مردي در يک فروشگاه زني را مشاهده کرد، با دختر کوچولوي سه ساله اي که در سبدش بود. همانطوري که آنها از قسمت کلوچه و بيسکويت مي گذشتند، دختر کوچولو تقاضاي بيسکويت کرد و مادرش به او پاسخ منفي داد. دختر کوچولو شروع به نق زدن و گريه و زاري کرد و مادرش با آرامي گفت : "ببين مونيکا، ما هنوز نصف غرفه ها را رد کرده ايم، ناراحت نشو، زياد طول نمي کشه." زود به قسمت شکلات ها رسيدند و دختر کوچولو براي شکلات فرياد برآورد. مادرش گفت : "ببين، ببين مونيکا، ناراحت نشو، فقط دو قسمت ديگر مانده و ما زود به صندوق مي رسيم. موقعي که آنها به صندوق رسيدند، دختر کوچولو درخواست آدامس کرد و چون ديد، مادرش هيچ چيز برايش نخريد، با صداي بلند شروع به گريه کرد. مادرش صبورانه گفت : "ببين مونيکا، ما ظرف پنج دقيقه از صندوق مي گذريم و مي توني به خونه بري و خواب خوشي داشته باشي."
مرد دنبال آنها رفت و موقعي که آنها بيرون رفتند، جلوي آن زن را گرفت و با حالت عصباني به او گفت : "من نتوانستم تحمل کنم و ببينم که شما چگونه خونسردانه با اين مونيکا کوچولو رفتار مي کنيد."
مادر گفت : "مونيکا من هستم ... نام دختر کوچولوي من تامي است."
کفش و جوراب
بچه اي ده ساله با پاي برهنه جلو يک کفش فروشي در پياده رو ايستاده بود و در حاليکه به ويترين مغازه خيره شده بود، از سرما مي لرزيد. خانمي به اون بچه رسيد و گفت : "کوچولوي من چرا اينگونه و مشتاقانه به پنجره مي نگري؟"
بچه پاسخ داد : "من داشتم از خدا تقاضا مي کردم که يک جفت کفش به من بدهد."
خانم دست بچه را گرفت و او را به فروشگاه برد و از فروشنده تقاضا کرد تعدادي کفش و جوراب بياورد. از فروشنده پرسيد که ميتونه برايش يک لگن و حوله بياورد. فروشنده نيز چنين کرد. خانم او را به پشت مغازه برد و دستکش هاي خود را درآورده، پاهاي کوچک پسرک را شست و با حوله خشک کرد. در اين موقع فروشنده جوراب را آورد و او آنها را به پاي پسرک کرد. همچنين يک جفت کفش نيز براي او خريد. او دستي به پشت سر پسرک کشيد و گفت : "شک نکن پسرکم، حالا احساس خوبي داري؟"
موقعي که خانم خواست برود، پسرک متحير او را با دست بغل کرد و در حاليکه اشک در چشمانش حلقه زده بود و به صورت آن زن نگاه مي کرد، به او پاسخ داد : "آيا شما همسر خدا هستيد؟"
سرباز
اين داستان در مورد سربازي است که از جنگ ويتنام به خانه برمي گشت. او از سانفرانسيسکو به خانه زنگ زد : "مامان، بابا من دارم ميآم خونه، ولي يه خواهش دارم : من دوستي دارم که مي خواهم او را با خودم بياورم."
و آنها پاسخ دادند : "از ملاقاتش خوشحال مي شيم."
پسر ادامه داد : "يه چيزي هست که بايد بدونيد. او در جنگ به وضع ناجوري آسيب ديده است. او در منطقه پر از مين قدم مي زد و يک بازو و پاي خود را از دست داده است. او جايي براي رفتن ندارد و من مي خواهم که او با ما زندگي کند."
"ما متأسفيم پسر. شايد بتونيم کمکش کنيم که جايي براي زندگي کردن پيدا کند."
"نه مامان و بابا، من مي خوام او با ما زندگي کند."
پدرش گفت : "پسرم تو نمي فهمي چه ميخواهي، تحمل شخصي ناقص براي ما بسيار مشکل و دردسر آفرين است. ما زندگي خودمان را مي کنيم و نمي توانيم اجازه بديم شخصي مثل اين زندگي ما را تحت تأثير قرار دهد. من فکر کنم که بهتر، تو تنها بيايي خونه و اين دوست را فراموش کني، او راهي براي زندگي خود پيدا خواهد کرد."در آن لحظه پسر تلفن را قطع کرد و والدينش چيز ديگري نشنيدند.
چند روز بعد آنها تلفني از پليس سانفرانسيسکو داشتند. پسرشان پس از سقوط از يک ساختمان مرده بود. پليس اعتقاد به خودکشي داشت. والدين ناراحت و اندوهگين به سانفرانسيسکو شهر مورگيو رفتند تا جسد پسرشان را شناسايي کنند. آنها وي را تشخيص دادند با يک پا و يک دست.
منبع :
اينترنت
مترجم : محمدرضا خليلي مقدم
کارشناس ارشد هوش مصنوعی کامپيوتر
