نويسنده: اوته ارهارت
بسياري از زنان از درك واژه «قدرت» يك طعم و مزه جانبي و فرعي دارند. آنان قدرت را به رشوه دادنها و رشوه گرفتنها، در اعمال نظرهاي غير مجاز و نامشروع و در نهايت به فساد و انحطاط اخلاقي ربط ميدهند و يكي ميكنند و اغلب آنان از قدرت به جاي استفاده درست، سوء استفاده از آن را استنباط ميكنند.
اكثر زنان تمايل به داشتن و ابراز قدرت ندارند.
آنها فقط ميخواهند كه انسانهاي ديگر عقيدهي خود را با زور برآنان تحميل نكنند، اين سياست زنان تأثير فوقالعاده و بسيار جالب دارد كه از اين طريق تيزهوشانه و زيركانه ميخواهند به اهداف خود جامه عمل بپوشانند.
آنان با اين شگرد نه تنها به ديگران، بلكه به خودشان هم دروغ ميگويند. آنها به خودي خود از داشتن قدرت وحشت دارند. زيرا ميترسند و فكر ميكنند كه اگر كسي صاحب قدرت باشد، در نهايت دوست داشتني نميشود و از چشم همه ميافتد.
ترس از «قدرت» همان اعمال قدرتهاي ناچيز آنان كه در آنان شرطي شده است، بيانگر انواع كج فكريها است و نشان دهندهي اين است كه آنان به طرق مختلف به سقوط و انحطاط فكري افتادهاند.
ادعاها و فرضيههاي ثابت نشدهاي وجود دارد كه از طرف زنان ارائه شده و زنان سكان ثبت و اجراي آن را به عهده دارند و پيش داوريهايي وجود دارد، كه روش به دست آوردن قدرت را به اشتباه رفتهاند و سنگ بناي كاخ قدرت خود را خشت خشت از پاي بست به اشتباه بنا نهادهاند.
در اين جا به طور كلي بدان اشاره ميشود: نقطه نظرات اشتباه زنان و راههاي افتادن در اين تله فكري عبارتند از:
هر كس اعمال قدرت كند تنها و گوشهگير ميشود!
هميشه طوري رفتار كن كه به تو گفتهاند!
هر كس قدرت دارد نفعش براي ديگري است!
هر كس قدرت دارد ديگري آن را غارت ميكند!
زنان نميتوانند مسؤوليتي را عهدهدار شوند!
زنان كاردينالها و عاليجنابان خاكستري هستند!
اگر در روابط با ديگران بخواهي از بالا به پايين نيفتي كوچكترين اعمال قدرتي نكن!
آدم هميشه بايد با اين مسأله بجنگد و نگذارد قدرتش رو شود، بايد هميشه مواظب باشد قدرتش را فقط براي خودش حفظ كند!
دختران نجيب، سر براه و مطيع هرگز رقابت نميكنند!
نام و عنوان و پست و مقام، آواز دهل است، دود است و صدا!
ابرقدرتها و افراد قدرتمند، احساسات خود را به راحتي ميفروشند!
من نبايد اجازه جسارت و شهامت را به خودم بدهم؟ نبايد ريسك كنم!
قدرت مساوي است با تنفر!
هر كس گردن افرازد، خويشتن را به گردن اندازد، و يا هر كس بلند شود عاقبت محكم به زمين گرم ميخورد!
آيا قدرت انزوا ميآورد؟
آيا زنان قدرتمند به راستي منزوي هستند؟
موفقيت و قدرت در تنگاتنگ يكديگر هستند و هر كس به طريق خودش مايل است و ميخواهد موفق شود. هر قدر وسعت و دامنه آرزوي رسيدن به هدف بيشتر باشد، به همان نسبت دامنه آرزو و كشش به قدرت هم بيشتر ميشود. با ديدي حرفهاي ميتوان گفت: با پيشرفت قدرت، راه رسيدن به هدف هموارتر ميگردد. در شغل و حرفه هم همين طور است. به خصوص زنان خيلي وحشت دارند كه از طريق طي كردن اين راه باريك، مبادا به انزوا كشيده شوند.
