1ـ گفت « ماتم » و نه كلمهاي ديگر. اين را بهترين كلمه ميدانست براي « مواد مخدر » گفت هر كه با آن درگير بوده و از چنگش خلاص شده اين را ميفهمد ـ پرسيدم اين «ماتم» چطور دامن گيرت شد؟ گفت در آغاز بهترين سالهاي زندگي ام؛ وقتي بيست و پنج ساله بودم.
2ـ ميداني عزيز من؟! بيست و پنج سالگي طعمي دارد كه هيچكدام از سالهاي عمر آدميزاد چنين طعمي ندارد. چرا، چهل سالگي هم هست. سن كمال، يا آغاز پختگي. چهل سالگي طعم خاص خودش را دارد ـاما فرقش با بيست پنج سالگي، در بوي مرگي است كه ميدهد. پا به چهل سالگي كه ميگذاري، در مييابي كه مرگ از كمينگاهش بيرون آمده، باور ميكني كه «زندگي پاره كوچكي است كه از مرگ به جا مانده»، امّا بيست پنج سالگي غوغاي زندگي ست.
3ـ پرسيدم؛ از هر كه ميپرسي ميگويد «رفيق بد». واقعاً اينطور است؟ گفت: نه، اين يك بهانه است. يك جور توجيه. البته رفيق بد، بدياش به اين است كه مثلاً اولين سيگار را روشن كرده و اصرار هم كرده كه: «حالا اين يك نخ كه به جايي برنمي خوره» راست هم ميگويد به جايي برنمي خورد. امّا عزيز من دنباله دارد. دنبالهاش ميرسد به: «اين يه پُك»، «اين يه بست»، «اين يه دود»، اگر همان اول بگويي؛ قربانت بروم، از محبت سركار عالي ممنونم، امّا اين يه نخ به غيرتم برمي خوره! اون وقت ديگه دنباله پيدا نميكند. اگر آن رفيق، رفيق بدي باشد، ميگذارد و ميرود وگرنه ميماند و ديگر اصرار نميكند.
گفت: تابستان بود. بهمنشيرِ آبادان. نخلها و كَپَرها، حالا بيست و هفت هشت سالي از آن زمان ميگذرد. با دوستان هم دل، يا نه، هم مرام، همراه، لابلاي نخلها، از كناره ـ مرز ميان سايه و روشنيِ ماه و شب و سايه سار درختها ميگذشتيم تا رسيديم به آن كَپَر. آن كه آشناي آنها بود و من امشب همراهشان شده بودم.
4ـ دل توي دلش نبوده. كنجكاو بوده كه اين رفقايِ هم مرام و همراه دارند كجا ميروند. به اصطلاح كلاسشان با اين «بيغوله جاي» نميخورده. پَك و پُز عالي داشتند، همه تحصيلكرده. در آن جمع پنج ـ شش نفره، او بود كه چندان پُزش عالي نبود. دست به دهن بود، خودش را به زحمت اداره ميكرد.
حالا هم طفيلي بود، اگر همانجا قالش ميگذاشتند، با بدبختي، يا شايد با فروختن ساعت يا كتش ميتوانست خودش را به خانه برساند. صد و چهل پنجاه كيلومتر آمده بود سري به دوستان بزند و برگردد. فقط كرايهي شد آمدش را داشت و نه بيشتر... حالا اينجا بود. مقابل در حلبي يك خانه كه با گِل و سنگ و حلبي ساخته شده بود و آنقدر حياطش كوچك بود كه پَرِ ماه به آن نميگرفت. تنها اتاقش، يك پنجره داشت پنجرهاي به اندازهي يك ديس، بدونِ شيشه و قاب.
