براي از بين بردن سلطه ي پدر «رهبر» به يك اتحاد با همسالان يا برادران و خواهران خود مي پيوندد. «آزادي ، برابري و برادري» سه آرمان انقلاب فرانسه بيانگر ديدگاه شخصيت دموكراتيك درمورد سلطه است.
عوامل غير شخصي مثل قوانين اساسي، منشورها وهيأت مقننه، نقش مهمي در دولت هاي دموكراتيك ايفا مي كنند، رهبران مي آيند و مي روند، اما نهادها همچنان سالم باقي مي مانند. درمقابل شخصيت طرفدار استبداد، در فكر تقليد و تبعيت ازيك فرد خاص است. براي مثال در اسپانيا و امريكاي لاتين وفاداري سياسي حول پديده ي «شخصيت گرايي» دور مي زند: وابستگي وفاداري سياسي به يك شخص خاص به جاي يك حزب، برنامه يا قانون اساسي، حتي احزاب دموكراتيك در چنين كشورها معمولأ به جناح هاي متعددي منشعب مي شوند هر يك تحت رهبري فردي كه گروه مقلد اوست درمي آيند.
شكل گيري «شخصيت دموكراتيك» ابتدا در خانواده تعيين مي گردد. در سالهاي اول زندگي، مدرسه، كليسا، دولت و... همگي در خانه خلاصه مي شوند. نزديكترين عامل بعد ازخانواده مدرسه است كه شايد مهمترين منبع منحصر به فرد رفتارهاي روان شناختي كودك باشد. آنچه كه كودكان رسمأ در مدرسه ياد مي گيرند بسيار كم اهميت تر از چيزهايي است كه ناهشيارازشيوه هاي رفتاري اوليا و مدرسه كسب مي كنند. نظريه آموزشي دموكراتيك مستلزم كمك معلم به كودك در يادگيري چگونه فكر كردن به جاي چه فكر كردن است. وجود مدارس خصوصي در نظام هاي دموكراسي تجلي بيشتري از آزادي درآموزش است. درجوامع توتاليتر، دولت به تدريج تمام مدارس خصوصي و ناحيه اي را ملغي مي كند. چرا كه در اين گونه جوامع تنها يك الگوي صحيح وجود دارد كه آن را هم دولت تعيين مي كند و ابزار اعمال آن را در اختيار دارد. در جوامع دموكراتيك بسياري از ابتكارات مهم آموزشي اول بار درمدارس كوچك تجربي، مورد محك قرار مي گيرد. آن گاه در صورت موفقيت در سطح نظام، مدارس عمومي گسترش مي يابد.
نحوه ي نگرش به « زن» نيز شخصيت دموكراتيك را كاملأ از شخصيت سلطه جو متمايز مي گرداند. فرد مستبد عمومأ خواهان آن است كه زنان را در جاي خودشان نگه دارد. معيارارزشي وي قويأ معطوف خصوصيات و توانمندي هاي مردانه است.
بسياري از مجموعه ي قوانين حقوقي با اعلام مرد به عنوان رئيس خانواده و زير دست قراردادن همسرش در رابطه با اموال و سايرملزومات اساسي، رسمأ موقعيت برتر مرد را به رسميت مي شناسند. نهضت برابري كامل براي زنان نه تنها بازتاب اعتقادات زناني است كه خواهان دفاع ازحق برابري خود هستند، بلكه بيانگراحساسات مردان آزادانديشي است كه از طرز رفتار با زنان به منزله ي موجوداتي پست، متنفرند. درست به همان اندازه كه از پست شمردن هر انساني ديگر، حال به خاطرنژاد يا مليت، متنفر هستند.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 12:24 PM  توسط م.ک.  |