براي خيلي از زنان اين فقط راهي است كه تنها مردان بايد آن را طي كنند.
مردان فقط رهگذران مبارز و مقاوم و آبديده اين باريكه راه هستند و چون بلد راه هستند، ميتوانند ديگر عابران را حمايت كنند. اين منطق زنانه، نتيجهاش اين ميشود كه راه را فقط براي مردان باز بگذارند.
مابقي تماماً يك شخصيت كاذب و ساختگي و فرضي از يك زن قدرتمند است. آنها در مقابل احتياجات ضروري قدرت خويش ترمز ميكنند، در مقابل موقعيتهاي مهم و حساس عقب نشيني ميكنند. يك راه مطمئن را خونسردانه برميگزينند كه راه پيشرفت، موفقيت نيست، ولي شيب تندي هم ندارد و نياز ندارند از سربالايي بالا روند. آنها با ترديد، دوستيها، همفكريها، هم قدميها، همكاريها و مددكاريها را در روابط اجتماعي انتخاب ميكنند.
آنان درك نميكنند كه قدرت و پيروزي يك روي سكه و تنهايي و انزوا در تنگاتنگ پوچي، روي ديگر سكه است. با مثالهاي متعددي ميتوان تفاوت آشكار بين مردان قدرتمند و مردان تنها و منزوي را به اثبات رسانيد.
و واقعاً چه قدر دشوار بتوان دريافت كه مردان هيچ گونه دليل و برهاني نيستند. زيرا مردان احساس ميكنند كه قدرتشان غالباً در جهت مبارزات پايهاي براي رسيدن به درجات بالا است و آنان اغلب از فعاليتهاي تفريحي و دوستي و فاميلي صرفنظر ميكنند. آنان علل واقعي انزوا و تنهايي خود را بر اين اساس پيريزي ميكنند.
مردان هم مانند زنان به شدت به ساختار خود وابسته هستند. زنان با چنين ساختار طبيعتيشان نبايد عهدهدار قدرت شوند تا موفق و قدرتمند گردند. آنها خودشان هم گير كردهاند. زيرا شهامت و جرأت اين را ندارند، بعضي از مردان و بسياري از زنان در مقابل دختران بيپروا به شدت ميايستند و تمامي مبارزات آنان را ضد ارزش ميشمارند و اين دختران بيپناه را در اوضاع نابسامان تنها ميگذارند و حتي از كوچكترين كمكي به آنان دريغ ميورزند. به طوري كه ديگر هيچ امكاني براي اين دختران باقي نميماند.
و به دختران مبارزي كه ميخواهند از حقوق خود دفاع كنند، فحش و دشنام ميدهند و آنان را حيوان وحشي خطاب ميكنند كه خلاف جهت آب حركت ميكنند و به آنان ميگويند كه بايستي به فكر خودشان باشند و غم خودشان را بخورند، چرا كه با اين خوي خشن هرگز مردي به سراغشان نخواهد آمد. نتيجهاش هم اين ميشود كه اين دختر از وجود خودش هم متنفر ميشود و ديگر نميتواند پلكان ترقي را طي كند و بالا رود و به هيچ عنوان نبايد به فكر ترقي و پيشرفت خودش باشد. با ارائه اين دليل و برهان، و استدلال پوچ و توجيهات مختلف معلوم نيست كه آيا قدرت باعث تنهايي ميشود؟ يا اين كه، تنهاييشان باعث مانورهاي قدرتي كم اهميتي به اندازهي مرغان خانگي شده است. با اين وجود باز هم زنان ميترسند كه قدرت باعث انزوايي و تنهاييشان شود تحت هيچ شرايطي نميخواهند كه به طور اجباري تنها بمانند و جامعه آنان را دختران درمانده، فلك زده، بيچاره و در خانه مانده خطاب كنند كه يك عمر هم ترشيده و بيشوهر بمانند و مشكل بتوان از شر اين خطرات رهايي يابند. هر چند لزومي ندارد كه زنان مبارز و با شهامت تنها بمانند و احساس تنهايي كنند. با اين وجود زنان فعال تحصيلكرده و روشنفكر هم بايد وقت بيشتري را براي دفاع و پشتيباني و مراقبت و حمايت و همكاري با اين دختران تنها و مبارز بگذارند.