5ـ پرسيدم، طرف چكاره بود؟ گفت: صاحبخانه را ميگويي؟ گفتم: بله. گفت: همين، كارش همين بود. راه انداختن اهل حال، گفتم: اهل حال، يعني: اهلِ منقل. گفت: منقل نه، هِگِل، اسم اين ماتم را گذاشته بودند هِگِل. هگل را كه ميشناسي؟ گفتم: بله. خوبست اسمش را ماركس ميگذاشتند، انقلابيتر بود. خنديد، بعد ناگهان خميازهاي سرداد كه اشك توي چشمهايش جمع شد. ديدم آب دماغش را بالا كشيد و با شرمندگي دستمال كاغذي را از جيبش درآورد و آب دماغش را گرفت. گفت: ميبيني؟ بيست و دو سال است ترك كرده ام. به جان عزيزترين عزيزان عالم قسم خوردهام و اگر مثل تگرگ ببارد، من يك تكهاش را برنمي دارم، امّا هر موقع حرف اين ماتم به ميان ميآيد، چنان خمار ميشوم كه انگار تازه ترك كرده ام. اين است كه ميگويم: «ماتم»، «مصيبت»، «واويلا».
6ـ واويلا و مصيبت است اين ماتم. نكشيدهاي كه بداني چيست؟ تو اصلاً معني نشئگي را نميداني، نميداني كه با آدم چه ميكند. هيچ لذتي از اين بالاتر نيست. وقتي با معتاد جماعت حرف ميزني، يادت باشد كه نصيحتش نكني. اگر جنسِ ماتم را نميشناسي، اگر با اين ماتم دم خور نبوده اي، معتاد جماعت را نصيحت نكن برادر من، خواهر من. چون بدخلق ميشود. خلقش تنگ ميشود. حق دارد، تو از آنطرف خبر نداري. تو معني اين نشئگي را نفهميده اي. تنها يك نفر حق دارد معتاد جماعت را نصيحت كند، باور ميكني؟ خودش. خودش هم اين طرف بوده، هم آن طرف. خودش هر دو طرف را تجربه كرده و كسي كه معتاد بوده و با ماتم آشناست. اگر كارش به لجن كاري نكشيده باشد. مقصودم از لجن كاري، تزريق است، ممكن است حرف آدمي كه اعتيادش را ترك كرده، تحمل بكند. حداقل ميشنود و چه بسا تحت تأثير هم واقع ميشود. بعد از لجن كاري برايتان حرف ميزنم. نه، همين حالا ميگويم:
خيلي ساده است. هر وقت شنيديد فلاني كارش به تزريق رسيده، بدانيد كه شمارش معكوس آغاز شده.
يك، دو،... نه، ده، نُه، هشت و: فلاني مُرد. سنكوپ كرد. حيف. بيست و پنج سالش بيشتر نبود. طفلكي خانواده اش. اين يك حقيقت محض است.
7ـ دوره نشسته بودند، زير آن سقف پوشال و برگِ خرما، در آن تنگ جاي. پيرزن چاي درست ميكرد. مرد منقلش را كه ديگر بوي قطران نميداد، آورد تو. بعد وافور را از كيف چرمياش بيرون آورد. بوسيد. گفت: دستهاش چوب كَهُور است و پشتش را داد به آتش. گفت: وافوري كه پشتش داغ نباشد، حال نميدهد. بعد لول ترياك را درآورد و ماهرانه با انگشت شصت، تق تق به اندازههاي مساوي تقسيم كرد. هر بست 4 نخود، يا 6 نخود. با انبر گشت و يك ذغالِ گداخته سينه كفتري از لاي خُلها بيرون كشيد.
همه حرفهاي بودند. دوره هِگِل را گذرانده بودند. هِگِل را تمام كرده بودند. فقط من بودم كه تجربه اولم بود و نميدانستم اين تجربه، نخستين مرگ آرام و خاموش است. نميدانستم روزگاراني در پيش دارم كه نيمي از آن با نشئگي، آكنده از وحشت خماري خواهد گذشت، و نيمي ديگر از آن با خماري دهشتناك آرزومند نشئگي، اين حقيقت ماتم است، وقتي به آن ميرسي كه ماتم كارت را ساخته است.
