تبليغاتX
مثبت من - لطايف روان شناخت

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"



نويسنده: باگوان اشو راجنيش



لطيفه اول
دكتر آلبرناتي جراح مشهور اسكاتلندي بسيار كم حرف بود، ولي روزي همتاي خودش را در يك زن يافت. روزي زني به مطب او آمد و دستش را كه بسيار متورم و باد كرده بود به دكتر نشان داد. مكالمات زير توسط دكتر شروع شد:
- سوخته؟
- ضربه.
- پماد.
روز بعد زن باز هم به مطب مراجعه كرد و مكالمات چنين بود:
- بهتره؟
- بدتر.
- پماد بيشتر.
دو روز بعد زن بار ديگر به مطب مراجعه كرد و اين گفتگوها رد و بدل شد:
- بهتره؟
- خوبه. حق ويزيت؟
- هيچ. عاقلترين زني كه ديدم!
تلگرافي باش. فقط چيزي را بگو كه واقعأ ارزش گفتن داشته باشد. پرسش هاي غير لازم نكن. زمان گران بهاست. فقط چيزهايي خيلي لازم را بپرس. فقط چيزي را بپرس كه در زندگي تو تفاوتي ايجاد مي كند.
هر حركتت را تماشا كن، زيرا همه چيز بازتاب مي كند: طوري كه راه مي روي، طوري كه مي نشيني، طوري كه به مرشد نگاه مي كني، هر حركت كوچك نشانگر است. همه اش زبان است. بدن تو زبان خودش را دارد.
گاهي من مي بينم كه شخصي بسيار با نخوت به سوي من مي آيد و واژه هايي كه مصرف مي كند بسيار اديبانه است. طوري راه مي رود كه پر از نخوت است و اين بسيار صادقتر از كلام اوست. او از اين آگاه نيست. كلامي كه به كار مي برد بسيار محترمانه است و كاذب. كلام او صادق نيست زيرا با بدنش تنظيم نيست. بدن از ذهن كمتر فريبكار است. تو با دهانت چيزي را مي گويي و چشمانت كاملأ چيز ديگري را مي گويند، داستاني ديگر است و چشمان تو از كلماتت بيشتر صادق هستند.
تو چيزي مي گويي، ولي لحن گفتن تو، بيشتر بيانگر و گوينده است تا واژه هاي تو. مي تواني طوري آري بگويي كه «نه» معني بدهد. مي تواني چنان عاشقانه «نه» بگويي كه «آري» معني دهد.
يادت باشد: كلام آن قدرها مهم نيست.
شنيده ام: مارك تواين عادتأ بسيار بد دهن بود و با اين لحن زنش را خشمگين مي كرد. روزي فكري به سر زنش رسيد: او را با طعمي از داروي خودش شفا بدهد. وقتي كه شوهرش سرگرم مطالعه بود ناگهان بي خبر وارد شد و گفت: «تو چرا اين ته سيگارهاي لعنتي ات را در همه جاي اين خراب شده مي ريزي»؟
مكثي شد و سپس تواين سرش را بالا كرد و گفت: «عزيزم، شايد كلام را ياد گرفته باشي ولي هرگز لحن را نگرفته اي!»
و چيز واقعي همان لحن است.
تقريبأ همه روز اتفاق مي افتد: شخصي «بله» مي گويد، ولي تمام وجودش مي گويد: «نه». كدام را باور كنيم؟ كلام او را يا تمام وجودش را؟ و گاهي درست خلاف اين است. شخصي مي گويد: «نه، باگوان، نه». ولي تمام وجودش مي گويد: «آري». حتي طوري كه نه مي گويد آن قدر عاشقانه است كه «نه» معني نمي دهد، معني منفي ندارد و گاهي مي گويي «بله، خوب، بله» ولي «آري» تو گنگ و مرده است، واقعأ «نه» معني مي دهد.
نمي خواستي «آري» بگويي، تحت فشار چنين مي گويي. بي معني است.


لطايف روان شناختي
راز
باگوان اشو راجنيش
محسن خاتمي
جلد اول

لطيفه دوم
مردي كه چند پياله بيشتر از ظرفيت خودش نوشيده بود از طبقه ي پنجم به خيابان پرت شد. به زودي جمعيت اطراف او را گرفت. سپس پليسي آمد و راهش را از ميان جمعيت باز كرد و پرسيد: «اين جا چه خبر است؟»
مرد مست گفت: «نمي دانم من هم تازه رسيده ام!»
اين موقعيتي است كه شما در آن هستيد كه از جاي ناشناخته سقوط كرده ايد، ابدأ نمي دانيد از كجا آمده ايد. اگر تو نداني كه از كجا آمده اي، چگونه مي تواني بداني كه به كجا خواهي رفت؟ و با اين وجود هنوز هم فكر مي كني كه زندگي مقصدي بزرگ دارد؛ هنوز هم مي پنداري كه زندگي تو پرمعناست. تو خودت را فريب مي دهي.
و تو هر آنچه را كه براي دانستن مورد نياز است داري، ولي از آن استفاده نمي كني. تو گيتار را داري ولي آن را نمي نوازي، پس موسيقي شنيده نمي شود. تو ظرفيت هشيار شدن را كه بتواند اسرار از كجا آمدن و به كجا رفتن و ماهيت اصلي تو را برملا كند داري، ولي آن را نكاويده اي؛ اين نخستين كاري است كه هر انسان هوشمندي خواهد كرد.

لطايف روان شناختي
راز
باگوان اشو راجنيش
محسن خاتمي
جلد اول

لطيفه سوم
زوج جواني كه تازه زندگي مشترك را شروع كرده بودند، شبي در مهتاب كنار هم روي نيمكت نشسته بودند. عطر گلها و خلوت شب مهتابي طوري بود كه عشق را در قلب هركسي برمي انگيخت. فريبرز رو كرد به سيما و گفت: «سيما، اگر تو ايني كه اكنون هستي نبودي، دوست داشتي كي باشي؟»
سيما گفت: «فريبرز، اگر من ايني نبودم كه حالا هستم، دلم مي خواست گل سرخ زيباي امريكايي باشم».
سپس سيما پرسش را بازگرداند و گفت: «فريبرز، تو اگر ايني نبودي كه هستي، مي خواستي كه باشي؟»
فريبرز گفت: «اگر من ايني نبودم كه هستم، مي خواستم يك هشت پا باشم».
سيما گفت: «فريبرز، هشت پا چيست؟»
فريبرز گفت: «هشت پا نوعي ماهي، حيوان يا موجودي است كه هزار بازو دارد».
سيما گفت: «فريبرز، اگر تو هشت پا بودي و هزار بازو داشتي، با بازوهايت چه مي كردي؟»
فريبرز گفت: «من با هر بازويم تو را صميمانه مي فشردم».
سيما گفت: «برو كنار، فريبرز! تو از همين دوتايي هم كه داري استفاده نمي كني!»
ولي اين اوضاع بشريت است؛ تو از آنچه كه هم اكنون داري استفاده نمي كني و تو آنچه را كه مورد نياز است داري. خداوند هرگز تو را نامجهز و آماده نشده به دنيا نفرستاده است. هرآنچه را كه براي زيارت زندگي مورد نياز است تأمين كرده؛ پيشاپيش تأمين شده

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1384ساعت 12:28 PM  توسط م.ک.  |