يك دختر در يك محيط خفقان آور شايد ترجيح دهد كه با كار مستقل خود به خودش نشاط بخشد و با كار مستقل اوضاع و احوال روحي خود را بهتر كند. با اين حال زندگياش خالي از نشاط و دوستيهاست و هرگز فكر شغل ودرآمدي هم نيست.
بر عكس زناني كه در شغلشان هدف از پيش تعيين شدهاي دارند، براي انجام خدماتشان سرشار از انرژي هستند، در مواقع تعطيلي هم براي گذراندن وقت آزاد خود فعال هستند. آنها از توانايي خود در جهت حمايت ديگران هم استفاده ميكنند و آن روحيه خودباوري و اعتماد به نفس در آنها به آنان اين امكان را ميدهد كه گاهي هم از همكاران مرد و يا زن خود كمك بگيرند يا تقاضاي كمك داشته باشند.
آنان در تعطيلات و وقت آزاد خود كسب انرژي ميكنند. از رفتن به گردش و تفريح لذت ميبرند و اوقات خوشي را سپري ميكنند. با دوستان خود به باشگاه ميروند و خود را بدين ترتيب براي روزهاي كاري، آماده و سرحال ميسازند.
سوسن يكي از زناني است كه خود را از شر اين افكار بيهوده، كه زنان قدرتمند جبراً تنها هستند، بيرون كشيده است. او تمام انرژي خود را صرف اهداف شغلي خويش كرده است، بدون اين كه كوچكترين ترسي از تنهايي و انزوا داشته باشد، او دوست دارد خودش به تنهايي تصميم بگيرد و ديگري را نسبت به وظايف خود آگاه كند.
كسي و يا چيزي اصلاً نميتواند او را از اين روشي كه در پيش گرفته است، پشيمان كند. يا مانع كار او بشود، كسي نميتواند او را از انجام كارهايش پشيمان يا معترف به گناه كند. ايرادها و غرغرهاي ديگران، بهانه گرفتنهاي ديگران دشنامها و خشم ديگران ابداً در او هيچ تأثيري ندارد، چرا كه او از نظر آنها بينظمي و خلاف جهت آب شنا ميكند و چون همرنگ جماعت نيست، باعث سلب آسايش آنان شده است. او از ابتدا پيه تمامي اين مسائل را به تنش ماليده است، هر چه ميشنود، از گوش ديگرش خارج ميكند و كار خودش را انجام ميدهد. او به قدر كافي سرسختي و جديت در شغل و فعال بودنش را به ديگر همكارانش داده است. با آن احساس درك موقعيت ارتباطي صحيح با ديگران در حالتهاي مختلف و ابراز واكنشهاي مناسب در مقابل عمل ديگران و موقعشناسياي كه از خود نشان داده است.
سوسن مدير مسئول پخش و فروش دارو به طور عمده است كه در يك كارخانه داروسازي كار ميكند. او ازدواج كرده و مادر دو بچه است كه يكي از آنان چهار ساله و ديگري هفت ساله است. همه ميگويند كه او يك زن درست و حسابي نيست.
همه ميگويند تمامي آن شرايط و وظايفي را كه يك زن شوهردار و مادر دو فرزند بايد داشته باشد، در وجود سوسن كم است،و سوسن فاقد آن حس مسئوليتپذيري است. ظهرها كه يك غذاي گرم و نرم در خانهاش وجود ندارد! بچهها اغلب غذاي سرد ميخورند! بعد از ظهرها بچهها با شگفتي ناظر كارهاي عجيب و غريب مادرشان هستند! او به جاي اين كه به درس و مشق و تكاليف بچهها بپردازد، كه معمولاً هر مادري هم و غمش اين است، مشغول ور رفتن به كارهاي خودش است. بعد هم خشمگينانه از او سؤال ميكنند كه او با اين اخلاق و رفتارش پس براي چه بچهدار شده است؟ هيچ وقت غصهي بچهها را نميخورد و وقتش را براي بچهها صرف نميكند! معمولاً مادرها از بچههايشان مدرسه يا مهد كودك و اين قبيل چيزها ميپرسند، ولي سوسن محض رضاي خدا ابداً سوالي در اين مورد از دو دخترش نميكند، و غروب هم وقتي كه شوهر خسته و وامانده از سر كار به خانه ميآيد، يك خانهي خالي، بدون زن، بدون شام با دو بچه شيطان بازيگوش شلوغ كه تا چشمشان به پدر ميافتد، بهآغوش او پناه ميبرند و دور تا دور او را ميگيرند، در انتظار اوست. واقعاً كه تف و لعنت به يك چنين زني و مادري.