نمي دانستم مال و اندوخته ام، با همهي تلاشهاي طاقت فرسايم براي كسب آن، بي بركت خواهد شد و هيچ كس به من اعتبار نخواهد داد و اعتماد نخواهد كرد. نميدانستم زماني در پيش دارم كه آرزوي مرگ خواهم كرد تا سايهي اين ماتم را از سرم بتارانم. نميدانستم تباهي مصيبت باري پيش رو دارم.
نخستين تجربه، بهترين و تنهاترين لذت را داشت. همهي سالهايي را كه در اعتياد گذراندم، تلاشي بود براي رسيدن به اين كيف سرشار.
8ـ كيف سرشار؟. اين حقيقت دارد. امّا عمرش كوتاه است. دو يا سه ساعت و بعد لحظههاي خماري آرام آرام از راه ميرسد. نميشود گفت اين كيف نخستين، اعتياد است. امّا شروع اعتياد است. همين كيف است كه آدم را به اعتياد ميكشاند. پس بهتر است تجربه نشود. باورتان نميشود، تنها عدهي كمي از معتادان حاضرند اعتراف كنند كه در لايههاي زيرين اين كيف، وحشت غريبي نهفته است: وحشت تمام شدن مواد. نداشتن پول تهيهي آن. داشتن پول تهيهي آن، و نيافتن ساقي. ساقي ديگر كيست؟ فروشندهي مواد مخدر ـ كه اغلب خودش هم معتاد است. اگر پول باشد و او نباشد، بايد چه خاكي به سر ريخت؟
9ـ گفت: همان يكبار كار خودش را كرد. اين ماتم را با خودم آوردم خانه. با اين حساب كه هفتهاي يكبار چه مانعي دارد؟ از همان شب، از همان نخلستان رودخانهي بهمنشير، با من همراه شد. خيلي زود تبديل شد به «خودِ» آشنا، به اين «من» ـ كه هميشه با آدم است. هشت سال «خودِمن ِ» من بود. بهترين سالهاي زندگيام را جويد ـ تا سي و سه سالگي. بهترين فرصتها را از مـن گرفت. تـرس روبرو شـدن با
وضعيت جـديد، مــرا از روبـرو شدن با وضعيتهاي تازه دور كرد. تهران بودم ـ بهترين موقعيت براي مطرح شدن. امّا جرات نكردم خودم را عرضه كنم.
ميترسيدم به سفر بروم. ميترسيدم در سفر ساقي را گم بكنم. هربار خواستم كاري بكنم، گفتم فردا. پرسيدم: اين فردا هم ميآمد؟ گفت: فردا، فرداي فردا بود. گفتم: پس با اين وضعيت چه جوري كنار آمدي؟ گفت: اولين كار، كار من اين بود كه خودم را از فرهنگ اعتياد دور نگه دارم. همنشيني با دوستان معتاد را كنار گذاشتم. با هيچ معتادي پاي اين ماتم ننشستم. هيچ معتادي را به خانهام راه ندادم. به خانهي هيچ معتادي نرفتم. به زنم گفتم اين ماتم من است. ميدانم كه چه مصيبتي است. امّا فرصت بده اين دوره را بگذرانم ـ زيرا ميدانستم چه مصيبتي ست و ميخواستم، از همان اول ميخواستم تركش بكنم. شناختن اين خصيصه كار آساني نيست. خيليها ميگويند. امّا دروغ ميگويند. به جان عزيزترين كسانشان، قسم ميخورند، امّا دروغ ميگويند. دروغ سرآغاز فرهنگ اعتياد است. به زنم گفتم فرصت بده اين دوره را بگذرانم. روزي خواهد آمد كه تكليفم را روشن خواهم كرد. زنم پرسيد: مرا دوست داري يا اين ماتم را. گفتم: اين ماتم را.( دروغ هم نميگفتم). امّا بگذاري بروي، ديگر هيچ دلبستگياي نخواهد ماند تا به آن چنگ بزنم و خودم را از اين ورطه بيرون بكشم. نرفت. مردانگي كرد. واقعاً جوانمردي كرد. تا آخر عمر به او مديونم. اگر ميرفت، ماتم، مرا تمام و كمال ميبلعيد. چه كسي بود كه سر روي شانهاش بگذارم و از بدبختي خودم گريه كنم. همين كه ميديدم مانده و اندوهگين است، خجالت ميكشيدم واين خجلت، عاقبتكار خودش را كرد.
