تبليغاتX
مثبت من - نوعي نگاه به NLP

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"



مردي در يک فروشگاه زني را مشاهده کرد، با دختر کوچولوي سه ساله اي که در سبدش بود. همانطوري که آنها از قسمت کلوچه و بيسکويت مي گذشتند، دختر کوچولو تقاضاي بيسکويت کرد و مادرش به او پاسخ منفي داد. دختر کوچولو شروع به نق زدن و گريه و زاري کرد و مادرش با آرامي گفت : "ببين مونيکا، ما هنوز نصف غرفه ها را رد کرده ايم، ناراحت نشو، زياد طول نمي کشه." زود به قسمت شکلات ها رسيدند و دختر کوچولو براي شکلات فرياد برآورد. مادرش گفت : "ببين، ببين مونيکا، ناراحت نشو، فقط دو قسمت ديگر مانده و ما زود به صندوق مي رسيم. موقعي که آنها به صندوق رسيدند، دختر کوچولو درخواست آدامس کرد و چون ديد، مادرش هيچ چيز برايش نخريد، با صداي بلند شروع به گريه کرد. مادرش صبورانه گفت : "ببين مونيکا، ما ظرف پنج دقيقه از صندوق مي گذريم و مي توني به خونه بري و خواب خوشي داشته باشي."
مرد دنبال آنها رفت و موقعي که آنها بيرون رفتند، جلوي آن زن را گرفت و با حالت عصباني به او گفت : "من نتوانستم تحمل کنم و ببينم که شما چگونه خونسردانه با اين مونيکا کوچولو رفتار مي کنيد."
مادر گفت : "مونيکا من هستم ... نام دختر کوچولوي من تامي است."
 

کفش و جوراب

بچه اي ده ساله با پاي برهنه جلو يک کفش فروشي در پياده رو ايستاده بود و در حاليکه به ويترين مغازه خيره شده بود، از سرما مي لرزيد. خانمي به اون بچه رسيد و گفت : "کوچولوي من چرا اينگونه و مشتاقانه به پنجره مي نگري؟"
بچه پاسخ داد : "من داشتم از خدا تقاضا مي کردم که يک جفت کفش به من بدهد."
خانم دست بچه را گرفت و او را به فروشگاه برد و از فروشنده تقاضا کرد تعدادي کفش و جوراب بياورد. از فروشنده پرسيد که ميتونه برايش يک لگن و حوله بياورد. فروشنده نيز چنين کرد. خانم او را به پشت مغازه برد و دستکش هاي خود را درآورده، پاهاي کوچک پسرک را شست و با حوله خشک کرد. در اين موقع فروشنده جوراب را آورد و او آنها را به پاي پسرک کرد. همچنين يک جفت کفش نيز براي او خريد. او دستي به پشت سر پسرک کشيد و گفت : "شک نکن پسرکم، حالا احساس خوبي داري؟"
موقعي که خانم خواست برود، پسرک متحير او را با دست بغل کرد و در حاليکه اشک در چشمانش حلقه زده بود و به صورت آن زن نگاه مي کرد، به او پاسخ داد : "آيا شما همسر خدا هستيد؟"

سرباز

اين داستان در مورد سربازي است که از جنگ ويتنام به خانه برمي گشت. او از سانفرانسيسکو به خانه زنگ زد : "مامان، بابا من دارم ميآم خونه، ولي يه خواهش دارم : من دوستي دارم که مي خواهم او را با خودم بياورم."
و آنها پاسخ دادند : "از ملاقاتش خوشحال مي شيم."
پسر ادامه داد : "يه چيزي هست که بايد بدونيد. او در جنگ به وضع ناجوري آسيب ديده است. او در منطقه پر از مين قدم مي زد و يک بازو و پاي خود را از دست داده است. او جايي براي رفتن ندارد و من مي خواهم که او با ما زندگي کند."
"ما متأسفيم پسر. شايد بتونيم کمکش کنيم که جايي براي زندگي کردن پيدا کند."
"نه مامان و بابا، من مي خوام او با ما زندگي کند."
پدرش گفت : "پسرم تو نمي فهمي چه مي‌خواهي، تحمل شخصي ناقص براي ما بسيار مشکل و دردسر آفرين است. ما زندگي خودمان را مي کنيم و نمي توانيم اجازه بديم شخصي مثل اين زندگي ما را تحت تأثير قرار دهد. من فکر کنم که بهتر، تو تنها بيايي خونه و اين دوست را فراموش کني، او راهي براي زندگي خود پيدا خواهد کرد."در آن لحظه پسر تلفن را قطع کرد و والدينش چيز ديگري نشنيدند.
چند روز بعد آنها تلفني از پليس سانفرانسيسکو داشتند. پسرشان پس از سقوط از يک ساختمان مرده بود. پليس اعتقاد به خودکشي داشت. والدين ناراحت و اندوهگين به سانفرانسيسکو شهر مورگيو رفتند تا جسد پسرشان را شناسايي کنند. آنها وي را تشخيص دادند با يک پا و يک دست.
 
منبع :
اينترنت
مترجم : محمدرضا خليلي مقدم
کارشناس ارشد هوش مصنوعی کامپيوتر
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 9:21 PM  توسط م.ک.  |