خلاصه سوسن ميگذارد كه همه هر چه دلشان ميخواهد پشت سر او و يا جلو روي او بگويند ولي ابداً خم به ابرو نميآورد، از كوره در نميرود و نميگذارد كه آرامش از او سلب شود. زيرا او خودش را براي اين حرفها كه ناشي از تصورات كليشهاي غلط فكري بد جا افتاده و تغيير ناپذير اشخاص است آماده كرده است.
او ميتواند حدس بزند كه شديداً مورد حمله ديگران واقع ميشود و از اين كه احياناً همكارانش يا دوستانش از او رو برگردانند، متعجب و ناراحت نميشود و تمام فكرش دقيقاً بر روي خصوصيات و صفات خوب و مثبت روابط خانوادگي خودش معطوف است و خودش خوب ميداند كه چه كار ميكند. او سعي ميكند محيط خانه را پر از شادي و نشاط و تفريح كند، با شوهر و بچههايش، همه چيز را آماده ميكند تا همه از اين محيط شاديآور زندگي خانوادگي لذت ببرند. به خصوص شوهر را از لحاظ روحي به قدري تأمين ميكند كه او بتواند فعاليت شغلياش را با خيال راحت و سرشار از انرژي و روحيه گسترش بدهد و از اين بابت او بسيار مغرور و خوشحال است.
سوسن خوب ميداند كه بسياري از افراد نسبت به هم شكاك و بدبين و بياعتماد هستند. ولي او ميداند كه شوهر و بچههايش ابداً اين طور نيستند و خود او هم نسبت به آنان اين احساس را ندارد.
بنابراين آنان پشت سوسن محكم ايستادهاند و او را حمايت ميكنند. البته كه گاهي پيش ميآيد كه لاريسا به مشكلات كوچكي برميخورد. مثلاً موقعي كه بچه مريض ميشود يا احياناًبر سر مدرسه رفتن بچهي ديگرش كه روزهاي اول از رفتن به مدرسه وحشت داشت و از اين قبيل مسائل …
بعد در اين باره با شوهر و بچهها صحبت ميكند و احياناً شايد نياز به مشورت پيدا كند. چنانچه اين مورد پيش بيايد، معمولاً با كساني مشورت ميكند كه از لحاظ فكري قبولشان دارد و در واقع آنها او را تحت حمايت قرار ميدهند.