10ـ فكر نكنيد چنين حالي عموميت دارد، نه، ندارد. معتاداني هستند كه عاشق چرتاند. تمام تلاششان براي بدست آوردن مواد ـ به هر شكل ممكن ـ براي اين است كه چرتشان كامل بشود ؛ به اوج چرت برسند و دماغشان را بخارانند. ميدانيد؟ نه. از كجا بدانيد. شما كه اهلش نيستيد. اهلش ميداند كه اين دماغ خاراندن، نشانهي اوج كيف و سپس چرت است. همين دماغي كه وقت خماري، نميشود جلوي مفش را گرفت. آويزان ميشود روي لب و جار ميزند كه: طرف خمار است. امان از اين خماري. همين خماريست كه نميگذارد ماتم را ترك كني. هـرچنــد من معتقـدم، اعتياد را نميشود ترك كرد، فقط ميشود فراموش كرد و مانع به ياد آمدنش شد. معتاداني هستند كه آرزو ميكنند:كاش معتاد نبودند و از اين كه هستند، دل آزرده و غمگينند. دلشان ميخواهد ـ بدون رنج، ترك كنند. اما اين ماتم نيامده كه به آساني برود. قبول رنج اولين قدم براي ترك است. البته مراكزي هست براي ترك، با اندكي رنج. رنج واقعي، خلاء بعد از ترك مواد است. اين خلاء هم رواني ست و هم جسماني. جسمانياش علاج دارد: مسكن. امّا روحي رواني اش؟ آن هم علاج دارد ولي مسكن آن قرص و آمپول نيست، عشق است.
اگر بگويم كه در جمع معتادان عدهاي هم هستند كه اصلاً خيال ترك ندارند و براي خاطر مقام و منزلت «چرت»، همه چيز را فدا ميكنند؛ زن، بچه، پدر، مادر، تحصيل، شغل و حتي آبرو ـ كه گرانبهاترين داشتهي آدمي ست. دروغ نگفتم ـ همهي اينها كه فدا شدند و خلاص، آنوقت با «وضعيتِ» تازه، دلرحيمانه و جانسوز، سازگار ميشوند. سعي ميكنند ترحم ديگران را برانگيزند. ميگويند: سرنوشت ما از اول اين بود. يا: مقدرمان از روز ازل چنين رقم خورده بود. يا: ما كه نميخواستيم به اين جا برسيم، شد.
آنوقت حسرت آن روزهاي خوب گذشته، آغوش گرم خانواده، احترام و تشخص را ميخورند. اين حسرت خوردنشان دروغ نيست، اين حسرت خوردنشان نمايشي نيست. كاملاً راست است. خيلي دلشان ميخواهد، ورقهاي خورده، به يك چشم به هم زدني برگردانده شوند و يكباره چشم باز كنند و ببينند كه اين وضعيت تازه، كابوس است. خواب است و برگشته است به همان روزهاي خوب گذشته. اين آرزويي ست كه از اعماق جانشان برمي آيد. امّا خودشان هم ميدانند كه خواب نيست. حقيقت دارد. اين كه دارند به گوشهي خيابان نقل مكان ميكنند و بايد تا هنگام مرگ ساكن «هتل كارتن» بشوند و به قول خودشان سگ بغل كنند، حقيقت محض است.