بعضي از مشتريها، همكاران اعم از مرد و زن سعي ميكنند گهگاهي با حرفهايشان او را تكان دهند. سعي ميكنند آرامش روحي او را بر هم بزنند و كاري كنند كه او نسبت به شوهر و فرزندانش دلسرد شود. در اين موقعيت او به فكر فرو ميرود و حول و حوش مسأله را بررسي ميكند و خودش با منطق خود تصميم ميگيرد و همه چيز برايش روشن ميشود و گاهي هم پيش ميآيد دچار ترديد شود كه مبادا واقعاً راه خطا را پيش گرفته است، در چنين مواقعي به شوهرش يا نزديكترين دوستش تلفن ميزند و نظر آنها را ميخواهد. معمولاً كساني كه اين گونه فكر ميكنند و زندگي ميكنند كه به طور مستقل و قدرتمند و بدون گرفتن خط مشي از سنتها و افكار غلط جامعه، حمايت دوستان نزديك برايشان بسيار حائز اهميت است. حالا از اين موارد استثناء كه بگذريم، جنگ قدرت و قدرت طلبي براي بسياري از زنان يك امر مطلقاً ممنوع است. حتي زنان امروز مجازند حداكثر، كمي ترقي طلبي و جاه طلبي كنند و زياد از اين مرز به اصطلاح آنان خطر نبايد خارج شوند. بايد خدمات دهيشان زياد و شايان توجه باشد، اما نه تا آن جا كه به ستارهها دست يازند. چنان چه تا به اين حد به مرز ترقي نزديك شوند، به همان اندازه هم از جامعه خود دور ميشوند و خطر انزوا و تنهايي آنان را تهديد ميكند! به ستارهها فقط مردان ميتوانند دست يابند و آنها را بچينند و از آسمان به زمين بياورند! اين ترس لعنتي كه دچار زنان شده است، باعث شده تا آنان معني و مفهوم پيشرفت و ترقي را براي خودشان خطرناك بدانند. حتي يك زن تحصيلكرده و روشنفكر اين چنين پيشنهاد ميكند: «بهتر است بگوييم تلاش ما در پس پيشرفت روزافزونمان نيست، بلكه در پي روند ساختار يك پيشرفت ابتدايي است. از فحواي ترقي و پيشرفت معنا و مفهوم آن، در ذهن ما اين طور بر ميآيد كه گويي ميخواهيم از روي اجساد عبور كنيم تا بتوانيم به آن دست يابيم.»
لذا براي زنان تنها و بالاترين هدف اين است كه قانع و متواضع باشند، تا به قول خودشان پيشرفت كنند. اما ناخواسته يك سري افكار بيهوده و منفي و غلط به ذهن آنان حملهور ميشود و ترقي طلبي و جاه طلبي برايشان خطرناك جلوه ميكند. پيشرفت كردن، آن احساس “خواستن پيشرفت كردن”، آن احساس “بايد پيشرفت كردن”، براي زنان امري ممنوع است. بايد و خواستني، نبايد در كار باشد حتي زنان سخت كوش و پر تلاش هم به آن احساس قدرت طلبي و ترقي طلبي خود دروغ ميگويند و چون از اين دو واژه ترس و وحشت دارند، عكسالعمل آنان در ذهن يا خيلي سرد و منفعلانه است يا با شدت و حدت بيش از حد و تأثيري اين گونه دارد كه از برداشت آنان نشأت ميگيرد. آنها تمام شب را با اين افكار كه چگونه به بهترين نحو ميتوان احساس ترقي طلبي را مخفي نگه دارند، سپري ميكنند. بدون آن كه پا را از چهارچوب فكري كليشه شده زنانگي بيرون بگذارند يا به آن حس ظريف زندگي كه همانا متابعت و قناعت است، لطمهاي وارد كنند.
بنابراين صبح كه از خواب بر ميخيزند و با آن افكار غلط و آشفته شبانه به سركار ميروند، مجبور ميشوند خود را هميشه پشت سر همكاران مرد نگه دارند و بگذارند كه آنان هميشه يك قدم جلوتر باشند و همواره آن احساس تبعيض نژادي بر آنان مستولي ميشود.
حتي در بهترين موقعيتها و در بهترين شرايط حداكثر سعي و تلاششان اين است كه در مقابل اين نگراني و ناراحتي دروني خود ترمز كنند كه مبادا ناگهان خود را در نيمه راه ترقي تنها و منزوي ببينند.
آنها به راحتي راه ترقي و پيشرفت را براي مردان باز ميگذارند و اميدوارانه در انتظار كمك الهي هستند و تمامي سعي و تلاششان بر اين است كه به رئيس اداره كلك نزنند و جانب وفاداري و صداقت را حفظ كنند. آنان خودشان را در آب نمك ميگذارند و منتظرند كه كي شانس به آنها رو كند و رئيس از در وارد شود و به اين خدمتگزاران سربراه پاداش و مزد وفاداريشان را اعطاء كند.
بسياري از زنان كه موقعيت خوب پيشرفت را دارا هستند، اين موقعيت را مديون مافوق و رئيس اداره ميدانند. محكم خود را به آنان ميچسبانند و خود را موظف ميدانند كه هرگز از اين مسير فكري خارج نشوند و روش و راه ديگري را جهت تغيير وضعيت موجود، سبك و سنگين نكنند و خدا را هم شكر ميكنند و از رئيس اداره هم خيلي ممنون و متشكر هستند، كه اينگونه با ايشان رفتار كرده است. و بر اين باورند كه گويي آنان بچه گنجشك خاكي سر راه افتاده در كف دست رئيس اداره هستند.
هميشه فكر و نظرت را براي خودت نگهدار و ابراز نكن!
معمولاً زنان از اين قاعده مسخره پيروي ميكنند و در مقابل اين سؤال «كه آيا شما دوست داريد اظهار نظر كنيد؟» به ندرت مطالب درست و واقعي را بروز ميدهند.
آنان بدون كوچكترين انتقادي، از اين سيستم پيروي ميكنند. فقط وقتي كه آنان در محتواي اين قواعد دچار ترديد شوند كه آيا ميتوانند تحت لواي اين قواعد خدمت كنند، آن وقت است كه نقش خودشان را سفت ميچسبند و مصرانه ايفا ميكنند.
كسي كه همواره پيرو اين قواعد مسخره باشد، نميتواند ايدهي خلاق بدهد فقط ميتواند كمي آن را تغيير يا كمي حركت دهد. فقط كساني كه خودشان ايدهي شخصي خود را ارائه ميدهند و آن را تنظيم و تدوين ميكنند و با ارائه آن و انجام آن احساس خوبي دارند، ميتوانند روش و راه زندگي خود را تنظيم و مشخص كنند.
و ما بدين وسيله خودمان ميتوانيم اين نقش را در اين ميان تعيين و تبيين كنيم و ديگري براي ما ايفا كند. فقط كساني كه جرئت و شهامت به خرج ميدهند و ميگويند: «اين قواعد ديگر كهنه شده است و ديگر مناسب حال من نيست و من ميخواهم قواعد جديدي را امتحان كنم.» و بعد از آن ايده خوبي هم ارائه ميدهند، كه در واقع دادن آن فكر جديد ميتواند جانشين آن ايدههاي قديمي شود. زنان هنوز ياد نگرفتهاند كه خودشان تعيين كننده باشند كه تا چه حد و با چه معياري مجازند ديگران را در زندگي شخصي خود وارد كند. ترس از اين كه مبادا به ديگري دستور داده باشند و يا راه و روش جديدي براي ديگري مقرر كنند. بنابراين از اين كه خودشان فكري را ارائه دهند، ميترسند. و در واقع از همان چيزي كه ميخواهند، صرف نظر ميكنند. زنان امروز هم زنان مطيع و سر به راه هستند.
آن زنجيري كه در كودكي به آنها زده شده است تا گوشت و پوست و استخوان آنها نفوذ كرده است، آن قواعد كهنه، آن سنتهاي قديمي مادران و مادربزرگهايشان تا به مغز استخوان در آنها نفوذ كرده است. در اصل در جوهرهي وجود آنها اين است كه سعي كنند از اين قواعد پيروي كنند، حتي وقتي هم كه اين سنت در زندگي مدرن امروز و با عقل و درك امروز منافات داشته باشد. بنابراين در باطن و قلب خود همان سنت قديمي را ميپذيرند، هر چند كه در ظاهر خود را روشنفكر و امروزي نشان ميدهند.
«هميشه پيشنهادات خودت را براي خودت نگهدار، همان پيشنهاداتي كه ديگران هم ميدانند، به هر حال بهتر از تو درباره همان مطلب و موضوع اطلاع كامل دارند. تو فقط با مطرح كردن آنها رسوا ميشوي و آبرويت ريخته ميشود!!»
حتي آرزوي اين كه اين قواعد را بخواهند عوض كنند و يا نسبت به آن بيتوجه باشند ناگهان حس گناه در آنها برانگيخته ميشود.
قدرت براي يك زن به مانند حباب روي آب است.
اگر بخواهيم مثالي بياوريم، نمونه بارز آن زهره است.