اين جاست كه بايد كسي از راه برسد و كاري بكند. اين «كس»، آدم معمولي نبايد باشد، نميتواند باشد. اين آدم بايد وجههي الهي داشته باشد. اهل درد باشد و نه اهل نصيحت. اهل درد باشد و نه اهل تحقير و سركوفت دادنهاي بي پايان. بايد دل و دينش پاك باشد. دولت هم بد نيست حالا اگر دلش ميسوزد، آستيني بالا بزند.
قفل بزند درِ هتل كارتن و فكري بكند ـ حال آن كه بايد اين فكر روز اول بشود. پيشگيري بشود. زمينههاي اعتياد مهار شود. روز اول، همان زماني كه جوان ميرود آلوده بشود. بايد ساقيها را جمع كرد و تاجران عمدهي مرگ را ـ كه معمولاً گردنشان خيلي كلفت است. مصيبت دولت اين است كه، هتل كارتن كم نيست و ساكنان آن حاضرند در ازاي دو گرم مواد، دولت را بفروشند.
امّا خودمانيم، كسي كه دلش به حال خودش نميسوزد، نبايد جز از خدا، از هيچ دولت و قدرتي و آدمي انتظار داشته باشد. بهتر است برود بميرد.
11- پرسيدم از آن دورهي اعتياد خاطره اي، لحظهاي هست كه هميشه در ذهنت مانده باشد؟ با همان روشني نخستين بار. گفت: بله. يكبار دو تا قرص ترياك خريدم ـ هر كدام حدوداً صدگرم. پولي كه آن موقع دادم، پول دو تا يخچال بود. به خودم گفتم: جنس اين ماتم معركه س. گفتم با اين « متاع » ميشود حداقل دو ماه سر كرد و دل نگران نبود. گفتم: مگه دل نگران چه بودي؟ گفت:اي بابا من كه گفتم، آدم نشئه همش دل نگران خماري ست. ميداند كه دير يا زود متاعش ته ميكشد. براي همين دل نگران است. تروخدا اين هم شد كار؟ آدم پول بدهد بالاي متاع و دو ماه سه ماه با قرض زندگي كند و بنشيند پاي ماتم و نگران باشد كه: اگر تموم شد چه خاكي به سرم بريزم؟ پول از كجا بياورم؟
گفتم: باقي ماجرا. گفت: اصل ماجراهمين جاست برادر. نشستم پاي منقل و سه چار روزه همهاش را تا آخرين مولكول كشيدم. گفتم: همهاش را؟ آخر چرا؟ گفت: ميخواستم بروم آنطرف نشئگي. ميخواستم اوج نشئگي، آنطرف نشئگي كجاست. آنقدر گيج بودم كه سوراخ حقه را گم ميكردم. باور نميكني، نه؟ هيچ كس باور نميكند. بعضي از آقايان معتاد با وجاهت هم، باور نميكنند. ميدانيد؟ من يك آدم عادي نبودم. تحصيلكرده و... بودم. ميخواستم تا انتهايش بروم، تا خط پايان. وقتي فهميدم كه آنطرفش چه خبر است، كار اين ماتم را خواهم ساخت. امّا عزيز دل من، اين ماتم، ماتم است و تعريف خودش را دارد، جنس خودش را دارد. پرسيدم آنطرفش چه خبر بود؟ گفت: هيچي. گفتم هيچ؟. گفت: هيچ كامل. انتهاي نشئگي هيچ بود. باور كنيد. بعد، بعد از آن مصرفم، به قول حضرات: عَمَلَم بالا رفت. چون جنس اين ماتم تك بود و تك هم به اين آسانيها و با حداقل پولي كه من داشتم گير نميآمد. مجبور شدم كار ديگري بكنم. زعفرانياش مال سناتورها بود. ميگفتند: ترياك سناتوري. باورتان ميشود؟ سناتورها همه ترياكي بودند و براي سالها امپراتوري خواب ميديدند. پرسيدم بعدش چكار كردي. گفت: سوختهها را از حقه در ميآوردم ـ چون پر ميشد و راه نفس را ميگرفت. سوختهها را جوشاندم و شيره درست كردم. پرسيدم: شيره ديگه چيه؟ گفت: ملكهي زيبايي، و خنديد. گفت: شيرهيك قدم تا لجن كاريست. آسيبش هم چند برابر است و تركش هم مشكل است.
خود هِگِل هم نميتواند تركش كند. روي استخوان اثر ميكند و خيلي زود وزن را پايين ميآورد. خيلي زود آدم تابلو ميشود. مث ترياكهاي اين دوره. اينها شيره نيستند. يك كيلو ترياك را با چهار كيلو كثافت در هم ميكنند بعلاوهي صدگرم هروئين و ميدهند دست مردم و با چه قيمتي ! خنديد و گفت زعفرانياش را سناتورها كشيدند و درجه دوها را ما كشيديم و خلاص. حالا اين ماتم، آشغال است. خطرناك هم هست. با قل قلي ميكشند كه سرطان ريه ميآورد و دو سه ماهه آدم ميشود تابلو. پرسيدم قل قلي ديگه چيه؟ گفت: بايد بروي فيزيك بخواني. ساختمان جالبي دارد. باشد براي بعد.
12ـ گفت: هر وقت حرفش پيش ميآيد، اندوه گلوگيرم ميشود. نگران نسل معاصرم. نگران نسلي كه هزار اميد بهشان بستهايم و حالا ماتم مدرن؛ قرصهاي نشاط آور اكستازي را فرستادهاند تا مأيوسمان كنند. گفت: خلاصه ميكنم. و از دورهي ترك خودش گفت.
گفت: اين ماتم علاج پذير است. چون بر خلاف تصور همه، بيماري نيست. اگر اسمش را بيماري گذاشته اند، لابد براي تسكين است، يا براي كوچك و بي اهميت جلوه دادن آن. نه، اين بيماري نيست. يك عارضهي اجتماعي ست. يك عارضهي فرهنگي. وقتي مواد نباشد، بعد از يك هفته، ده روز حداكثر خماري، ترك ميشود. خماري آدم معتاد را نميكشد. آدم معتاد خودش هم ميداند. ادا درمي آورد كه من بدون مواد ميميرم. نميميرد. بنيهاش قوي باشد، يك هفته كافي ست. آن خلاء بعد از ترك كه گفتم، مهم است.
گفت: مصرفم زياد بود. شيرهي خالص. حداقل روزي چهار ساعت وقت ميگرفت تا من خودم را بسازم. امّا وقتش كه رسيد، رفتم توي اتاق خودم و دراز كشيدم رو به قبله، بدون دوا و مسكن. در را قفل كردم و كليدش را از زير در دادم به زنم. گفتم به هيچ ترتيبي اين در را باز نكن. از تهديدها و التماسهاي من، نترس. من نميميرم. هر وقت از صدا افتادم، كمي آب و غذا برايم بياور و بگذار توي اتاق، همان جا دم در و در را قفل كن. گفتم مرگ يك بار، شيون هم يك بار. بيست و سه روز خوابيدم و ترك كردم .