او اغلب با پسرعموها و پسرخالههايش به دوچرخهسواري ميرود. و تقريباً به تمام محيط اطراف خود كاملاً آشنايي دارد. با اين وجود تا به حال حتي يك پيشنهاد ارائه نداده كه مثلاً از فلان راه برويم. او ميترسد كه پسرعموها و پسرخالههايش فكر كنند كه ميخواهد عرض اندام كند و اظهارنظري كرده باشد، يا بدتر از اين، فكر كنند كه ميخواهد احساس قدرت طلبي و رياست طلبي كند، با وجودي كه او بهتر از همه آنها راهها را ميشناسد. او با ناراحتي و خشم فراوان در حالي كه صورتش سرخ و متورم شده از ميان راههاي صعبالعبور به دنبال آنان ميرود، چرا كه ديگر دوستانش با لااباليگري و بيقيد و بندي ركاب زنان و بدون راهيابي به جلو ميروند، و او هم به ناچار پشت سر آنان ركاب ميزند. و اغلب هم مسائلي اتفاق ميافتد كه حين دوچرخهسواري گردش بر او حرام ميشود، با اين وجود دم بر نميآورد و سكوت ميكند. زنان اغلب اين گونه رفتار ميكنند. آنها به بهترين وجهي وانمود ميكنند كه متوجه ولي محتاط هستند. و روي احتياط چيزي نميگويند و راه حلها و انتخابها را به ديگران واگذار ميكنند و يا آشكارا بيان نميكنند. بلكه اگر بخواهند راه حلي هم ارائه دهند، آرام در گوش بغل دستي خود زمزمه ميكنند. ولي در نهايت عصباني و خشمگين ميشوند، زيرا هيچ كس عقيدهي آنان را به رسميت نميشناسد و ابداً ترتيب اثر نميدهد و يا چنان چه تقاضاهاي اجتنابناپذيري را هم ملايم و آرام به زبان بياورد، نشنيده ميگيرند.
رسيدن به هدف اما به قيمت فراموشي خود، بدتر از اينها هم امكان دارد پيش بيايد، چنان چه زنان به آن چه كه بخواهند برسند، پشت سر به قيمت زير دست شدن تمام ميشود و شخصيت و منش آنان توسط ديگران قلع و قمع ميگردد. اين احساس كه بايد ديگري برايشان تصميم بگيرد، ناشي از همان احساس عدم قدرت و ناتواني است و ترس را به دنبال ميآورد كه داشتن قدرت فقط نوعي سوء استفاده است.
احساس زن امروز نسبت به قدرت، اغلب نامطمئن، متزلزل و از هم گسيخته و ناهمگن است، از يك طرف او خواهان قدرت است، اما به شدت ناراحت است كه نميتواند با قدرت، صاحب و مالك چيزي شود. او خود را در كي وضع شيطاني و نفرين شده دشوار قرار داده است. او ميخواهد و بايد كه وظايف شغلي خود را به خوبي انجام دهد، اما به قدر كافي قدرت ندارد تا تمامي اين وظايف محموله را انجام دهد. زيرا اغلب به كمبود بودجه مالي برخورد ميكند. و يا به قدر كافي از خود اختيار ندارد تا همكاري استخدام كند و يا به او احياناً دستوري بدهد يا امر و نهي كند. او خواهان مسئوليتپذيري است و دوست دارد كه همه چيز طبق روال عادي به جريان بيفتد. او دوست دارد زمام امور را به دست بگيرد. گاهي هم سنتها را بشكند و از پيروي آن پنهاني سرباز زند و گاهي تغييراتي در وضع موجود دهد و آزادي تصميمگيري داشته باشد و بودجه مالي كلان در اختيارش بگذارند، با اين وجود اين مبارزه و تلاش با احساسات او در ميآميزد. زيرا او ميترسد كه هر چه قدر صلاحيتش بيشتر شود، بيشتر از چشم ديگران بيفتد و ديگر دوست داشتني جلوه نكند.
او ميترسد كه از خود راضي و متكبر جلوهگر شود و زنانگي خود را كلاً فراموش كند و تمام اين افكار عجيب و غريب كه به سرش ميزند، فقط براي به دست آوردن يك سهم قدرت است كه آن هم سهم خودش ميباشد!