13ـ پرسيدم: گفتي وقتش كه رسيد، يعني چه؟ گفت: به خدا گفتم: يا بكش يا بگير. چون در آينه ديدم كه مرده ام، گوشهي خيابان و مردم دارند پول خرد روي من ميريزند، روي جسدم. اشك امان نميداد. تو روي زن و بچهام خجالت ميكشيدم. اگر زنم گذاشته بود و رفته بود، ميزدم به سيم آخر. امّا خوشبختانه نرفت. آدمي كه ميخواهد ترك كند بيش از همه چيز به عشق و محبت اطرافيانش احتياج دارد. زنم گفت ميمانم تا لحظهي مرگ. بالاخره يك روز اين ماتم دست از سرت بر ميدارد. من نميخواستم عمرم به اعتياد بگذرد. براي همين وقتش رسيد و ترك كردم. آنهايي كه قصد دارند تا آخرش بروند، بايد جمعشان كرد توي يك جزيره و خلاص. گفتم: خلاص؟! گفت: علماي فاضل دانشمند كه دنبال واكسن ايدز ميگردند، چرا پيجويِ واكسن اين ماتم نيستند؟ مطمئناً دردسرش خيلي كمتر است. نيستند، چون منافع دولتهاي قَدَر قدرت ايجاب نميكند. همه ميدانيم كه آمريكا، طالبان را به قدرت رساند و زماني كه تاريخ مصرفشان تمام شد با تخريب برجهاي دو قلو ـ توسط صهيونيستهاي خودش، به عنوان مبارزه با تروريسم آمد در افغانستان جا خوش كرد. حالا ترياك ميكارد با بهترين روشهاي كشت و برداشت. بار ميكند ميبرد اروپا، آسيا، قلب آمريكا... ماهم متأسفانه هم مرز هستيم. ديوار كه نميشود كشيد. فقط بايد روي فرهنگمان كار بكنيم. فرهنگ دين باوري اصيل و نه فقط شعار. بايد اين را تقويت كنيم. از طريق سريالهاي تلويزيون، و نه با جُك: مثل آينهي عبرت. خيلي جدي. از طريق مطبوعات. ميشود كاري كرد كه اگر از آسمان هم ببارد كسي برندارد. ناگهان از من پرسيد: شما افغاني معتاد سراغ داريد؟
14ـ راست ميگفت. جز آنهايي كه «ناس» مصرف ميكنند، افغاني معتاد نديده ام. اگر اين قدر كه ميكارند، ميكشيدند بايد ملت افغانستان، تاقباز، زير آسمان دراز كشيده باشند. براي ملتهاي دنيا ميكارند، نه براي خودشان.
15ـ بعد از بيست و سه روز آمدم بيرون. زنم از شوق گريه ميكرد و كوشيد تا با عشق، محبت و مهرباني، هفتاد روز يا هشتاد روز دوران خلاء را پشت سر بگذارم. گفت: احمقها
ميگفتند: مشروب بخور (راستي چرا مشروب حرام است ولي ترياك نه؟)، نميدانستند كه مشروب ته ماندهي مورفين را از تنم خارج ميكند و هنوز سلولهاي توليد كنندهي مورفين طبيعي تنم فعال نشده اند. آنها كه احمقتر بودند، ميگفتند: حَشيش خوب است. اعتياد هم ندارد. حالا روزي يكي دو نخ «سيگاري» بد نيست. نميدانستند حشيش حُمق ميآورد. ايجاد توَهُم بطئي و زير پوستي ميكند. يك جور ماليخولياي آرام و دير پا. شمس تبريزي در مجموعه مقالاتش مينويسد: اگر پيامبر سبزك را ميدانستي، حكم به قتل ميدادي. نه عزيز من، فقط هفتاد هشتاد روز وقت لازم است. اين مدت را بايد با مهرباني خانواده سر كرد، بخصوص همسر... و از خدا ياري جُست ـ البته اگر قصد ترك در ميان باشد و بي دروغ كلك بخواهيم ترك كنيم و آن خودِ خود راضي به ترك باشد، نه اين كه بازي در بياوريم. اين نكته هم گفتني ست كه، يك معتاد ميكوشد تا با مصرف روزافزون اين ماتم، برسد به آن حال طبيعي كه داشته، به آن سرزندگي و نشاط اوليه كه از دست داده. اين را فراموش نكنيد. هيچ وقت فراموش نكنيد. اين حرفها را گفتم شايد به درد كسي بخورد. آرزويي جز سلامتي نسل بي گناه معاصر ندارم و اميدوارم مملكتم، دينم و ملتم از اين ماتم در امان بمانند. □
